سجاد قنبری عدیوی

... جایی برای اندکی تأ مل و تنهایی

 

کاش بودی تادلم تنها نبود

 

تا اسیر غصه ی فردا نبود

 

کاش بودی تا برای قلب من

 

زندگی اینگونه بی معنا نبود

 

کاش بودی تا لبان سرد من

 

قصه گوی غصه ی فردا نبود

 

کاش بودی تا نگاه خسته ام

 

بی خبر از موج و از دریا نبود

 

کاش بودی تا دو دست عاشقم

 

غافل از لمس گل مینا نبود

 

کاش بودی تا زمستان دلم

 

این چنین پرسوز و پرمعنا نبود

 

کاش بودی تا فقط باور کنی

 

بعد تو این زندگی زیبا نبود

 

.

 

.

 

کاش

 

.

 

.

 

کاش ای تنها امید زندگی



میتوانستم فراموشت کنم



یا شبی چون آتش سوزان دل



در لهیب سینه خاموشت کنم

 

کاش احساس نیاز دیدنت

 

از وجودم چون وجودت دور بود

 

در دلم اتش نمیزد ان نگاه

 

کاش ان شب چشمهایم کور بود



کاش آن شب در گلستان خیال



ای گل زیبا نمیچیدم تو را



تا بسوزم در خیال آرزو



کاش هرگز نمی دیدم تو را

 

نوشته شده در یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

Design By : Mihantheme