سجاد قنبری عدیوی

... جایی برای اندکی تأ مل و تنهایی

خداوندا !

مرا به بزرگی چیزهایی که داده ای آگاه کن تا کوچکی چیزهایی که نداده ای آرامشم را برهم نزند !

#####################################################

بازنده منم که در راباز میگذارم شاید که باز گردی .

دزد هم که بیاید چیز مهمی برای بردن نمی یابد .

مهم من بودم که تو بردی !

##############################################

...............میگن عشقت رو رها کن ، اگه برگشت مال خودته و اگه برنگشت بدون که از قبل هم مال تونبوده !

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

گاهی فکر میکنم روی دست خدا مانده ام

خودش هم نمیداند بامن چه کند !

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

همیشه در ریاضیات ضعیف بودم

سالهاست دارم حساب میکنم چگونه " من " بعلاوه " تو " شدم صفر ؟؟!

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

 

و مردی که از خوب سخن می‌گفت، در حصارِ بد به زنجیر بسته شد

چرا که خوب فریبی بیش نبود، و بد بی‌حجاب به کوچه نمی‌شد.

چرا که امید تکیه‌گاهی استوار می‌جُست

و هر حصارِ این شهر خشتی پوسیده بود.
نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

زندگینامه: احمد شاملو (1304- 1379)

           
                زندگینامه: احمد شاملو (1304- 1379)

               
                   
کتاب  > شاعران
                         - همشهری آنلاین:
احمد شاملو، ۲۱ آذر سال ۱۳۰۴ در تهران به دنیا آمد

                   

وی دوره کودکی را به خاطر شغل پدرش که افسر ارتش
بود و هر چند وقت را در جایی ماموریت می‌رفت، در شهرهایی چون رشت، سمیرم،
اصفهان، آباده و شیراز گذراند.

شاملو شاعر، نویسنده، فرهنگ‌نویس، ادیب، مترجم و روزنامه‌نگار بود و تخلص وی الف. بامداد بود.

شهرت اصلی شاملو به خاطر شعرهای اوست که شامل اشعار نو و برخی قالب‌های کهن نظیر قصیده و نیز ترانه‌های عامیانه ‌است.

شاملو تحت تأثیر نیما یوشیج،
به شعر نو روی آورد، اما برای اولین بار درشعر «تا شکوفهٔ سرخ یک پیراهن»
که در سال ۱۳۲۹ با نام «شعر سفید غفران» منتشر شد وزن را رها کرد و به‌صورت
پیشرو، سبک جدیدی را در شعر معاصر فارسی گسترش داد.

از این سبک به شعر سپید یا شعر منثور یا شعر شاملویی یاد کرده‌اند. بعضی
از منتقدان ادبی او را تنها شاعر موفق در زمینه شعر منثور می‌دانند.

شاملو علاوه بر شعر، کارهای تحقیق و ترجمه شناخته‌شده‌ای دارد. مجموعه کتاب کوچه او بزرگ‌ترین اثر پژوهشی در باب فرهنگ عامیانه مردم ایران است.

آثار وی به زبان‌های: سوئدی، انگلیسی، ژاپنی، فرانسوی، اسپانیایی،
آلمانی، روسی، ارمنی، هلندی، زاگربی، رومانیایی، فنلاندی، ترکی ترجمه
شده‌است.

احمد شاملو دوم مرداد سال ۱۳۷۹ درگذشت و در امامزاده طاهر کرج به خاک سپرده شد.

برخی از آثار احمد شاملو:

  • آهنگ های فراموش شده
  • آهن‌ها و احساس
  • قطعنامه
  • هوای تازه
  • باغ آینه
  • آیدا در آینه
  • آیدا درخت و خنجر و خاطره
  • ققنوس
  • مرثیه‌های خاک
  • شکفتن در مه
  • ابراهیم در آتش
  • دشنه در دیس
  • ترانه‌های کوچک غربت
  • مدایح بی صله
  • برآستانه
               
نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

Ahmad shamloo lafzan.com  دانلود دکلمه آفتاب با صدای احمد شاملو

http://www.pariuo.com/file/89/other/shamloo.jpg

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

زیباترین
حرفت را بگو

شکنجه
ی پنهان ِ سکوت ات را آشکاره کن

و
هراس مدار از آنکه بگویند

ترانه
یی بی هوده می خوانید . ــ

چرا که ترانه ی ما

ترانه
ی بی هوده گی نیست

چرا
که عشق

حرفی
بی هوده نیست
.

