سجاد قنبری عدیوی

... جایی برای اندکی تأ مل و تنهایی

مثل آن مسجد بین راهی تنهایم...

           هرکس هم می آید مسافر است...

          میشکند،هم نمازش را و هم دلم را و میرود..

................................تو  نمازت راهم نخواندی و رفتی !

نوشته شده در چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

یادم باشد امشب بعضی از آرزوها یم را دم در بگذارم ،



تا رفتگر ببرد! بیچاره او...



مابقی را هم نقداً با خود به گور می برم ،



مابقی همان «آرزوی با تو بودن » است ،



نترس عشق من...!



حتی آرزوی داشتنت را هم به کسی نمی دهم....

 

نوشته شده در چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

مانند شعر نیما ابریست خانه ام

من گریه می کنم، شده باران بهانه ام


باران هزار و سیصد و چندین غزل سرود

در لابه لای دفتر شعر و ترانه ام


در گیر و دار فصل شکوفه، کلاغ ها

فرصت نمی دهند بروید جوانه ام


شاید بهار آمده از راه من ولی

چون کوه برف نشسته به شانه ام


اما قسم به این همه رخوت، بهار را

می آورم دوباره به تقویم خانه ام
نوشته شده در یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

Design By : Mihantheme