سجاد قنبری عدیوی

... جایی برای اندکی تأ مل و تنهایی

انسان شگفت انگیز ترین خلقت خداونداست . همه اجزای عالم و جهان هستی بطور مستقیم و غیر مستقیم در اختیار و خدمت اوست تا در میان آنهمه اتفاقات بیشمار که هر روز و هر لحظه در سرتا سر گیتی در حال وقوع هستند مانند هزاران سال پیش و در امتداد نسل نیاکان خود بازهم به دنیا می اید ...گریه میکند ...زندگی میکند ...میخندد و...می میرد و بازهم نسلی جدید و پس از آن نسلی جدید تر ... . برای سهم بیشتر میجنگد خون میریزد و آواره میکند و هرآنچه که به دست می آورد ذخیره میکند و در اخر یا جان خود را برسر ان از دست میدهد و یا به فعل و قانون طبیعت به دست نسل بعد سپرده میشود ....متمدن میشود رشد میکند فرهنگ می آموزد و کره خاکی برایش تنگ میشود . چشم به دنیای بالای سر خود میدوزد و در خیالش هجرتی دیگر را پرورش میدهد .

فکر میکند اختراع میکند سرگرم کارو زندگی و سیاست میشود و ...از خود غافل میشود .یادش میرود که عمرش محدود است و از یاد می برد که کمی هم به خود برگردد . زندگی را بفهمد و برای خود و عزیزانش زندگی کند نه آنگونه که ماند چندین نسل قبل از خود زندگی را از هم تقلید میکردند . تکرار و تکرار ....تا بی سرانجام .

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٢ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

آی گلهای فراموشی باغ !

 

 

مرگ از باغچه خلوت ما میگذرد داس به

 

 

دست !

 

 

و گلی چون لبخند

 

 

           می برد از بر ما ...

نوشته شده در شنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

تابه ی جهیزمون یادت میاد ؟

با وفاتر از تو بود !

سوخت با آتش فقری که مرا می سوزاند !

ساخت با چربی و چرک !

هفته و هفت نیمرو

دسته اش اب شد ، رنگش رفت

بگذریم ...

بگذریم از گذر آنهمه روئیاهایش

حسرت دیدن فر

پختن پیتزاهایش !

گاهگاهی از سر بی تابی

گریه میکرد ولی تابانه !

گنگ و پیچیده ! معماگانه !

آتش فقر مرا میبوسید

همزمان با دل من میپوسید !

     دل من !

            تابه های روئیاهایم ...

نوشته شده در شنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

به ساعت نگاه میکنم

حدود  سه ی نصفه شب است !

چشم می بندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم

و طبق عادت کنار پنجره می رو م !

سوسوی چند چراغ مهربان

 و سایه های کش دار شب گردان خمیده

وخاکستری گسترده برحاشیه ها

و صدای هیجان انگیز چند سگ

و بانگ اسمانی چند خروس

از شوق به هوا می پرم چون کودکی ام

و خوشحال که هنوز

معمای سبز رودخانه از دور

برایم حل نشده است

]ری !

از شوق به هوا می پرم و خوب میدانم

                    سالهاست که مرده ام !

نوشته شده در شنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

در گذر گاه زمان


خیمه شب بازی دهر


با همه تلخی و شیرینی خود میگذرد


عشقها میمیرند


رنگها رنگ دگر میگیرند


وفقط خاطره هاست


که چه شیرین و چه تلخ

 

 

دست نا خورده بجا می مانند !


نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٢ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

برآ ای آفتاب ، ای توشه امید !

برآ ای خوشه خورشید

تو جوشان چشمه ای ، من تشنه بی تاب

برآسرریز کن تا جان شود سیراب .

نوشته شده در دوشنبه ٦ آبان ۱۳٩٢ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

زندگی آن گاه معنای واقعی و ارزشمند خود را می یابد که

 

 

هر لحظه اش تولدی نو و   بهاری تازه باشد .

 

 

 

در فرصت هستی زمان ما همین لحظه است .

لحضه هایمان را نیک بدانیم !

 


نوشته شده در دوشنبه ٦ آبان ۱۳٩٢ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

هر بار که من نیز به انتهای شب میرسم

 

 

 

 

و درنهایت تاریکی

 

 

 

 

 

به خانه ات میرسم

 

 

" مهربان " نیامده

 

 

وچراغی هم نیست

 

 

از تن تو

 

 

درختان ظریفی روئیده اند

 

 

که بهار


هزاران دریچه برایشان می آفرینند

 

 

دریچه هایی سبز

 

 

که ازان به انتهای هرکوچه بنگری

 

 

دریچه هایی سبز

 

 

که خزان آنها را میبندد

 

 

وزمستان میبرد

 

 

هرباربه خانه ات می آیم

 

 

که این تنها "مهربان " مرانیز شکوفا کند

 

 

وهرباردرمی یابم که هنوزهستم

 

 

ودرنهایت تاریکی

 

 

وازنهایت شب....

نوشته شده در یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

- از میان کسانی که برای دعای باران به میعادگاه می روند تنها کسانی که با خود چتر می برند به کارشان ایمان دارند.

- پیچ های جاده آخر جاده نیستند مگر این که خودت نپیچی.

- وقتی به چیزی می رسی بنگر که در ازای آن از چه گذشته ای.

- آدم های بزرگ شرایط را خلق می کنند و آدم های کوچک از آن تبعیت می کنند.

- آدم های موفق به اندیشه هایشان عمل می کنند اما سایرین تنها به سختی انجام آن می اندیشند.

- گاهی خوردن لگدی از پشت برداشتن گامی به جلو است.

- هرگز به کسی که برای احساس تو ارزش قائل نیست دل نبند.

- همیشه توان این را داشته باش تا از کسی یا چیزی که آزارت می دهد به راحتی دل بکنی.

- با هر کسی مانند خودش رفتار کن تا نتیجه و عکس العمل کارش را قلبا احساس کند.

- هرگز به کسی که حاضر نیست برای تو کاری انجام بده، کاری انجام نده.

- به کسانی که خوبی دیگران را بی ارزش یا از روی توقع می دانند خوبی نکن اما اگر خوبی کردی انتظار قدردانی نداشته باش.

- قضاوت خوب محصول تجربه است و از دست دادن ارزش و اعتبار محصول قضاوت بد.

- هرگاه با آدم های موفق مشورت کنی شریک تفکر روشن آنها خواهی بود.

- وقتی خوشبخت هستی که وجودت آرامش بخش دیگران باشد.

- به خودت بیاموز هر کسی ارزش ماندن در قلب تو را ندارد.

- هرگز برای عاشق شدن دنبال باران و بابونه نباش، گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه ای می رسی که زندگیت را روشن می کند.

- همیشه حرفی رو بزن که بتونی بنویسی، چیزی رو بنویس که بتونی امضاش کنی و چیزی رو امضاء کن که بتونی پاش بایستی.

