سجاد قنبری عدیوی

... جایی برای اندکی تأ مل و تنهایی

با حس عجیبی ، با حال غریبی / دلم تنگته
پر از عشق و عادت ، بدون حسادت / دلم تنگته
گله بی گلایه ، بدون کنایه / دلم تنگته
پر از فکر رنگی ، یه جور قشنگی / دلم تنگته
تو جایی که هیشکی ، واسه هیشکی نیستو ، همه دل پریشن!
دلم تنگه تنگه ، واسه خاطراتت ، که کهنه نمیشن
دلم تنگه تنگه برای یه لحظه ،کناره تو بودن
یه شب شد هزار شب ، که خاموش و خوابن / چراغای روشن
******
منه دل شکسته ، با این فکر خسته / دلم تنگته
با چشمای نمناک ، تر و ابری و پاک / دلم تنگته
ببین که چه ساده ، بدون اراده / دلم تنگته!
مثله این ترانه ، چقدر عاشقانه / دلم تنگته
دلم تنگته …
یه شب شد هزار شب ، که دلغنچه ی ما ، قرار بوده واشه
تو نیستی که دنیا ، بسازم نرقصه ، به کامم نباشه
چقدر، منتظرشم ، که شاید از این عشق ، سراغی بگیری!
کجا ، کی ؟ کدوم روز؟ / منو با تمام دلت میپذیری؟!
منه دل شکسته ، با این فکر خسته / دلم تنگته
با چشمای نمناک ، تر و ابری و پاک / دلم تنگته
ببین که چه ساده ، بدون اراده / دلم تنگته!
مثله این ترانه ، چقدر عاشقانه / دلم تنگته
دلم
نوشته شده در جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

 

خیلی
سخته که بخاطر آدما دلت رو بسوزونی ولی آخرش بفهمی تنها چیزی که برات
مونده یه دل سوخته است و نیشخندی که سوزنندگانت حواله ی وجودت می کنن.

خیلی سخته وقتی صادقانه دل ببندی بعد بفهمی اونی که بهش دل بستی یه سراب بوده و بس.

خیلی سخته که خیال کنی خیلی ها دور و اطرافتن و بعد بفهمی همش خیالات بوده و تنهایی ، تنها یار و همدمی بوده که در تو حلول یافته.

کاش کسی
بخاطر عشق تو رو تحقیر نمی کرد ، کاش این آدما بعد از مرگت دلتنگت نمیشدن ،
کاش گل های دسته دسته سر قبرت ، در زنده بودنت هدیه ی احساسشون بود.

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |


روزی شده کنار خیابان بدون نان

 

زیر هجوم وحشی باران دوان دوان

با یک تن برهنه شبیه کویر لوت

در لابه لای سرزنش چشم دیگران

صدبار شد که مرگ خودت را ببینی و

یک لحظه باز خم نشود خط ابروان

«این حرف ها برای شما نان نمی شود!»

این را شنیده ام از نطق این و آن

«باید  فقط کلاه خودت را بچسبی و

ساکت شوی و یاوه نبافی برایمان»

اما هنوز چشم زنی که برای یک

تکه از آن گلابی نارس و بی گمان

مانده به دست میوه فروش محله ی

گردن کشیدگان شکم باره بی گمان

از خاطرم نرفته و هرگز نمی رود

آیا شده کنار خیابان بدون نان.......؟

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

 

 لطفا آن قدر شمس بمان تا من مولانا بودن را بیاموزم

به نام او که با اهدای شمس به فریاد مولانا رسید.

سلامم را می نویسم که زحمت گشودن لبهایت برای پاسخش را نبینم ، نکند
لبهای نازنینت را برای پاسخ گفتن به سلامم از هم بگشایی اما از روی اجبار .

فدایت شوم همین که ته دلت چیزی مثل پاسخ تکان بخورد برایم کافی ست .

حقیقتش این بار که برایت می نویسم نه شب ست ، نه سکوت ، فقط عاشقی ست و
پاییز فصل دلتنگی پرنده هایی که به جرم نداشتن بال مجبور شدند در پناه چند
نارون خشک بمانند تا برفهای سپید زمستان آب شود .

