سجاد قنبری عدیوی

... جایی برای اندکی تأ مل و تنهایی

نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد
چه سیب های قشنگی"
"حیات نشئه تنهایی است
: و میزبان پرسید
قشنگ یعنی چه؟
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال_
و عشق تنها عشق
تو را به گرمی یک سیب می کند مانوس
و عشق تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن
و نوشداروی اندوه؟_
صدای خالص اکسیر می دهد این نوش_

و حال شب شده بود
چراغ روشن بود و چای می خوردند
چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی؟_
!چقدر هم تنها_
خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی_
...دچار یعنی_
عاشق..._
!و فکر کن که چه تنهاست ، اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد_
!چه فکر نازک غمناکی_
و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است_
و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند و دست منبسط نور روی شانه آن هاست_
نه وصل ممکن نیست_
همیشه فاصله ای هست
اگرچه منحنی آب بالش خوبی است ، برای خواب دلاویز و ترد نیلوفر
همیشه فاصله ای هست
دچار باید بود
وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد
و عشق سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست
و عشق صدای فاصله هاست ، صدای فاصله هایی که غرق ابهامند
نه ، صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند و با شنیدن یک "هیچ" می شوند کدر_
همیشه عاشق تنهاست
و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست
و او و ثانیه ها روی نور می خوابند
و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز
و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را به آب می بخشند
و خوب می دانند ، که هیچ ماهی هرگز هزار و یک گره رودخانه را نگشود
و نیم شب ها با زورق قدیمی اشراق ، در آب های هدایت روانه می گردند
و تا تجلی اعجاب پیش می رانند
هوای حرف تو ، آدم را عبور می دهند از کوچه باغ های حکایت_
و در عروق چنین لحنی
چه خون تازه محزونی
.
.
.
حیات روشن بود و باد می آمد
 و خون شب جریان داشت در سکوت دو مرد

سهراب سپهری

نوشته شده در شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

Design By : Mihantheme