- هرگاه نتونستی اشتباهی رو ببخشی اون از کوچکی قلب توست، نه بزرگی اشتباه.

- عادت کن همیشه حتی وقتی عصبانی هستی عاقبت کار را در نظر بگیری.

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۱ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تنددوید 

 سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

حمید مصدق


من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و سیب دندان زده از دست من افتادبه خاک

دل من گفت: برو چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را….

و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

فروغ فرخزاد

او به تو خندید

و تو نمی دانستی

این که او می داند

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

از پی ات تند دویدم

سیب را دست دخترکم من دیدم

غضبآلود نگاهت کردم

بر دلت بغض دوید

بغض ِ چشمت را دید

دل و دستش لرزید

سیب دندان زده از دست ِ دل افتاد به خاک

و در آن دم فهمیدم

آنچه تو دزدیدی سیب نبود دل ِ دُردانه من بود که افتاد به خاک

ناگهان رفت و هنوز

سال هاست که در چشم من آرام آرام

هجر تلخ دل و دلدار تکرار کنان می دهد آزارم

چهره زرد و حزین ِ دختر ِ من هر دم

می دهد دشنامم

کاش آنروز در آن باغ نبودم هرگز

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که خدای عالم ز چه رو در همه باغچه ها سیب نکاشت؟

مسعود قلیمرادی

دخترک خندید و پسرک ماتش برد

که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده

باغبان از پی او تند دوید

به خیالش می خواست

حرمت باغچه و دختر کم سالش را از پسر پس گیرد

غضب آلود به او غیظی کرد

این وسط من بودم سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم

من که پیغمبر عشقی معصوم

بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق و لب و دندان ِ

تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم

و به خاک افتادم

چون رسولی ناکام هر دو را بغض ربود

دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت

او یقیناً پی معشوق خودش می آید

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود

مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد

سالهاست که پوسیده ام آرام آرام

عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز

جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم

همه اندیشه کنان غرق در این پندارند

این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت

جواد نوروزی

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

مثل آن مسجد بین راهی تنهایم...

           هرکس هم می آید مسافر است...

          میشکند،هم نمازش را و هم دلم را و میرود..

................................تو  نمازت راهم نخواندی و رفتی !

نوشته شده در چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

یادم باشد امشب بعضی از آرزوها یم را دم در بگذارم ،



تا رفتگر ببرد! بیچاره او...



مابقی را هم نقداً با خود به گور می برم ،



مابقی همان «آرزوی با تو بودن » است ،



نترس عشق من...!



حتی آرزوی داشتنت را هم به کسی نمی دهم....

 

نوشته شده در چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

مانند شعر نیما ابریست خانه ام

من گریه می کنم، شده باران بهانه ام


باران هزار و سیصد و چندین غزل سرود

در لابه لای دفتر شعر و ترانه ام


در گیر و دار فصل شکوفه، کلاغ ها

فرصت نمی دهند بروید جوانه ام


شاید بهار آمده از راه من ولی

چون کوه برف نشسته به شانه ام


اما قسم به این همه رخوت، بهار را

می آورم دوباره به تقویم خانه ام
نوشته شده در یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

مهربان !

بازهم ،

سبد معذرتم را بپذیر

آنقدر شاعرم ازتو که نمیدانم کی ،

واژه ات راهی شعرم شده است

لحظه ای گوش بکن ،

یک موذن مست است

آنقدر خوب اذان میگوید ،

گوئی او عکس خدا را دیده

خوش بحالش اما ؛

طرح زیبای خدا را گاهی ،

می توان در پس سیمای عزیزی جوئی

نوشته شده در جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

مهربان


سبد معذرتم را بپذیر ؛


کودکی هستم شوخ خانه ام در ته بن بست فراموشی یک زوج


قدیمی مانده


خانه دل اما ، جای بکریست هنوز ،


پر سبزینه و ریحان و غزل ،


پر تکرار گیاهان نمو ،


پر ابیات ملون شده در خمره عشق ،


پر انوار خدا.


داخل خانه دل ؛


جای جمعیت هرجائی نیست کل دارائی من تازگی دلکده است


من به دل راز رسیدن دارم ،


من به دل ثروت هنگفت عدالت دارم ،


خوب می فهمم اگر در باران ،


چتر خود را به کسی بخشیدم؛


توشه رفتنم از لطف خدا آکنده ست


خوب میدانم اگر جای توپیشم خالیست ؛


حکمتی در کارست

نوشته شده در جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

خداوندا !

مرا به بزرگی چیزهایی که داده ای آگاه کن تا کوچکی چیزهایی که نداده ای آرامشم را برهم نزند !

#####################################################

بازنده منم که در راباز میگذارم شاید که باز گردی .

دزد هم که بیاید چیز مهمی برای بردن نمی یابد .

مهم من بودم که تو بردی !

##############################################

...............میگن عشقت رو رها کن ، اگه برگشت مال خودته و اگه برنگشت بدون که از قبل هم مال تونبوده !

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

گاهی فکر میکنم روی دست خدا مانده ام

خودش هم نمیداند بامن چه کند !

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

همیشه در ریاضیات ضعیف بودم

سالهاست دارم حساب میکنم چگونه " من " بعلاوه " تو " شدم صفر ؟؟!

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

 

و مردی که از خوب سخن می‌گفت، در حصارِ بد به زنجیر بسته شد

چرا که خوب فریبی بیش نبود، و بد بی‌حجاب به کوچه نمی‌شد.

چرا که امید تکیه‌گاهی استوار می‌جُست

و هر حصارِ این شهر خشتی پوسیده بود.
نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

زندگینامه: احمد شاملو (1304- 1379)

           
                زندگینامه: احمد شاملو (1304- 1379)

               
                   
کتاب  > شاعران
                         - همشهری آنلاین:
احمد شاملو، ۲۱ آذر سال ۱۳۰۴ در تهران به دنیا آمد

                   

وی دوره کودکی را به خاطر شغل پدرش که افسر ارتش
بود و هر چند وقت را در جایی ماموریت می‌رفت، در شهرهایی چون رشت، سمیرم،
اصفهان، آباده و شیراز گذراند.

شاملو شاعر، نویسنده، فرهنگ‌نویس، ادیب، مترجم و روزنامه‌نگار بود و تخلص وی الف. بامداد بود.

شهرت اصلی شاملو به خاطر شعرهای اوست که شامل اشعار نو و برخی قالب‌های کهن نظیر قصیده و نیز ترانه‌های عامیانه ‌است.

شاملو تحت تأثیر نیما یوشیج،
به شعر نو روی آورد، اما برای اولین بار درشعر «تا شکوفهٔ سرخ یک پیراهن»
که در سال ۱۳۲۹ با نام «شعر سفید غفران» منتشر شد وزن را رها کرد و به‌صورت
پیشرو، سبک جدیدی را در شعر معاصر فارسی گسترش داد.