نازنین من ! می شود بگویی با چه زبانی بگویم که پروانه ی پریشان نگاهم
هنوززیر دین نیلوفری شمع مهربانی های توست ، من التماس کدام گلدان را بکنم
که لطافت شمعدانی های صورتیش را به پای حقارت واژه های بی تقصیرم بریزد .

تقصیر آسمان نگذار سرنوشت خودش اتفاق های زندگیم را خط خطی کرده بود خودش هم دلش به رحم آمد و تو را از خدا برایم امانت گرفت .

همیشه یک چکه از شب گذشته در سوال و جواب و سرزنش های نیمه شب وجدان ، از خود می پرسم که تو چگونه مثل هیچکس نیستی .

یلدا تجسمی از پریشانی زلف های بی نظیر توست وقتی یک باغ پر از بید
مجنون در آن حیران می ماند و پاییز تکه ای از تصور اندوه توست وقتی متین و
آرام روی برگ های ارغوانی زیر سایه ی بلند یک سپیدار پخش می شود بگذار
اعتراف کنم تو نیستی همه غریبه اند ، آشناییشان را به رخ بیگانگیم می کشند و
من بی آنکه اعتنایی کنم به نرمی عبور یک قاصدک از سرانگشتان لطیف یک پونه ی
وحشی از کنارشان می گذرم و با مهی از جنس نیاز به پنجره ای از نسل دل های
شکستنی با سرخی غروب یک انتظار ناب آمدنت را نقاشی می کنم و خدا بی صدا به
تو الهام میکند که آن دخترکی که پاییز آن سال از عشق تو دیوانه ترینش کردم
دیگر نزدیکست هوای تکرار قصه ی مجنون در بیابان سرگردانی به سرش بزند و تو
می آیی و با اشاره ات می پرسی مگر من چقدر دیر کردم که تو دوباره . . .

حق با توست عزیزم من دوباره . . .

من امروز باز هم از آن دوباره ها شدم از آن هایی که درمانش تنها به پایان رسیدن در معبد نارنجی شانه های توست .

سال ها برای اوج مبتلا شدنم به نیت بی بازگشتی به حافظ چشمانت تفأل می
زنم و تپش های نامنظم قلب عاشقم را آن قدر با ریسمان تمنا به ضریح نقره ای
نگاه تو می بندم که یک شب محض خاطر آوارگان تپه ی معراج ، شقایق حریم
آسمانی قلبت را به روی اعتماد یک مجنون بی تیشه بگشایی .

بی تیشه ای که توشه اش رنج است ، رنجی که از دوری از تو می کشد و غم
انگیزتر اینکه قهرمانی به نام تقدیر خواسته یا نا خواسته این تیشه را در
قلب تو فرو می کند ،حالا بیشتر برگ ها به احترام تو ریخته اند و من شبی زیر
باران لطف پاییز به روی برگهای سرخ و زرد و نمناک از اشک آسمان سجده خواهم
کرد .

برگ ها بیشتر از آدم ها قدر تو را می دانند ، من بیشتر از برگ ها .

اما نمی دانم چگونه بگویم که می دانم ، هیچ نمی دانم جز قدر تو را .

صدای به هم خوردن بال معصوم فرشته می آید انگار آمدن تو نزدیکست در متن سرگردانیم یک تکه فانوس پیداست .

درخت سیبی آمدن تو را به مناجات نشسته است . آهی بلند از ناحیه ی مرطوب
گونه ای شرجی در حال صعود به قله ی آسمان هاست ، کسی نامرعی احتمال آمدن تو
را به ستاره هایی که پشت حضور شب به خواب رفته اند تبریک می گویم . من می
روم تا تو بیایی ، دیگر رسیدی ، رسیدنت مبارک.

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

درتصاویرحک ىشده برسنگهای تخت جمشید،هیچکس عصبانی نیست،هیچکس سواربراسب نیست.هیچکس رادرحال تعظیم نمیبینى

هیچوقت برده دارى درایران مرسوم نبود.

دربین این صدها پیکر تراشیده شده،حتى یک تصویربرهنه وجود ندارد.

این آداب اصیلمان است:نجابت،قدرت،احترام،مهربانی،خوشرویى

یادمان بماندچه بودیم وچه شدیم!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

Design By : Mihantheme