سجاد قنبری عدیوی

... جایی برای اندکی تأ مل و تنهایی

به ساعت نگاه میکنم

حدود  سه ی نصفه شب است !

چشم می بندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم

و طبق عادت کنار پنجره می رو م !

سوسوی چند چراغ مهربان

 و سایه های کش دار شب گردان خمیده

وخاکستری گسترده برحاشیه ها

و صدای هیجان انگیز چند سگ

و بانگ اسمانی چند خروس

از شوق به هوا می پرم چون کودکی ام

و خوشحال که هنوز

معمای سبز رودخانه از دور

برایم حل نشده است

]ری !

از شوق به هوا می پرم و خوب میدانم

                    سالهاست که مرده ام !

نوشته شده در شنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

Design By : Mihantheme