سجاد قنبری عدیوی

... جایی برای اندکی تأ مل و تنهایی

 
 

می روم خسته و افسرده وزار

سوی منزلگه ویرانه خویش

به خدا میبرم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه خویش

می برم تا که در آن نقطه دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه عشق

زینهمه خواهش بیجا و تباه

می برم تا ز تو دورش سازم

زتو ای جلوه امید محال

میبرم زنده بگورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

 
 
بنویسید
به دیوارسکوت ، عشق سرمایه هر انسان است...
بنشانید به لب ، حرف قشنگ ،
حرف بد وسوسه شیطان است.
 و بدانید که فردا دیر است.
 
و اگر غصه بیاید امروز،
تا همیشه دلتان درگیر است....
پس بسازید رهی را که کنون ، تا ابد سوی
صداقت برود ، 
و بکارید به هر خانه گلی ، که فقط بوی محبت بدهد !
نوشته شده در سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

Design By : Mihantheme