از این سبک به شعر سپید یا شعر منثور یا شعر شاملویی یاد کرده‌اند. بعضی
از منتقدان ادبی او را تنها شاعر موفق در زمینه شعر منثور می‌دانند.

شاملو علاوه بر شعر، کارهای تحقیق و ترجمه شناخته‌شده‌ای دارد. مجموعه کتاب کوچه او بزرگ‌ترین اثر پژوهشی در باب فرهنگ عامیانه مردم ایران است.

آثار وی به زبان‌های: سوئدی، انگلیسی، ژاپنی، فرانسوی، اسپانیایی،
آلمانی، روسی، ارمنی، هلندی، زاگربی، رومانیایی، فنلاندی، ترکی ترجمه
شده‌است.

احمد شاملو دوم مرداد سال ۱۳۷۹ درگذشت و در امامزاده طاهر کرج به خاک سپرده شد.

برخی از آثار احمد شاملو:

  • آهنگ های فراموش شده
  • آهن‌ها و احساس
  • قطعنامه
  • هوای تازه
  • باغ آینه
  • آیدا در آینه
  • آیدا درخت و خنجر و خاطره
  • ققنوس
  • مرثیه‌های خاک
  • شکفتن در مه
  • ابراهیم در آتش
  • دشنه در دیس
  • ترانه‌های کوچک غربت
  • مدایح بی صله
  • برآستانه
               
نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

Ahmad shamloo lafzan.com  دانلود دکلمه آفتاب با صدای احمد شاملو

http://www.pariuo.com/file/89/other/shamloo.jpg

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

زیباترین
حرفت را بگو

شکنجه
ی پنهان ِ سکوت ات را آشکاره کن

و
هراس مدار از آنکه بگویند

ترانه
یی بی هوده می خوانید . ــ

چرا که ترانه ی ما

ترانه
ی بی هوده گی نیست

چرا
که عشق

حرفی
بی هوده نیست
.

 

حتی
بگذار آفتاب نیز بر نیاید

به
خاطر ِ فردای ما اگر

بر
ماش منتی ست ؛

چرا
که عشق

خود
فرداست

خود
همیشه است
.


از :
احمد شاملو

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

زیباترین شعری که از مادر می‌شناسم!

زیباترین شعری که از مادر می‌شناسم!
انگار
خنده کرد ولی دلشکسته بود: بردی مرا بخاک کردی و آمدی؟/ تنها نمی گذارمت
ای بینوا پسر/ می خواستم به خنده درآیم ز اشتباه ولی...
ای وای مادرم!
آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
اما گرفته دور و برش هاله ای سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
 
در زندگی ما همه جا وول می خورد
هر کنج خانه صحنه ای از داستان اوست
در ختم خویش هم به سر کار خویش بود
بیچاره مادرم
 
هر روز می گذشت از این زیر پله ها
آهسته تا به هم نزند خواب ناز من
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از این بغل کوچه می رود
چادر نماز فلفلی انداخته به سر
کفش چروک خورده و جوراب وصله دار
او فکر بچه هاست
هرجا شده هویج هم امروز می خرد
بیچاره پیرزن، همه برف است کوچه ها
 
او از میان کلفت و نوکر ز شهر خویش
آمد به جستجوی من و سرنوشت من
آمد چهار طفل دگر هم بزرگ کرد
آمد که پیت نفت گرفته به زیر بال
هر شب در آید از در یک خانه فقیر
روشن کند چراغ یکی عشق نیمه جان
 
او را گذشته ای است، سزاوار احترام :
تبریز ما ! به دور نمای قدیم شهر
در ( باغ بیشه ) خانه مردی است باخدا
هر صحن و هر سراچه یکی دادگستری است
اینجا به داد ناله مظلوم می رسند
اینجا کفیل خرج موکل بود وکیل
مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق
در باز و سفره پهن
بر سفره اش چه گرسنه ها سیر می شوند
یک زن مدیر گردش این چرخ و دستگاه
او مادر من است
 
انصاف می دهم که پدر رادمرد بود
با آنهمه درآمد سرشارش از حلال
روزی که مرد، روزی یکسال خود نداشت
اما قطارهای پر از زاد آخرت
وز پی هنوز قافله های دعای خیر
این مادر از چنان پدری یادگار بود
 
تنها نه مادر من و درماندگان خیل
او یک چراغ روشن ایل و قبیله بود
خاموش شد دریغ
 
نه، او نمرده، میشنوم من صدای او
با بچه ها هنوز سر و کله می زند
ناهید، لال شو
بیژن، برو کنار
کفگیر بی صدا
دارد برای ناخوش خود آش می پزد
 
او مرد و در کنار پدر زیر خاک رفت
اقوامش آمدند پی سر سلامتی
یک ختم هم گرفته شد و پر بدک نبود
بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند
لطف شما زیاد
اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت:
این حرفها برای تو مادر نمی شود.
 
پس این که بود؟
دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید
لیوان آب از بغل من کنار زد،
در نصفه های شب.
یک خواب سهمناک و پریدم به حال تب
نزدیک های صبح
او زیر پای من اینجا نشسته بود
آهسته با خدا،‌
راز و نیاز داشت
نه، او نمرده است.
 
نه او نمرده است که من زنده ام هنوز
او زنده است در غم و شعر و خیال من
میراث شاعرانه من هرچه هست از اوست
کانون مهر و ماه مگر می شود خموش
آن شیرزن بمیرد؟ او شهریار زاد
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
 
او با ترانه های محلی که می سرود
با قصه های دلکش و زیبا که یاد داشت
از عهد گاهواره که بندش کشید و بست
اعصاب من بساز و نوا کوک کرده بود
او شعر و نغمه در دل و جانم بخنده کاشت
وانگه به اشک های خود آن کشته آب داد
لرزید و برق زد به من آن اهتزاز روح
وز اهتزاز روح گرفتم هوای ناز
تا ساختم برای خود از عشق عالمی
 
او پنج سال کرد پرستاری مریض
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسر چه کرد برای تو؟ هیچ، هیچ
تنها مریض خانه، به امید دیگران
یک روز هم خبر: که بیا او تمام کرد.
 
در راه قم به هرچه گذشتم عبوس بود
پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد
صحرا همه خطوط کج و کوله و سیاه
طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین
دریاچه هم به حال من از دور می گریست
تنها طواف دور ضریح و یکی نماز
یک اشک هم به سوره یاسین من چکید
مادر به خاک رفت.
 
آنشب پدر به خواب من آمد، صداش کرد
او هم جواب داد
یک دود هم گرفت به دور چراغ ماه
معلوم شد که مادره از دست رفتنی است
اما پدر به غرفه باغی نشسته بود
شاید که جان او به جهان بلند برد
آنجا که زندگی،‌ ستم و درد و رنج نیست
این هم پسر، که بدرقه اش می کند به گور
یک قطره اشک، مزد همه زخم های او
اما خلاص می شود از سرنوشت من
مادر بخواب، خوش
منزل مبارکت.
 