 

حتی
بگذار آفتاب نیز بر نیاید

به
خاطر ِ فردای ما اگر

بر
ماش منتی ست ؛

چرا
که عشق

خود
فرداست

خود
همیشه است
.


از :
احمد شاملو

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

زیباترین شعری که از مادر می‌شناسم!

زیباترین شعری که از مادر می‌شناسم!
انگار
خنده کرد ولی دلشکسته بود: بردی مرا بخاک کردی و آمدی؟/ تنها نمی گذارمت
ای بینوا پسر/ می خواستم به خنده درآیم ز اشتباه ولی...
ای وای مادرم!
آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
اما گرفته دور و برش هاله ای سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
 
در زندگی ما همه جا وول می خورد
هر کنج خانه صحنه ای از داستان اوست
در ختم خویش هم به سر کار خویش بود
بیچاره مادرم
 
هر روز می گذشت از این زیر پله ها
آهسته تا به هم نزند خواب ناز من
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از این بغل کوچه می رود
چادر نماز فلفلی انداخته به سر
کفش چروک خورده و جوراب وصله دار
او فکر بچه هاست
هرجا شده هویج هم امروز می خرد
بیچاره پیرزن، همه برف است کوچه ها
 
او از میان کلفت و نوکر ز شهر خویش
آمد به جستجوی من و سرنوشت من
آمد چهار طفل دگر هم بزرگ کرد
آمد که پیت نفت گرفته به زیر بال
هر شب در آید از در یک خانه فقیر
روشن کند چراغ یکی عشق نیمه جان
 
او را گذشته ای است، سزاوار احترام :
تبریز ما ! به دور نمای قدیم شهر
در ( باغ بیشه ) خانه مردی است باخدا
هر صحن و هر سراچه یکی دادگستری است
اینجا به داد ناله مظلوم می رسند
اینجا کفیل خرج موکل بود وکیل
مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق
در باز و سفره پهن
بر سفره اش چه گرسنه ها سیر می شوند
یک زن مدیر گردش این چرخ و دستگاه
او مادر من است
 
انصاف می دهم که پدر رادمرد بود
با آنهمه درآمد سرشارش از حلال
روزی که مرد، روزی یکسال خود نداشت
اما قطارهای پر از زاد آخرت
وز پی هنوز قافله های دعای خیر
این مادر از چنان پدری یادگار بود
 
تنها نه مادر من و درماندگان خیل
او یک چراغ روشن ایل و قبیله بود
خاموش شد دریغ
 
نه، او نمرده، میشنوم من صدای او
با بچه ها هنوز سر و کله می زند
ناهید، لال شو
بیژن، برو کنار
کفگیر بی صدا
دارد برای ناخوش خود آش می پزد
 
او مرد و در کنار پدر زیر خاک رفت
اقوامش آمدند پی سر سلامتی
یک ختم هم گرفته شد و پر بدک نبود
بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند
لطف شما زیاد
اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت:
این حرفها برای تو مادر نمی شود.
 
پس این که بود؟
دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید
لیوان آب از بغل من کنار زد،
در نصفه های شب.
یک خواب سهمناک و پریدم به حال تب
نزدیک های صبح
او زیر پای من اینجا نشسته بود
آهسته با خدا،‌
راز و نیاز داشت
نه، او نمرده است.
 
نه او نمرده است که من زنده ام هنوز
او زنده است در غم و شعر و خیال من
میراث شاعرانه من هرچه هست از اوست
کانون مهر و ماه مگر می شود خموش
آن شیرزن بمیرد؟ او شهریار زاد
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
 
او با ترانه های محلی که می سرود
با قصه های دلکش و زیبا که یاد داشت
از عهد گاهواره که بندش کشید و بست
اعصاب من بساز و نوا کوک کرده بود
او شعر و نغمه در دل و جانم بخنده کاشت
وانگه به اشک های خود آن کشته آب داد
لرزید و برق زد به من آن اهتزاز روح
وز اهتزاز روح گرفتم هوای ناز
تا ساختم برای خود از عشق عالمی
 
او پنج سال کرد پرستاری مریض
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسر چه کرد برای تو؟ هیچ، هیچ
تنها مریض خانه، به امید دیگران
یک روز هم خبر: که بیا او تمام کرد.
 
