سجاد قنبری عدیوی

... جایی برای اندکی تأ مل و تنهایی



"  کهنه عشق"     
  

سلام ای کهنه عشق من ، که یاد تو چه پابرجاست

سلام بر روی ماه تو ، عزیز دل سلام از ماست



تو یک رویای کوتاهی ، دعای هرسحرگاهی

شدم خام عشقت چون ، مرا اینگونه می خواهی

من آن خاموش خاموشم ، که با شادی نمی جوشم

ندارم هیچ گناهی جز ، که از تو چشم نمی پوشم

تو غم در شکل آوازی ، شکوهه اوج پروازی

نداری هیچ گناهی جز، که بر من دل نمی بازی

مرا دیوانه می خواهی ، زخود بیگانه می خواهی
مرا دلباخته چون مجنون ، زمن افسانه می خواهی

شدم بیگانه با هستی ، زخود بی خودتر از مستی

نگاهم کن ، نگاهم کن ، شدم هر آنچه می خواستی



بکُش دل را ، شهامت کن ، مرا از غصه راحت کن

شدم انگشت نمای خلق ، مرا تو درس عبرت کن

بکن حرف مرا باور ، نیابی از من عاشق تر

نمی ترسم من از اقرار ، گذشت آب از سرم دیگر

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

Design By : Mihantheme