آینده بود و قصه بی مادری من
ناگاه ضجه ای که بهم زد سکوت مرگ
من می دویدم از وسط قبرها برون
او بود و سر به ناله برآورده از مغاک
خود را به ضعف از پی من باز می کشید
دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه
خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع
ترسان ز پشت شیشه در آخرین نگاه
باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نیمه باز:
از من جدا مشو
 
می آمدیم و کله من گیج و منگ بود
انگار جیوه در دل من آب می کنند
پیچیده صحنه های زمین و زمان بهم
خاموش و خوفناک همه می گریختند
می گشت آسمان که بکوبد به مغز من
دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه
وز هر شکاف و رخنه ماشین غریو باد
یک ناله ضعیف هم از پی دوان دوان
می آمد و به مغز من آهسته می خلید:
تنها شدی پسر.
 
باز آمدم به خانه چه حالی! نگفتنی
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دلشکسته بود:
بردی مرا بخاک کردی و آمدی؟
تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر
می خواستم به خنده درآیم ز اشتباه
اما خیال بود
ای وای مادرم
 
سروده استاد محمد حسین شهریار
نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

2 شعر شاملو از مجموعه «آهن‌ها و احساس»

شعر شاملو
بگذار عشق ِ تو در شعر ِ تو بگرید... بگذار درد ِ من در شعر ِ من بخندد...
 
مرغ دریا
خوابید آفتاب و جهان خوابید
از برج ِ فار، مرغک ِ دریا، باز
چون مادری به مرگ ِ پسر، نالید.
گرید به زیر ِ چادر ِ شب، خسته
دریا به مرگ ِ بخت ِ من، آهسته.

سر کرده باد ِ سرد، شب آرام است.
از تیره آب ـ در افق ِ تاریک ـ
با قارقار ِ وحشی‌ ِ اردک‌ها
آهنگ ِ شب به گوش ِ من آید; لیک
در ظلمت ِ عبوس ِ لطیف ِ شب
من در پی ِ نوای  گُمی هستم.
زین‌رو، به ساحلی که غم‌افزای است
از نغمه‌های  دیگر سرمست‌ام.

می‌گیرَدَم ز زمزمه‌ی  تو، دل.
دریا! خموش باش دگر!
                             دریا،
با نوحه‌های  زیر ِ لبی، امشب
خون می‌کنی مرا به جگر...
                                    دریا!
خاموش باش! من ز تو بیزارم
وز آه‌های سرد ِ شبان‌گاه‌ات
وز حمله‌های  موج ِ کف‌آلودت
وز موج‌های  تیره‌ی  جان‌کاه‌ات...

ای دیده‌ی  دریده‌ی  سبز ِ سرد!
شب‌های  مه‌گرفته‌ی  دم‌کرده،
ارواح ِ دورمانده‌ی  مغروقین
با جثه‌ی ِ کبود ِ ورم‌کرده
بر سطح ِ موج‌دار ِ تو می‌رقصند...
با ناله‌های مرغ ِ حزین ِ شب
این رقص ِ مرگ، وحشی و جان‌فرساست
از لرزه‌های  خسته‌ی  این ارواح
عصیان و سرکشی و غضب پیداست.
ناشادمان به‌شادی محکوم‌اند.
بیزار و بی‌اراده و رُخ‌درهم
یک‌ریز می‌کشند ز دل فریاد
یک‌ریز می‌زنند دو کف بر هم:
لیکن ز چشم، نفرت ِشان پیداست
از نغمه‌های ِشان غم و کین ریزد
رقص و نشاط ِشان همه در خاطر
جای  طرب عذاب برانگیزد.
با چهره‌های گریان می‌خندند،
وین خنده‌های  شکلک نابینا
بر چهره‌های ماتم ِشان نقش است
چون چهره‌ی جذامی، وحشت‌زا.
خندند مسخ‌گشته و گیج و منگ،
مانند ِ مادری که به امر ِ خان
بر نعش ِ چاک چاک ِ پسر خندد
ساید ولی به دندان‌ها، دندان!

خاموش باش، مرغک ِ دریایی!
بگذار در سکوت بماند شب
بگذار در سکوت بمیرد شب
بگذار در سکوت سرآید شب.
بگذار در سکوت به گوش آید
در نور ِ رنگ‌رفته و سرد ِ ماه
فریادهای ذلّه‌ی محبوسان
از محبس ِ سیاه...

خاموش باش، مرغ! دمی بگذار
امواج ِ سرگران‌شده بر آب،
کاین خفته‌گان ِ مُرده، مگر روزی
فریاد ِشان برآورد از خواب.

خاموش باش، مرغک ِ دریایی!
بگذار در سکوت بماند شب
بگذار در سکوت بجنبد موج
شاید که در سکوت سرآید تب!

خاموش شو، خموش! که در ظلمت
اجساد رفته‌رفته به جان آیند
وندر سکوت ِ مدهش ِ زشت ِ شوم
کم‌کم ز رنج‌ها به زبان آیند.
بگذار تا ز نور ِ سیاه ِ شب
شمشیرهای آخته ندرخشد.
خاموش شو! که در دل ِ خاموشی
آواز ِشان سرور به دل بخشد.
خاموش باش، مرغک ِ دریایی!
بگذار در سکوت بجنبد مرگ...
۲۱ شهریور ِ ۱۳۲۷
 
برای خون و ماتیک
گر تو شاه دخترانی، من خدای شاعرانم
مهدی حمیدی
 
ـ «این بازوان ِ اوست
با داغ‌های بوسه‌ی بسیارها گناه‌اش
وینک خلیج ِ ژرف ِ نگاه‌اش
کاندر کبود ِ مردمک ِ بی‌حیای آن
فانوس ِ صد تمنا ــ گُنگ و نگفتنی ــ
با شعله‌ی لجاج و شکیبائی
می‌سوزد.
وین، چشمه‌سار ِ جادویی‌ تشنه‌گی‌فزاست
این چشمه‌ی عطش
                            که بر او هر دَم
حرص ِ تلاش ِ گرم ِ هم‌آغوشی
تب‌خاله‌های رسوایی
می‌آورد به بار.
 
شور ِ هزار مستی‌ ناسیراب
مهتاب‌های گرم ِ شراب‌آلود
آوازهای می‌زده‌ی بی‌رنگ
با گونه‌های اوست،
رقص ِ هزار عشوه‌ی دردانگیز
با ساق‌های زنده‌ی مرمرتراش ِ او.
 
گنج ِ عظیم ِ هستی و لذت را
پنهان به زیر ِ دامن ِ خود دارد
و اژدهای شرم را
افسون ِ اشتها و عطش
از گنج ِ بی‌دریغ‌اش می‌راند...»
 