در راه قم به هرچه گذشتم عبوس بود
پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد
صحرا همه خطوط کج و کوله و سیاه
طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین
دریاچه هم به حال من از دور می گریست
تنها طواف دور ضریح و یکی نماز
یک اشک هم به سوره یاسین من چکید
مادر به خاک رفت.
 
آنشب پدر به خواب من آمد، صداش کرد
او هم جواب داد
یک دود هم گرفت به دور چراغ ماه
معلوم شد که مادره از دست رفتنی است
اما پدر به غرفه باغی نشسته بود
شاید که جان او به جهان بلند برد
آنجا که زندگی،‌ ستم و درد و رنج نیست
این هم پسر، که بدرقه اش می کند به گور
یک قطره اشک، مزد همه زخم های او
اما خلاص می شود از سرنوشت من
مادر بخواب، خوش
منزل مبارکت.
 
آینده بود و قصه بی مادری من
ناگاه ضجه ای که بهم زد سکوت مرگ
من می دویدم از وسط قبرها برون
او بود و سر به ناله برآورده از مغاک
خود را به ضعف از پی من باز می کشید
دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه
خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع
ترسان ز پشت شیشه در آخرین نگاه
باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نیمه باز:
از من جدا مشو
 
می آمدیم و کله من گیج و منگ بود
انگار جیوه در دل من آب می کنند
پیچیده صحنه های زمین و زمان بهم
خاموش و خوفناک همه می گریختند
می گشت آسمان که بکوبد به مغز من
دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه
وز هر شکاف و رخنه ماشین غریو باد
یک ناله ضعیف هم از پی دوان دوان
می آمد و به مغز من آهسته می خلید:
تنها شدی پسر.
 
باز آمدم به خانه چه حالی! نگفتنی
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دلشکسته بود:
بردی مرا بخاک کردی و آمدی؟
تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر
می خواستم به خنده درآیم ز اشتباه
اما خیال بود
ای وای مادرم
 
سروده استاد محمد حسین شهریار
نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

2 شعر شاملو از مجموعه «آهن‌ها و احساس»

شعر شاملو
بگذار عشق ِ تو در شعر ِ تو بگرید... بگذار درد ِ من در شعر ِ من بخندد...
 
مرغ دریا
خوابید آفتاب و جهان خوابید
از برج ِ فار، مرغک ِ دریا، باز
چون مادری به مرگ ِ پسر، نالید.
گرید به زیر ِ چادر ِ شب، خسته
دریا به مرگ ِ بخت ِ من، آهسته.

سر کرده باد ِ سرد، شب آرام است.
از تیره آب ـ در افق ِ تاریک ـ
با قارقار ِ وحشی‌ ِ اردک‌ها
آهنگ ِ شب به گوش ِ من آید; لیک
در ظلمت ِ عبوس ِ لطیف ِ شب
من در پی ِ نوای  گُمی هستم.
زین‌رو، به ساحلی که غم‌افزای است
از نغمه‌های  دیگر سرمست‌ام.

می‌گیرَدَم ز زمزمه‌ی  تو، دل.
دریا! خموش باش دگر!
                             دریا،
با نوحه‌های  زیر ِ لبی، امشب
خون می‌کنی مرا به جگر...
                                    دریا!
خاموش باش! من ز تو بیزارم
وز آه‌های سرد ِ شبان‌گاه‌ات
وز حمله‌های  موج ِ کف‌آلودت
وز موج‌های  تیره‌ی  جان‌کاه‌ات...

ای دیده‌ی  دریده‌ی  سبز ِ سرد!
شب‌های  مه‌گرفته‌ی  دم‌کرده،
ارواح ِ دورمانده‌ی  مغروقین
با جثه‌ی ِ کبود ِ ورم‌کرده
بر سطح ِ موج‌دار ِ تو می‌رقصند...
با ناله‌های مرغ ِ حزین ِ شب
این رقص ِ مرگ، وحشی و جان‌فرساست
از لرزه‌های  خسته‌ی  این ارواح
عصیان و سرکشی و غضب پیداست.
ناشادمان به‌شادی محکوم‌اند.
بیزار و بی‌اراده و رُخ‌درهم
یک‌ریز می‌کشند ز دل فریاد
یک‌ریز می‌زنند دو کف بر هم:
لیکن ز چشم، نفرت ِشان پیداست
از نغمه‌های ِشان غم و کین ریزد
رقص و نشاط ِشان همه در خاطر
جای  طرب عذاب برانگیزد.
با چهره‌های گریان می‌خندند،
وین خنده‌های  شکلک نابینا
بر چهره‌های ماتم ِشان نقش است
چون چهره‌ی جذامی، وحشت‌زا.
خندند مسخ‌گشته و گیج و منگ،
مانند ِ مادری که به امر ِ خان
بر نعش ِ چاک چاک ِ پسر خندد
ساید ولی به دندان‌ها، دندان!

