سجاد قنبری عدیوی

... جایی برای اندکی تأ مل و تنهایی



"  صدای پای باد"   
 
  

برداشتی آزاد از «صدای پای آب» سهراب سپهری

اهل اینجا نیستم !

روزگارم ابری است.

تکه نانی نایاب،

خرده هوشی مشقی،

سر سوزن ذوقی.

مادری دارم من، که فقط مادرم است!

دوستانی که پر از تزویرند.

و خدایی که عجب نزدیک است!

پشت آن پستوها، زیر آن بته نحس.

توی آبادی دور،

روی قانون هوس.



من مسلمانم.

قبله ام تکراری است.

جانمازم مرداب، مهرم تاریکی.

سقف سجاده‌ی من.

من وضو با خم ابروی اتاقم دارم.
در نمازم جریان دارد خواب، جریان دارد رنگ.

پستی از پشت نمازم پیداست:

همه ذرات وجودم متجنس شده است.

من نمازم را وقتی می خوانم

که دلم تنگ شود

که اذانش را غم، گفته باشد سر گلدسته‌ی ترس.

من نمازم را،پی تکبیرة الاحرام دلم می خوانم.

پی قد قامت صبح.

کعبه ام کنج اتاق،

کعبه ام در بستر مردی دیگر،

به خودم می خندد.



کعبه ام مثل نسیم، می‌رود باغ به باغ،

می‌رود تخت به تخت.

حجرد الاسود من بوی لجن می گیرد.

اهل اینجا نیستم.

پیشه ام نزویر است:

گاه گاهی هوسی می سازم با ننگ، می فروشم به شما

تا به آواز وجودم که در آن زندانی است

غصه تان تازه شود.

چه خیالی، چه خیالی... می دانم

دخترم بی جان است.

خوب می دانم

ماجراجویی او پنهانی است.

اهل اینجا نیستم.

نسبم شاید برسد

به دروغی در هند، به سفالینه ای از خاک " حیات"

نسبم شاید،

به زن فاحشه ای در ده بالا برسد.



پدرم پشت دوبار آمدن دلهره ها، پشت دو وهم

پدرم پشت همان بته که خود می دانی،

پدرم پشت خدایش مرده است.

پدرم وقتی مرد، آسمان ها ایستاد.

مادرم زیبا شد،

خواهرم احساس تعلق می کرد.



پدرم وقتی مرد، پاسبان ها که نبودند ولی

تک سواری به خدا می خندید.



مرد کفاش از من پرسید: چند من خربزه می خواهی؟

من از او پرسیدم: تو مگر بقالی؟!!

پدرم آدم خوبی به نظر می‌آمد

همه کاری می کرد

به گمانم حالا،

در جهنم باشد.



باغ ما آن طرف رود دروغ،

باغ ما بستر تنهایی بود.

باغ ما نقطه‌ی برخورد حیات و هوس و فحشا بود.

زندگی در آن روز،

چیزی بود شبیه یک خواب.



زندگی چیزی بود

مثل یک بازی یک طرفه.



مثل احساس گناه

تکراری!!



زندگی در آن وقت حوض پر فاحشه بود.

طفل پاورچین پاورپین

دور شد کم کمک از کوچه‌ی تزویر و ریا.

پای خود را بستم،

به حیات دختری



در آن طرف کوچه ی عشق.

بوی کمپوت گلابی می داد،

لحظه ها مان زیر نور مهتاب.

من به مهمانی دنیا رفتم:

من به دشت اندوه،

من به باغ عرفان

من به جایی در همین نزدیکی

زیر این تابش درد

به تماشای خدایم رفتم.

رفتم از پله‌ی پوسیده‌ی مذهب بالا.

تا ته کوچه ی شک.

من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق.

که انگار نبود!



چیز ها دیدم در روی زمین:

کودکی دیدم هنگام دعا

دست‌هایش خم بود!



قفسی دیدم ،عشق در آن زندانی

من خدایی دیدم که پرپر می زد.

ژنده ای دیدم هنگام زنا،

به حیات همه مان

می خندید!



نردیانی دیدم

که کسی رفتن از آن بالا را،

در یاد نداشت.



دستمالی دیدم

بوی خون می داد.



شاعری دیدم که حیاتش کج بود!

من الاغی دیدم،

به خدا می گفت: عجب!



من کتابی دیدم

بوی اقاقی می داد.



من گدایی دیدم

آدم می فروخت.



و خدا را به تماشای خودش می خواند

هنگام گناه.



چیزهایی دیدم

خالی از بحث و دلیل.



چیزهایی مثل یک هاون سرخ.

چیزهای دیدم

که بماند!!



شاید آنها را روزی

جایی

بنویسم با خون

و بخوانم آرام.

_ مادرم آن پایین

با زن همسایه



خواهرم را می کشت.

پدرم زنده نبود...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

Design By : Mihantheme