سجاد قنبری عدیوی

... جایی برای اندکی تأ مل و تنهایی

 

 لطفا آن قدر شمس بمان تا من مولانا بودن را بیاموزم

به نام او که با اهدای شمس به فریاد مولانا رسید.

سلامم را می نویسم که زحمت گشودن لبهایت برای پاسخش را نبینم ، نکند
لبهای نازنینت را برای پاسخ گفتن به سلامم از هم بگشایی اما از روی اجبار .

فدایت شوم همین که ته دلت چیزی مثل پاسخ تکان بخورد برایم کافی ست .

حقیقتش این بار که برایت می نویسم نه شب ست ، نه سکوت ، فقط عاشقی ست و
پاییز فصل دلتنگی پرنده هایی که به جرم نداشتن بال مجبور شدند در پناه چند
نارون خشک بمانند تا برفهای سپید زمستان آب شود .

نازنین من ! می شود بگویی با چه زبانی بگویم که پروانه ی پریشان نگاهم
هنوززیر دین نیلوفری شمع مهربانی های توست ، من التماس کدام گلدان را بکنم
که لطافت شمعدانی های صورتیش را به پای حقارت واژه های بی تقصیرم بریزد .

تقصیر آسمان نگذار سرنوشت خودش اتفاق های زندگیم را خط خطی کرده بود خودش هم دلش به رحم آمد و تو را از خدا برایم امانت گرفت .

همیشه یک چکه از شب گذشته در سوال و جواب و سرزنش های نیمه شب وجدان ، از خود می پرسم که تو چگونه مثل هیچکس نیستی .

یلدا تجسمی از پریشانی زلف های بی نظیر توست وقتی یک باغ پر از بید
مجنون در آن حیران می ماند و پاییز تکه ای از تصور اندوه توست وقتی متین و
آرام روی برگ های ارغوانی زیر سایه ی بلند یک سپیدار پخش می شود بگذار
اعتراف کنم تو نیستی همه غریبه اند ، آشناییشان را به رخ بیگانگیم می کشند و
من بی آنکه اعتنایی کنم به نرمی عبور یک قاصدک از سرانگشتان لطیف یک پونه ی
وحشی از کنارشان می گذرم و با مهی از جنس نیاز به پنجره ای از نسل دل های
شکستنی با سرخی غروب یک انتظار ناب آمدنت را نقاشی می کنم و خدا بی صدا به
تو الهام میکند که آن دخترکی که پاییز آن سال از عشق تو دیوانه ترینش کردم
دیگر نزدیکست هوای تکرار قصه ی مجنون در بیابان سرگردانی به سرش بزند و تو
می آیی و با اشاره ات می پرسی مگر من چقدر دیر کردم که تو دوباره . . .

حق با توست عزیزم من دوباره . . .

من امروز باز هم از آن دوباره ها شدم از آن هایی که درمانش تنها به پایان رسیدن در معبد نارنجی شانه های توست .

سال ها برای اوج مبتلا شدنم به نیت بی بازگشتی به حافظ چشمانت تفأل می
زنم و تپش های نامنظم قلب عاشقم را آن قدر با ریسمان تمنا به ضریح نقره ای
نگاه تو می بندم که یک شب محض خاطر آوارگان تپه ی معراج ، شقایق حریم
آسمانی قلبت را به روی اعتماد یک مجنون بی تیشه بگشایی .

بی تیشه ای که توشه اش رنج است ، رنجی که از دوری از تو می کشد و غم
انگیزتر اینکه قهرمانی به نام تقدیر خواسته یا نا خواسته این تیشه را در
قلب تو فرو می کند ،حالا بیشتر برگ ها به احترام تو ریخته اند و من شبی زیر
باران لطف پاییز به روی برگهای سرخ و زرد و نمناک از اشک آسمان سجده خواهم
کرد .

برگ ها بیشتر از آدم ها قدر تو را می دانند ، من بیشتر از برگ ها .

اما نمی دانم چگونه بگویم که می دانم ، هیچ نمی دانم جز قدر تو را .

صدای به هم خوردن بال معصوم فرشته می آید انگار آمدن تو نزدیکست در متن سرگردانیم یک تکه فانوس پیداست .

درخت سیبی آمدن تو را به مناجات نشسته است . آهی بلند از ناحیه ی مرطوب
گونه ای شرجی در حال صعود به قله ی آسمان هاست ، کسی نامرعی احتمال آمدن تو
را به ستاره هایی که پشت حضور شب به خواب رفته اند تبریک می گویم . من می
روم تا تو بیایی ، دیگر رسیدی ، رسیدنت مبارک.

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

Design By : Mihantheme