خاموش باش، مرغک ِ دریایی!
بگذار در سکوت بماند شب
بگذار در سکوت بمیرد شب
بگذار در سکوت سرآید شب.
بگذار در سکوت به گوش آید
در نور ِ رنگ‌رفته و سرد ِ ماه
فریادهای ذلّه‌ی محبوسان
از محبس ِ سیاه...

خاموش باش، مرغ! دمی بگذار
امواج ِ سرگران‌شده بر آب،
کاین خفته‌گان ِ مُرده، مگر روزی
فریاد ِشان برآورد از خواب.

خاموش باش، مرغک ِ دریایی!
بگذار در سکوت بماند شب
بگذار در سکوت بجنبد موج
شاید که در سکوت سرآید تب!

خاموش شو، خموش! که در ظلمت
اجساد رفته‌رفته به جان آیند
وندر سکوت ِ مدهش ِ زشت ِ شوم
کم‌کم ز رنج‌ها به زبان آیند.
بگذار تا ز نور ِ سیاه ِ شب
شمشیرهای آخته ندرخشد.
خاموش شو! که در دل ِ خاموشی
آواز ِشان سرور به دل بخشد.
خاموش باش، مرغک ِ دریایی!
بگذار در سکوت بجنبد مرگ...
۲۱ شهریور ِ ۱۳۲۷
 
برای خون و ماتیک
گر تو شاه دخترانی، من خدای شاعرانم
مهدی حمیدی
 
ـ «این بازوان ِ اوست
با داغ‌های بوسه‌ی بسیارها گناه‌اش
وینک خلیج ِ ژرف ِ نگاه‌اش
کاندر کبود ِ مردمک ِ بی‌حیای آن
فانوس ِ صد تمنا ــ گُنگ و نگفتنی ــ
با شعله‌ی لجاج و شکیبائی
می‌سوزد.
وین، چشمه‌سار ِ جادویی‌ تشنه‌گی‌فزاست
این چشمه‌ی عطش
                            که بر او هر دَم
حرص ِ تلاش ِ گرم ِ هم‌آغوشی
تب‌خاله‌های رسوایی
می‌آورد به بار.
 
شور ِ هزار مستی‌ ناسیراب
مهتاب‌های گرم ِ شراب‌آلود
آوازهای می‌زده‌ی بی‌رنگ
با گونه‌های اوست،
رقص ِ هزار عشوه‌ی دردانگیز
با ساق‌های زنده‌ی مرمرتراش ِ او.
 
گنج ِ عظیم ِ هستی و لذت را
پنهان به زیر ِ دامن ِ خود دارد
و اژدهای شرم را
افسون ِ اشتها و عطش
از گنج ِ بی‌دریغ‌اش می‌راند...»
 
بگذار این‌چنین بشناسد مرد
در روزگار ِ ما
آهنگ و رنگ را
زیبایی و شُکوه و فریبنده‌گی را
زنده‌گی را.
حال آن‌که رنگ را
در گونه‌های زرد ِ تو می‌باید جوید، برادرم!
در گونه‌های زرد ِ تو
                          وندر
این شانه‌ی برهنه‌ی خون‌مُرده،
از همچو خود ضعیفی
مضراب ِتازیانه به تن خورده،
بار ِ گران ِ خفّت ِ روح‌اش را
بر شانه‌های زخم ِ تن‌اش بُرده!
حال آن‌که بی‌گمان
در زخم‌های گرم ِ بخارآلود
سرخی شکفته‌تر به نظر می‌زند ز سُرخی لب‌ها
و بر سفیدناکی این کاغذ
رنگ ِ سیاه ِ زنده‌گی دردناک ِ ما
برجسته‌تر به چشم ِ خدایان
تصویر می‌شود...
 

