سجاد قنبری عدیوی

... جایی برای اندکی تأ مل و تنهایی

                    

سالها رفت و کسی هیچ نفهمید

درد دل دیوانه ی ما را

جز پارچه ی مخملی گل داری

که پر از اشک شب جان فرساست

 

سالها رفت و کسی هیچ نپرسید

که چرا پنجره‌ها بی تاب اند

و نگاه تو پس پنجره‌ها بی تاب است

و چرا پرده ی غم‌های تو گاه

با گریه ی بیگاه , به سر می‌کوبد

 

سالها خاطر من غمگین است

و کسی هیچ نگفت

و کسی هیچ ندید

که من از پنجره‌ها دور شوم

 

دور از این دفتر شعر

که در آن واژه به اندازه ی گلهای سحر

و به اندازه ی هر لاله ی وارونه ی دشت

پر خون است

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

سنگ مزار مرحوم حسین پناهی: وصیت عجیب
قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.
بعد از مرگم، انگشت‌های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت‌نگاری قرار دهید.
به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!
ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک ‌کاری کنند.
عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است.
بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.
کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!
مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.
روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!
کسانی که زیر تابوت مرا می‌گیرند، باید هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.
گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.
در مجلس ختم من گاز اشک‌آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.
از اینکه نمی‌توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم


                                    
                                    

نوشته شده در شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

در امتداد گذر چند ثانیه

صبر کن

تنها برای بودن باش ، بمان

برای یک ثانیه

که اگر میدانستی ، ثانیه ها ، چقدر بزرگند

به اندازه خشم طبیعت ، به اندازه لطف خدا شاید

به اندازه یک قطره باران در کویر خشک غیرت

پس یک ثانیه صبر کن……………

به کجا میروی ؟

صبرکن !…

صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو !

یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو !

ای کبوتر به کجا ؟!

قدری دگر صبر کن

آسمان پای پرت پیر شود بعد برو

ای عزیز جان من …

تو اگر گریه کنی بغض منم میشکند !

خنده کن !

عشق نمک گیر شود بعد برو !

یک نفر حسرت لبخند تو را میدارد …

صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو !

خواب دیدی شبی از راه ، سوارت آمده ؟

باش ای نازنین !

باش ای مهربان خواب تو تعبیر شود

بعد

برو !

نوشته شده در شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

خلوتم را نشکن

شاید این خلوت من کوچ کند

به شب پروانه

به صدای نفس شهنامه

به طلوع اخرین افسانه

و غروبی که در ان

نقش دیوانگی یک عاشق

بر سر دیواری پیدا شد.

خلوتم را نشکن

خلوتم بس دور است

ز هوای دل معشوق سهند

خلوتم راه درازی ست میان من و تو

خلوتم مروارید است به دست صیاد

خلوتم تیر وکمانی ست به دست سحر

خلوتم راه رسیدن به خداست

خلوتم را نشکن

نوشته شده در شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

رفته ای اینک ، اما ایا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد
چه شبی بود و چه روزی افسوس
با شبان رازی بود
روزها شوری داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هی ، هی
می پراندیم در آغوش فضا
ما قناریها را
از درون قفس سرد رها می کردیم
آرزو می کردم
دشت سرشار ز سبرسبزی رویا ها را
من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند

نوشته شده در شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

Design By : Mihantheme