بگذار این‌چنین بشناسد مرد
در روزگار ِ ما
آهنگ و رنگ را
زیبایی و شُکوه و فریبنده‌گی را
زنده‌گی را.
حال آن‌که رنگ را
در گونه‌های زرد ِ تو می‌باید جوید، برادرم!
در گونه‌های زرد ِ تو
                          وندر
این شانه‌ی برهنه‌ی خون‌مُرده،
از همچو خود ضعیفی
مضراب ِتازیانه به تن خورده،
بار ِ گران ِ خفّت ِ روح‌اش را
بر شانه‌های زخم ِ تن‌اش بُرده!
حال آن‌که بی‌گمان
در زخم‌های گرم ِ بخارآلود
سرخی شکفته‌تر به نظر می‌زند ز سُرخی لب‌ها
و بر سفیدناکی این کاغذ
رنگ ِ سیاه ِ زنده‌گی دردناک ِ ما
برجسته‌تر به چشم ِ خدایان
تصویر می‌شود...
 

هی!
       شاعر!
               هی!
سُرخی، سُرخی‌ست:
لب‌ها و زخم‌ها!
لیکن لبان ِ یار ِ تو را خنده هر زمان
دندان‌نما کند،
زان پیش‌تر که بیند آن را
چشم ِ علیل ِ تو
چون «رشته‌یی ز لولو ِ تر، بر گُل ِ انار» ـ
آید یکی جراحت ِ خونین مرا به چشم
کاندر میان ِ آن
پیداست استخوان;
زیرا که دوستان ِ مرا
زان پیش‌تر که هیتلر ــ قصاب ِ«آوش ویتس»
در کوره‌های مرگ بسوزاند،
هم‌گام ِ دیگرش
بسیار شیشه‌ها
از صَمغ ِ سُرخ ِ خون ِ سیاهان
سرشار کرده بود
در هارلم و برانکس
انبار کرده بود
                  کُنَد تا
ماتیک از آن مهیا
لابد برای یار ِ تو، لب‌های یار ِ تو!

 
بگذار عشق ِ تو
در شعر ِ تو بگرید...
 
بگذار درد ِ من
در شعر ِ من بخندد...
 
بگذار سُرخ خواهر ِ هم‌زاد ِ زخم‌ها و لبان باد!
زیرا لبان ِ سُرخ، سرانجام
پوسیده خواهد آمد چون زخم‌های ِ سُرخ
وین زخم‌های سُرخ، سرانجام
افسرده خواهد آمد چونان لبان ِ سُرخ;
وندر لجاج ِ ظلمت ِ این تابوت
تابد به‌ناگزیر درخشان و تاب‌ناک
چشمان ِ زنده‌یی
چون زُهره‌ئی به تارک ِ تاریک ِ گرگ و میش
چون گرم‌ْساز امیدی در نغمه‌های من!
 

بگذار عشق ِ این‌سان
مُردارْوار در دل ِ تابوت ِ شعر ِ تو
ـ تقلیدکار ِ دلقک ِ قاآنی ــ
گندد هنوز و
                باز
خود را
         تو لاف‌زن
بی‌شرم‌تر خدای همه شاعران بدان!
 
لیکن من (این حرام،
این ظلم‌زاده، عمر به ظلمت نهاده،
این بُرده از سیاهی و غم نام)
بر پای تو فریب
بی‌هیچ ادعا
زنجیر می‌نهم!
فرمان به پاره کردن ِ این تومار می‌دهم!
گوری ز شعر ِ خویش
                           کندن خواهم
وین مسخره‌خدا را
                        با سر
                                درون ِ آن
                                           فکندن خواهم
و ریخت خواهم‌اش به سر
خاکستر ِ سیاه ِ فراموشی...
 

بگذار شعر ِ ما و تو
                        باشد
تصویرکار ِ چهره‌ی پایان‌پذیرها:
تصویرکار ِ سُرخی‌ لب‌های دختران
تصویرکار ِ سُرخی‌ زخم ِ برادران!
و نیز شعر ِ من
یک‌بار لااقل
تصویرکار ِ واقعی چهره‌ی شما
دلقکان
دریوزه‌گان
"شاعران!"
نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |


            

                                               

                                             
                                             
                                             

 

 

دلنوشته های حسین پناهی


 

                                             
                                             
                                             
                                             
                                             



 

 

از شوق به هوا



به ساعت نگاه میکنم



حدود سه نصف شب است



چشم میبندم که مبادا چشمانت
را



از یاد برده باشم



و طبق عادت کنار پنجره میروم



سوسوی چند چراغ مهربان



و سایه کشدار شبگردان خمیده



و خاکستری گسترده بر حاشیه ها



و صدای هیجان انگیز چند سگ



و بانگ آسمانی چند خروس


از شوق به هوا میپرم چون کودکیم



و خوشحال که هنوز



معمای سبز رودخانه از دور



برایم حل نشده است



آری از شوق به هوا میپرم



و خوب میدانم



سال هاست که مرده ام ...







صـدای پای تو که می روی



صـدای پای مــرگ که می آید .
. . .



دیـگر چـیـزی را نمی شنوم !



...







به خوابی هزار ساله نیازمندم



تا فرسودگی گردن و ساق ها را
از یاد ببرم




و عادت حمل درای کهنه ی دل را



از خاطر چشمها و پاها پاک کنم



دیگر هیچ خدایی



از پهنه مرا به گردنه نخواهد
رساند



و آسمان غبارآلود این دشت را



طراوت هیچ برفی تازه نخواهد
کرد







دم به کله میکوبد و



شقیقه اش دو شقه میشود



بی آنکه بداند



حلقه آتش را خواب دیده است



عقرب عاشق.....









صفر را بستند



تا ما به بیرون زنگ نزنیم



از شما چه پنهان



ما از درون زنگ زدیم!







شناسنامه



من حسینم



پناهی ام



من حسینم , پناهی ام



خودمو می بینم



...خودمو می شنفم



تا هستم جهان ارثیه بابامه.



سلاماش و همه عشقاش و همه
درداش , تنهائیاش



وقتی هم نبودم مال شما.



اگه دوست داری با من ببین ,
یا بذار باهات ببینم



با من بگو یا بذار باهات بگم



سلامامونو , عشقامونو ,
دردامونو , تنهائیامونو



ها؟!







پیست!!



میزی برای کار



کاری برای تخت



تختی برای خواب



خوابی برای جان



جانی برای مرگ



مرگی برای یاد



یادی برای سنگ



این بود زندگی....







شب در چشمان من است



به سیاهی چشمهایم نگاه کن



روز در چشمان من است



به سفیدی چشمهایم نگاه کن



شب و روز در چشمان من است



به چشمهای من نگاه کن



چشم اگر فرو بندم



جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت







کهکشان ها، کو زمینم؟!



زمین، کو وطنم؟!



وطن، کو خانه ام؟!



خانه، کو مادرم؟!



مادر، کو کبوترانم؟!



...معنای این همه سکوت چیست؟



من گم شده ام در تو... یا تو
گم شده ای در من... ای زمان؟!