هی!
       شاعر!
               هی!
سُرخی، سُرخی‌ست:
لب‌ها و زخم‌ها!
لیکن لبان ِ یار ِ تو را خنده هر زمان
دندان‌نما کند،
زان پیش‌تر که بیند آن را
چشم ِ علیل ِ تو
چون «رشته‌یی ز لولو ِ تر، بر گُل ِ انار» ـ
آید یکی جراحت ِ خونین مرا به چشم
کاندر میان ِ آن
پیداست استخوان;
زیرا که دوستان ِ مرا
زان پیش‌تر که هیتلر ــ قصاب ِ«آوش ویتس»
در کوره‌های مرگ بسوزاند،
هم‌گام ِ دیگرش
بسیار شیشه‌ها
از صَمغ ِ سُرخ ِ خون ِ سیاهان
سرشار کرده بود
در هارلم و برانکس
انبار کرده بود
                  کُنَد تا
ماتیک از آن مهیا
لابد برای یار ِ تو، لب‌های یار ِ تو!

 
بگذار عشق ِ تو
در شعر ِ تو بگرید...
 
بگذار درد ِ من
در شعر ِ من بخندد...
 
بگذار سُرخ خواهر ِ هم‌زاد ِ زخم‌ها و لبان باد!
زیرا لبان ِ سُرخ، سرانجام
پوسیده خواهد آمد چون زخم‌های ِ سُرخ
وین زخم‌های سُرخ، سرانجام
افسرده خواهد آمد چونان لبان ِ سُرخ;
وندر لجاج ِ ظلمت ِ این تابوت
تابد به‌ناگزیر درخشان و تاب‌ناک
چشمان ِ زنده‌یی
چون زُهره‌ئی به تارک ِ تاریک ِ گرگ و میش
چون گرم‌ْساز امیدی در نغمه‌های من!
 

بگذار عشق ِ این‌سان
مُردارْوار در دل ِ تابوت ِ شعر ِ تو
ـ تقلیدکار ِ دلقک ِ قاآنی ــ
گندد هنوز و
                باز
خود را
         تو لاف‌زن
بی‌شرم‌تر خدای همه شاعران بدان!
 
لیکن من (این حرام،
این ظلم‌زاده، عمر به ظلمت نهاده،
این بُرده از سیاهی و غم نام)
بر پای تو فریب
بی‌هیچ ادعا
زنجیر می‌نهم!
فرمان به پاره کردن ِ این تومار می‌دهم!
گوری ز شعر ِ خویش
                           کندن خواهم
وین مسخره‌خدا را
                        با سر
                                درون ِ آن
                                           فکندن خواهم
و ریخت خواهم‌اش به سر
خاکستر ِ سیاه ِ فراموشی...
 

بگذار شعر ِ ما و تو
                        باشد
تصویرکار ِ چهره‌ی پایان‌پذیرها:
تصویرکار ِ سُرخی‌ لب‌های دختران
تصویرکار ِ سُرخی‌ زخم ِ برادران!
و نیز شعر ِ من
یک‌بار لااقل
تصویرکار ِ واقعی چهره‌ی شما
دلقکان
دریوزه‌گان
"شاعران!"
نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |


            

                                               

                                             
                                             
                                             

 

 

دلنوشته های حسین پناهی


 

                                             
                                             
                                             
                                             
                                             



 

 

از شوق به هوا



به ساعت نگاه میکنم



حدود سه نصف شب است



چشم میبندم که مبادا چشمانت
را



از یاد برده باشم



و طبق عادت کنار پنجره میروم



سوسوی چند چراغ مهربان



و سایه کشدار شبگردان خمیده



و خاکستری گسترده بر حاشیه ها



و صدای هیجان انگیز چند سگ



و بانگ آسمانی چند خروس


از شوق به هوا میپرم چون کودکیم



و خوشحال که هنوز



معمای سبز رودخانه از دور



برایم حل نشده است



آری از شوق به هوا میپرم



و خوب میدانم



سال هاست که مرده ام ...







صـدای پای تو که می روی



صـدای پای مــرگ که می آید .
. . .



دیـگر چـیـزی را نمی شنوم !



...







