سجاد قنبری عدیوی

... جایی برای اندکی تأ مل و تنهایی

آی گلهای فراموشی باغ !

 

 

مرگ از باغچه خلوت ما میگذرد داس به

 

 

دست !

 

 

و گلی چون لبخند

 

 

           می برد از بر ما ...

نوشته شده در شنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

تابه ی جهیزمون یادت میاد ؟

با وفاتر از تو بود !

سوخت با آتش فقری که مرا می سوزاند !

ساخت با چربی و چرک !

هفته و هفت نیمرو

دسته اش اب شد ، رنگش رفت

بگذریم ...

بگذریم از گذر آنهمه روئیاهایش

حسرت دیدن فر

پختن پیتزاهایش !

گاهگاهی از سر بی تابی

گریه میکرد ولی تابانه !

گنگ و پیچیده ! معماگانه !

آتش فقر مرا میبوسید

همزمان با دل من میپوسید !

     دل من !

            تابه های روئیاهایم ...

نوشته شده در شنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

به ساعت نگاه میکنم

حدود  سه ی نصفه شب است !

چشم می بندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم

و طبق عادت کنار پنجره می رو م !

سوسوی چند چراغ مهربان

 و سایه های کش دار شب گردان خمیده

وخاکستری گسترده برحاشیه ها

و صدای هیجان انگیز چند سگ

و بانگ اسمانی چند خروس

از شوق به هوا می پرم چون کودکی ام

و خوشحال که هنوز

معمای سبز رودخانه از دور

برایم حل نشده است

]ری !

از شوق به هوا می پرم و خوب میدانم

                    سالهاست که مرده ام !

نوشته شده در شنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

Design By : Mihantheme