... کاش هرگز آن روز از درخت
انجیر پایین نیامده بودم ...



کـــاش !







دیواره ها برای کوبیدن سر ناز
کند



گریزی نیست



اندوه به دل ما گیر سه پیچ
داده است



باید سر به بیابانها گذاشت!







در



سلام ،



خداحافظ !



چیزی تازه اگر یافتید



بر این دو اضافه کنید



تا بل



بازشود این در گم شده بر
دیوار...







سالهاست که مرده ام



بی تو



نه بوی خاک نجاتم داد،



نه شمارش ستاره ها تسکینم...



چرا صدایم کردی ؟



چرا ؟







بــی شــــکـــــ . . .



جهــــان را بـــه عشــــق
کســی آفـــریـــده اند



چـــون مـــن کـــه
آفـــریـــده ام از عشـــــق



جهـــانی بـــرای تـــــو. .
.







بهزیستی نوشته بود:



شیر مادر, مهر مادر, جانشین
ندارد



شیر مادر نخورده مهر مادر
پرداخته شد



پدر یک گاو خرید



و من بزرگ شدم



اما هیچکس حقیقت من را نشناخت



جز معلم ریاضی عزیز ام



که همیشه می گفت



گوساله, بتمرگ







لنگه های چوبی درب حیاطمان
گرچه کهنه اند و جیرجیر می
کنند



ولی خوش به حالشان که لنگه ی
همند...







و اما تو! ای مادر!



ای مادر!



هوا




همان چیزی ست که به دور سرت
می چرخد



و هنگامی تو می خندی



صاف تر می شود...
             
                                              

                                              

                                              

                                             
نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

خداوندا !

اگرروزی به گفتار آنچه از فردای تو گویند

                                       بهشتی ، دوزخی یا جهنمی باشد !

اگر مردان نیکت را بهشتی درمیان باشد

مراازازبدترین مردان خود پندار

جهنم را نصیبم کن

بمیران و بسوزانم

مرادرخیل و انبوه گناهانم بسوزانم

که نه دراین جهان نه آن جهان هرگز نمیخواهم بهشتت را

دراین دنیا بهشت من جهنم شد

برو بانیک مردانت تو خوش بنشین و برسوزفقیران شادمانی کن

بروازهیزم فقر تهی دستان چراغ خانه ات راگرم وروشن کن

که من از آن خدایی که خود پاسبان ملک قصر نشینان است بیزارم

مرا در این جهان وامیگذاری ؟!

                                            بگذار !

خدایی میسازم ازجنس فقیران - تهی دست و گدا و ساده و چون من گنهکاری

خداییکه نه بهشتی نه جهنمی نه هیچ ازخود ندارد

خدایی که بداند لمس دست معشوقت برای اول بار یعنی چه؟!

خدایی که بداند وقتی دلت لرزید وقلبت از تپش واماند یعنی چه ؟

خدایی که بفهمد عشق فروشی یعنی چه ؟

خدایی که بداند  درد نان و عشق یعنی چه ؟

خدایی میسازم ازجنس انسانی که دل دارد

عاشق میشود ! میخوابد ودرخوابش بجز کابوس تلخ زندگی کردن هیچ رویایی نمیبیند !

خدایی که میترسد مبادا که غم نان لحظه ای احساس دوست داشتن را ازخاطر ترد

ولطیف معشوقش جداسازد

آری !

خدایی میسازم از جنس آب ونان و عشق که یکدم از خاطر گرسنگان غافل نمیگردد

خدایی میسازم آنگونه که هرشب

          میان خواب وبیداری

                  دررویا های هرشب میکشم تصویر !

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم ...

        بی تو اما به چه حا لی

                         من از آن کوچه

                                       گ  

                                                ذ

                                                         ش

                                                                    ت 

                                                                           م 

برای @4

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

زندگی کردن من مردن تدریجی بود

آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردند

تمام گفتار وکردار مارابرمبنایی ناشناخته و جزا وپاداشی دست نیافتنی به نام بهشت وجهنم می سنجند و البته بهشت وجهنمی که منطبق بر خواسته ها ومنافع ایشان باشد نه بهشتی که پاداشی شیرین در ازای یک عمر سختی و مرارت و تنگدستی و..... باشد.

یک عمر انجام نماز و روزه و انواع واجبات و مستحبات و .....در آخر پس از 70 -80 سال عبادت هیچ تفاوتی احساس نمیشود بانماز روز اول ! این بود بندگی؟!

نمیدانم آیا خداهم به این روز مره گی بنده اش راضی است ؟ هرروز نمازی تکرار محض عادات روزهای گذشته و زمزمه کلماتی که پس از سالها هنوز معنی ومفهوم آنها را نمیدانیم وطوطی وار میگوییم سبحان الله ... .

ازخدا چه فهمیدیم ؟ حاصل زندگی و عبادت چیست؟

آیا حاصل یک عمر عبادت ما بهشت است که در آن وارد شویم و میوه بخوریم و آب گوارا بنوشیم وعیاشی کنیم و حور وپری زیارت کنیم ؟؟  و تا کی ؟ تابینهایت هرروز بخوریم و...؟؟؟ واقعا ارزش انسان فقط دراین حداست یا بهشت و جهنمی که به ما گفته اند درو غ است ویا توصیف آنها از بهشت وجهنم اشتباه بوده ؟

خودمان را با سخت ترین اتصالات گره زده ایم به اینکه نمازمان چنددقیقه دیر وزود نشود وروزه مان چندروز بالا و پایین نشود و در نهایت هیچ ازخدا نفمیم جز تشنگی وگرسنگی ؟آیا نماز رابرای خدامیخواهیم و خدارابرای خودمان یا اینکه خدا رابرای نماز ؟

بهشت چیست وکجاست ؟ آیا جایی ست پر آب و علف ومنظره و باغهای میوه و حوروپری بالباسهای ابریشمی ؟ و جهنم آتشی است از خود آتش داغ تر ؟

ما راازچه می ترسانند وبه چه وعده میدهند ؟ آیا پاداش پرستش خدایی با آنهمه عظمت ، فقط باغ و میوه و عسل و پری ست ؟

ای کا ش میتوانستم روی شانه های خویش بنشانم این خلق بیشمار را ، دور حباب خاک بگردانم تابا دوچشم خویش ببینند خورشیدشان کجاست و باورم کنند ! ایکاش میتوانستم!!

 به خدا قسم که   خدا هست ! بهشت هست ! جهنم و دوزخ وبرزخ وقیامت هم هست اما نه آنطور که به ما گفته اند و میگویند و ما تصور میکنم .

خودمان را در چهارچوب باید ونبایدها ساختگی وپوچ وخیالی قصه ها و روایات حبس نکنیم و بزرگترین دغدغه ذهن بیچاره مان این نباشد که اگر چند دقیقه دیرترنماز بخوانم چه میشودواگرروزه بودم وآب خوردم چه میشود ؟!