به خوابی هزار ساله نیازمندم



تا فرسودگی گردن و ساق ها را
از یاد ببرم




و عادت حمل درای کهنه ی دل را



از خاطر چشمها و پاها پاک کنم



دیگر هیچ خدایی



از پهنه مرا به گردنه نخواهد
رساند



و آسمان غبارآلود این دشت را



طراوت هیچ برفی تازه نخواهد
کرد







دم به کله میکوبد و



شقیقه اش دو شقه میشود



بی آنکه بداند



حلقه آتش را خواب دیده است



عقرب عاشق.....









صفر را بستند



تا ما به بیرون زنگ نزنیم



از شما چه پنهان



ما از درون زنگ زدیم!







شناسنامه



من حسینم



پناهی ام



من حسینم , پناهی ام



خودمو می بینم



...خودمو می شنفم



تا هستم جهان ارثیه بابامه.



سلاماش و همه عشقاش و همه
درداش , تنهائیاش



وقتی هم نبودم مال شما.



اگه دوست داری با من ببین ,
یا بذار باهات ببینم



با من بگو یا بذار باهات بگم



سلامامونو , عشقامونو ,
دردامونو , تنهائیامونو



ها؟!







پیست!!



میزی برای کار



کاری برای تخت



تختی برای خواب



خوابی برای جان



جانی برای مرگ



مرگی برای یاد



یادی برای سنگ



این بود زندگی....







شب در چشمان من است



به سیاهی چشمهایم نگاه کن



روز در چشمان من است



به سفیدی چشمهایم نگاه کن



شب و روز در چشمان من است



به چشمهای من نگاه کن



چشم اگر فرو بندم



جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت







کهکشان ها، کو زمینم؟!



زمین، کو وطنم؟!



وطن، کو خانه ام؟!



خانه، کو مادرم؟!



مادر، کو کبوترانم؟!



...معنای این همه سکوت چیست؟



من گم شده ام در تو... یا تو
گم شده ای در من... ای زمان؟!



... کاش هرگز آن روز از درخت
انجیر پایین نیامده بودم ...



کـــاش !







دیواره ها برای کوبیدن سر ناز
کند



گریزی نیست



اندوه به دل ما گیر سه پیچ
داده است



باید سر به بیابانها گذاشت!







در



سلام ،



خداحافظ !



چیزی تازه اگر یافتید



بر این دو اضافه کنید



تا بل



بازشود این در گم شده بر
دیوار...







سالهاست که مرده ام



بی تو



نه بوی خاک نجاتم داد،



نه شمارش ستاره ها تسکینم...



چرا صدایم کردی ؟



چرا ؟







بــی شــــکـــــ . . .



جهــــان را بـــه عشــــق
کســی آفـــریـــده اند



چـــون مـــن کـــه
آفـــریـــده ام از عشـــــق



جهـــانی بـــرای تـــــو. .
.







بهزیستی نوشته بود:



شیر مادر, مهر مادر, جانشین
ندارد



شیر مادر نخورده مهر مادر
پرداخته شد



پدر یک گاو خرید



و من بزرگ شدم



اما هیچکس حقیقت من را نشناخت



جز معلم ریاضی عزیز ام



که همیشه می گفت



گوساله, بتمرگ







لنگه های چوبی درب حیاطمان
گرچه کهنه اند و جیرجیر می
کنند



ولی خوش به حالشان که لنگه ی
همند...







و اما تو! ای مادر!



ای مادر!



هوا




همان چیزی ست که به دور سرت
می چرخد



و هنگامی تو می خندی



صاف تر می شود...
             
                                              

                                              

                                              

                                             
نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

خداوندا !

اگرروزی به گفتار آنچه از فردای تو گویند

                                       بهشتی ، دوزخی یا جهنمی باشد !

اگر مردان نیکت را بهشتی درمیان باشد

مراازازبدترین مردان خود پندار

جهنم را نصیبم کن

بمیران و بسوزانم

مرادرخیل و انبوه گناهانم بسوزانم

که نه دراین جهان نه آن جهان هرگز نمیخواهم بهشتت را

دراین دنیا بهشت من جهنم شد

برو بانیک مردانت تو خوش بنشین و برسوزفقیران شادمانی کن

بروازهیزم فقر تهی دستان چراغ خانه ات راگرم وروشن کن

که من از آن خدایی که خود پاسبان ملک قصر نشینان است بیزارم

مرا در این جهان وامیگذاری ؟!

                                            بگذار !