به این بیاندیشیم که تمام واجبات و مستحبات فقط وسیله اند برای رسیدن به کمال انسانیت و خود شناسی وخدا شناسی .این وسایل نباید وسیله ای باشند که فقط هرروز آنهارانکرارمیکنیم اما عقب ترازدیروز جامیمانیم بلکه باید پله ای باشندبرای رسیدن به معبود و وقتیکه رسیدیم فقط به خدا  بیاندیشیم نه به تکرار پله ها !

افسو س !

نه خدا ونه شیطان !

سرنوشت تو را بتی رقم میزد که دیگران می پرستیدند !

             بتی که دیگرانش می پرستیدندش !!

           و خدایی دیگرگونه اغاز کردم

(برای او که قول داده بود اگر قسمتمان بهشت نشد لااقل جهنم منتظرم بماند !  )

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟

بی وفا حالا که من افتاده ام از پاچرا ؟

نوشدارویی و بعد ازمرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا ؟

عمر مارا مهلت امروز وفردای تونیست

من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟

نازنینا مابه ناز توجوانی داده ایم

دیگراکنون با جوانان ناز کن باما چرا؟

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار

این همه غافل شدن ازچون منی شیدا چرا؟

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند

در شگفتم من نمی پاشد زهم دنیا چرا ؟

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر

راه عشق است این یکی بی مونس وتنها چرا ؟

        بی مونس و تنها چرا ؟

       تنها چرا ؟ حالاچرا ؟

   

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

 

نوشته شده در شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |


روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد


و مهربانی دستِ زیبایی را خواهد گرفت.


روزی که کمترین سرود
                           بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری‌ست.
روزی که دیگر درهای خانه‌شان را نمی‌بندند
قفل
     افسانه‌یی‌ست
و قلب
برای زندگی بس است.
  روزی که معنای هر سخن دوست‌داشتن است
تا تو به خاطرِ آخرین حرف دنبالِ سخن نگردی.
روزی که آهنگِ هر حرف، زندگی‌ست
تا من به خاطرِ آخرین شعر رنجِ جُست‌وجوی قافیه نبرم.
روزی که هر لب ترانه‌یی‌ست
تا کمترین سرود، بوسه باشد.
روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود.
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم...
و من آن روز را انتظار می‌کشم
حتی روزی
که دیگر
نباشم.
نوشته شده در شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد
چه سیب های قشنگی"
"حیات نشئه تنهایی است
: و میزبان پرسید
قشنگ یعنی چه؟
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال_
و عشق تنها عشق
تو را به گرمی یک سیب می کند مانوس
و عشق تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن
و نوشداروی اندوه؟_
صدای خالص اکسیر می دهد این نوش_

و حال شب شده بود
چراغ روشن بود و چای می خوردند
چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی؟_
!چقدر هم تنها_
خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی_
...دچار یعنی_
عاشق..._
!و فکر کن که چه تنهاست ، اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد_
!چه فکر نازک غمناکی_
و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است_
و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند و دست منبسط نور روی شانه آن هاست_
نه وصل ممکن نیست_
همیشه فاصله ای هست
اگرچه منحنی آب بالش خوبی است ، برای خواب دلاویز و ترد نیلوفر
همیشه فاصله ای هست
دچار باید بود
وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد
و عشق سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست
و عشق صدای فاصله هاست ، صدای فاصله هایی که غرق ابهامند
نه ، صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند و با شنیدن یک "هیچ" می شوند کدر_
همیشه عاشق تنهاست
و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست
و او و ثانیه ها روی نور می خوابند
و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز
و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را به آب می بخشند
و خوب می دانند ، که هیچ ماهی هرگز هزار و یک گره رودخانه را نگشود
و نیم شب ها با زورق قدیمی اشراق ، در آب های هدایت روانه می گردند
و تا تجلی اعجاب پیش می رانند
هوای حرف تو ، آدم را عبور می دهند از کوچه باغ های حکایت_
و در عروق چنین لحنی
چه خون تازه محزونی
.
.
.
حیات روشن بود و باد می آمد
 و خون شب جریان داشت در سکوت دو مرد

سهراب سپهری

نوشته شده در شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

نوشته شده در شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

با حس عجیبی ، با حال غریبی / دلم تنگته
پر از عشق و عادت ، بدون حسادت / دلم تنگته
گله بی گلایه ، بدون کنایه / دلم تنگته
پر از فکر رنگی ، یه جور قشنگی / دلم تنگته
تو جایی که هیشکی ، واسه هیشکی نیستو ، همه دل پریشن!
دلم تنگه تنگه ، واسه خاطراتت ، که کهنه نمیشن
دلم تنگه تنگه برای یه لحظه ،کناره تو بودن
یه شب شد هزار شب ، که خاموش و خوابن / چراغای روشن
******
منه دل شکسته ، با این فکر خسته / دلم تنگته
با چشمای نمناک ، تر و ابری و پاک / دلم تنگته
ببین که چه ساده ، بدون اراده / دلم تنگته!
مثله این ترانه ، چقدر عاشقانه / دلم تنگته
دلم تنگته …
یه شب شد هزار شب ، که دلغنچه ی ما ، قرار بوده واشه
تو نیستی که دنیا ، بسازم نرقصه ، به کامم نباشه
چقدر، منتظرشم ، که شاید از این عشق ، سراغی بگیری!
کجا ، کی ؟ کدوم روز؟ / منو با تمام دلت میپذیری؟!
منه دل شکسته ، با این فکر خسته / دلم تنگته
با چشمای نمناک ، تر و ابری و پاک / دلم تنگته
ببین که چه ساده ، بدون اراده / دلم تنگته!
مثله این ترانه ، چقدر عاشقانه / دلم تنگته
دلم
نوشته شده در جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

 

خیلی
سخته که بخاطر آدما دلت رو بسوزونی ولی آخرش بفهمی تنها چیزی که برات
مونده یه دل سوخته است و نیشخندی که سوزنندگانت حواله ی وجودت می کنن.

خیلی سخته وقتی صادقانه دل ببندی بعد بفهمی اونی که بهش دل بستی یه سراب بوده و بس.

خیلی سخته که خیال کنی خیلی ها دور و اطرافتن و بعد بفهمی همش خیالات بوده و تنهایی ، تنها یار و همدمی بوده که در تو حلول یافته.

کاش کسی
بخاطر عشق تو رو تحقیر نمی کرد ، کاش این آدما بعد از مرگت دلتنگت نمیشدن ،
کاش گل های دسته دسته سر قبرت ، در زنده بودنت هدیه ی احساسشون بود.

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |


روزی شده کنار خیابان بدون نان

 

زیر هجوم وحشی باران دوان دوان

با یک تن برهنه شبیه کویر لوت

در لابه لای سرزنش چشم دیگران

صدبار شد که مرگ خودت را ببینی و

یک لحظه باز خم نشود خط ابروان

«این حرف ها برای شما نان نمی شود!»