خدایی میسازم ازجنس فقیران - تهی دست و گدا و ساده و چون من گنهکاری

خداییکه نه بهشتی نه جهنمی نه هیچ ازخود ندارد

خدایی که بداند لمس دست معشوقت برای اول بار یعنی چه؟!

خدایی که بداند وقتی دلت لرزید وقلبت از تپش واماند یعنی چه ؟

خدایی که بفهمد عشق فروشی یعنی چه ؟

خدایی که بداند  درد نان و عشق یعنی چه ؟

خدایی میسازم ازجنس انسانی که دل دارد

عاشق میشود ! میخوابد ودرخوابش بجز کابوس تلخ زندگی کردن هیچ رویایی نمیبیند !

خدایی که میترسد مبادا که غم نان لحظه ای احساس دوست داشتن را ازخاطر ترد

ولطیف معشوقش جداسازد

آری !

خدایی میسازم از جنس آب ونان و عشق که یکدم از خاطر گرسنگان غافل نمیگردد

خدایی میسازم آنگونه که هرشب

          میان خواب وبیداری

                  دررویا های هرشب میکشم تصویر !

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم ...

        بی تو اما به چه حا لی

                         من از آن کوچه

                                       گ  

                                                ذ

                                                         ش

                                                                    ت 

                                                                           م 

برای @4

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

زندگی کردن من مردن تدریجی بود

آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردند

تمام گفتار وکردار مارابرمبنایی ناشناخته و جزا وپاداشی دست نیافتنی به نام بهشت وجهنم می سنجند و البته بهشت وجهنمی که منطبق بر خواسته ها ومنافع ایشان باشد نه بهشتی که پاداشی شیرین در ازای یک عمر سختی و مرارت و تنگدستی و..... باشد.

یک عمر انجام نماز و روزه و انواع واجبات و مستحبات و .....در آخر پس از 70 -80 سال عبادت هیچ تفاوتی احساس نمیشود بانماز روز اول ! این بود بندگی؟!

نمیدانم آیا خداهم به این روز مره گی بنده اش راضی است ؟ هرروز نمازی تکرار محض عادات روزهای گذشته و زمزمه کلماتی که پس از سالها هنوز معنی ومفهوم آنها را نمیدانیم وطوطی وار میگوییم سبحان الله ... .

ازخدا چه فهمیدیم ؟ حاصل زندگی و عبادت چیست؟

آیا حاصل یک عمر عبادت ما بهشت است که در آن وارد شویم و میوه بخوریم و آب گوارا بنوشیم وعیاشی کنیم و حور وپری زیارت کنیم ؟؟  و تا کی ؟ تابینهایت هرروز بخوریم و...؟؟؟ واقعا ارزش انسان فقط دراین حداست یا بهشت و جهنمی که به ما گفته اند درو غ است ویا توصیف آنها از بهشت وجهنم اشتباه بوده ؟

خودمان را با سخت ترین اتصالات گره زده ایم به اینکه نمازمان چنددقیقه دیر وزود نشود وروزه مان چندروز بالا و پایین نشود و در نهایت هیچ ازخدا نفمیم جز تشنگی وگرسنگی ؟آیا نماز رابرای خدامیخواهیم و خدارابرای خودمان یا اینکه خدا رابرای نماز ؟

بهشت چیست وکجاست ؟ آیا جایی ست پر آب و علف ومنظره و باغهای میوه و حوروپری بالباسهای ابریشمی ؟ و جهنم آتشی است از خود آتش داغ تر ؟

ما راازچه می ترسانند وبه چه وعده میدهند ؟ آیا پاداش پرستش خدایی با آنهمه عظمت ، فقط باغ و میوه و عسل و پری ست ؟

ای کا ش میتوانستم روی شانه های خویش بنشانم این خلق بیشمار را ، دور حباب خاک بگردانم تابا دوچشم خویش ببینند خورشیدشان کجاست و باورم کنند ! ایکاش میتوانستم!!

 به خدا قسم که   خدا هست ! بهشت هست ! جهنم و دوزخ وبرزخ وقیامت هم هست اما نه آنطور که به ما گفته اند و میگویند و ما تصور میکنم .

خودمان را در چهارچوب باید ونبایدها ساختگی وپوچ وخیالی قصه ها و روایات حبس نکنیم و بزرگترین دغدغه ذهن بیچاره مان این نباشد که اگر چند دقیقه دیرترنماز بخوانم چه میشودواگرروزه بودم وآب خوردم چه میشود ؟!

به این بیاندیشیم که تمام واجبات و مستحبات فقط وسیله اند برای رسیدن به کمال انسانیت و خود شناسی وخدا شناسی .این وسایل نباید وسیله ای باشند که فقط هرروز آنهارانکرارمیکنیم اما عقب ترازدیروز جامیمانیم بلکه باید پله ای باشندبرای رسیدن به معبود و وقتیکه رسیدیم فقط به خدا  بیاندیشیم نه به تکرار پله ها !

افسو س !

نه خدا ونه شیطان !

سرنوشت تو را بتی رقم میزد که دیگران می پرستیدند !

             بتی که دیگرانش می پرستیدندش !!

           و خدایی دیگرگونه اغاز کردم

(برای او که قول داده بود اگر قسمتمان بهشت نشد لااقل جهنم منتظرم بماند !  )

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟

بی وفا حالا که من افتاده ام از پاچرا ؟

نوشدارویی و بعد ازمرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا ؟

عمر مارا مهلت امروز وفردای تونیست

من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟

نازنینا مابه ناز توجوانی داده ایم

دیگراکنون با جوانان ناز کن باما چرا؟

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار

این همه غافل شدن ازچون منی شیدا چرا؟

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند

در شگفتم من نمی پاشد زهم دنیا چرا ؟

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر

راه عشق است این یکی بی مونس وتنها چرا ؟

        بی مونس و تنها چرا ؟

       تنها چرا ؟ حالاچرا ؟

   

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

 

نوشته شده در شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |


روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد


و مهربانی دستِ زیبایی را خواهد گرفت.


روزی که کمترین سرود
                           بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری‌ست.
روزی که دیگر درهای خانه‌شان را نمی‌بندند
قفل
     افسانه‌یی‌ست
و قلب
برای زندگی بس است.
  روزی که معنای هر سخن دوست‌داشتن است
تا تو به خاطرِ آخرین حرف دنبالِ سخن نگردی.
روزی که آهنگِ هر حرف، زندگی‌ست
تا من به خاطرِ آخرین شعر رنجِ جُست‌وجوی قافیه نبرم.
روزی که هر لب ترانه‌یی‌ست
تا کمترین سرود، بوسه باشد.
روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود.
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم...
و من آن روز را انتظار می‌کشم
حتی روزی
که دیگر
نباشم.
نوشته شده در شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد
چه سیب های قشنگی"
"حیات نشئه تنهایی است
: و میزبان پرسید
قشنگ یعنی چه؟
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال_
و عشق تنها عشق
تو را به گرمی یک سیب می کند مانوس
و عشق تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن
و نوشداروی اندوه؟_
صدای خالص اکسیر می دهد این نوش_

و حال شب شده بود
چراغ روشن بود و چای می خوردند
چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی؟_
!چقدر هم تنها_
خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی_
...دچار یعنی_
عاشق..._
!و فکر کن که چه تنهاست ، اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد_
!چه فکر نازک غمناکی_
و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است_
و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند و دست منبسط نور روی شانه آن هاست_
نه وصل ممکن نیست_
همیشه فاصله ای هست
اگرچه منحنی آب بالش خوبی است ، برای خواب دلاویز و ترد نیلوفر
همیشه فاصله ای هست
دچار باید بود
وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد
و عشق سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست
و عشق صدای فاصله هاست ، صدای فاصله هایی که غرق ابهامند
نه ، صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند و با شنیدن یک "هیچ" می شوند کدر_
همیشه عاشق تنهاست
و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست
و او و ثانیه ها روی نور می خوابند
و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز
و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را به آب می بخشند
و خوب می دانند ، که هیچ ماهی هرگز هزار و یک گره رودخانه را نگشود
و نیم شب ها با زورق قدیمی اشراق ، در آب های هدایت روانه می گردند
و تا تجلی اعجاب پیش می رانند
هوای حرف تو ، آدم را عبور می دهند از کوچه باغ های حکایت_
و در عروق چنین لحنی
چه خون تازه محزونی
.
.
.
حیات روشن بود و باد می آمد
 و خون شب جریان داشت در سکوت دو مرد

سهراب سپهری

نوشته شده در شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

نوشته شده در شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

Design By : Mihantheme