این را شنیده ام از نطق این و آن

«باید  فقط کلاه خودت را بچسبی و

ساکت شوی و یاوه نبافی برایمان»

اما هنوز چشم زنی که برای یک

تکه از آن گلابی نارس و بی گمان

مانده به دست میوه فروش محله ی

گردن کشیدگان شکم باره بی گمان

از خاطرم نرفته و هرگز نمی رود

آیا شده کنار خیابان بدون نان.......؟

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

 

 لطفا آن قدر شمس بمان تا من مولانا بودن را بیاموزم

به نام او که با اهدای شمس به فریاد مولانا رسید.

سلامم را می نویسم که زحمت گشودن لبهایت برای پاسخش را نبینم ، نکند
لبهای نازنینت را برای پاسخ گفتن به سلامم از هم بگشایی اما از روی اجبار .

فدایت شوم همین که ته دلت چیزی مثل پاسخ تکان بخورد برایم کافی ست .

حقیقتش این بار که برایت می نویسم نه شب ست ، نه سکوت ، فقط عاشقی ست و
پاییز فصل دلتنگی پرنده هایی که به جرم نداشتن بال مجبور شدند در پناه چند
نارون خشک بمانند تا برفهای سپید زمستان آب شود .

نازنین من ! می شود بگویی با چه زبانی بگویم که پروانه ی پریشان نگاهم
هنوززیر دین نیلوفری شمع مهربانی های توست ، من التماس کدام گلدان را بکنم
که لطافت شمعدانی های صورتیش را به پای حقارت واژه های بی تقصیرم بریزد .

تقصیر آسمان نگذار سرنوشت خودش اتفاق های زندگیم را خط خطی کرده بود خودش هم دلش به رحم آمد و تو را از خدا برایم امانت گرفت .

همیشه یک چکه از شب گذشته در سوال و جواب و سرزنش های نیمه شب وجدان ، از خود می پرسم که تو چگونه مثل هیچکس نیستی .

یلدا تجسمی از پریشانی زلف های بی نظیر توست وقتی یک باغ پر از بید
مجنون در آن حیران می ماند و پاییز تکه ای از تصور اندوه توست وقتی متین و
آرام روی برگ های ارغوانی زیر سایه ی بلند یک سپیدار پخش می شود بگذار
اعتراف کنم تو نیستی همه غریبه اند ، آشناییشان را به رخ بیگانگیم می کشند و
من بی آنکه اعتنایی کنم به نرمی عبور یک قاصدک از سرانگشتان لطیف یک پونه ی
وحشی از کنارشان می گذرم و با مهی از جنس نیاز به پنجره ای از نسل دل های
شکستنی با سرخی غروب یک انتظار ناب آمدنت را نقاشی می کنم و خدا بی صدا به
تو الهام میکند که آن دخترکی که پاییز آن سال از عشق تو دیوانه ترینش کردم
دیگر نزدیکست هوای تکرار قصه ی مجنون در بیابان سرگردانی به سرش بزند و تو
می آیی و با اشاره ات می پرسی مگر من چقدر دیر کردم که تو دوباره . . .

حق با توست عزیزم من دوباره . . .

من امروز باز هم از آن دوباره ها شدم از آن هایی که درمانش تنها به پایان رسیدن در معبد نارنجی شانه های توست .

سال ها برای اوج مبتلا شدنم به نیت بی بازگشتی به حافظ چشمانت تفأل می
زنم و تپش های نامنظم قلب عاشقم را آن قدر با ریسمان تمنا به ضریح نقره ای
نگاه تو می بندم که یک شب محض خاطر آوارگان تپه ی معراج ، شقایق حریم
آسمانی قلبت را به روی اعتماد یک مجنون بی تیشه بگشایی .

بی تیشه ای که توشه اش رنج است ، رنجی که از دوری از تو می کشد و غم
انگیزتر اینکه قهرمانی به نام تقدیر خواسته یا نا خواسته این تیشه را در
قلب تو فرو می کند ،حالا بیشتر برگ ها به احترام تو ریخته اند و من شبی زیر
باران لطف پاییز به روی برگهای سرخ و زرد و نمناک از اشک آسمان سجده خواهم
کرد .

برگ ها بیشتر از آدم ها قدر تو را می دانند ، من بیشتر از برگ ها .

اما نمی دانم چگونه بگویم که می دانم ، هیچ نمی دانم جز قدر تو را .

صدای به هم خوردن بال معصوم فرشته می آید انگار آمدن تو نزدیکست در متن سرگردانیم یک تکه فانوس پیداست .

درخت سیبی آمدن تو را به مناجات نشسته است . آهی بلند از ناحیه ی مرطوب
گونه ای شرجی در حال صعود به قله ی آسمان هاست ، کسی نامرعی احتمال آمدن تو
را به ستاره هایی که پشت حضور شب به خواب رفته اند تبریک می گویم . من می
روم تا تو بیایی ، دیگر رسیدی ، رسیدنت مبارک.

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

درتصاویرحک ىشده برسنگهای تخت جمشید،هیچکس عصبانی نیست،هیچکس سواربراسب نیست.هیچکس رادرحال تعظیم نمیبینى

هیچوقت برده دارى درایران مرسوم نبود.

دربین این صدها پیکر تراشیده شده،حتى یک تصویربرهنه وجود ندارد.

این آداب اصیلمان است:نجابت،قدرت،احترام،مهربانی،خوشرویى

یادمان بماندچه بودیم وچه شدیم!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

 

به چه می اندیشی؟

به زمین یا به زمان؟

به نگاهم که در آن ... هاله ی غم

چو پرستوی سیاهی ز کران تا به کران

بال گسترده در این دشت سکوت

به چه می اندیشی؟

به هم آغوشی من با غمها

یا به این رشته ی مرواریدی

که ز چشمم ریزد؟

به چه می اندیشی؟

کاش میدانستم

به چه می اندیشی؟

که نگاه تو چنین سرد و صقیل به سراپای وجودم دلسرد

خنده ات از سر زور

و کلامت همه با فکر دلم بیگانه

به چه می اندیشی؟

از تمنای دلم بی خبری؟

من و احساس دلم دشمن سختت هستیم؟

یا تقاصیست که باید به دلت پس بدهم

بابت عاشق شدنم؟

نوشته شده در دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

 

کاش بودی تادلم تنها نبود

 

تا اسیر غصه ی فردا نبود

 

کاش بودی تا برای قلب من

 

زندگی اینگونه بی معنا نبود

 

کاش بودی تا لبان سرد من

 

قصه گوی غصه ی فردا نبود

 

کاش بودی تا نگاه خسته ام

 

بی خبر از موج و از دریا نبود

 

کاش بودی تا دو دست عاشقم

 

غافل از لمس گل مینا نبود

 

کاش بودی تا زمستان دلم

 

این چنین پرسوز و پرمعنا نبود

 

کاش بودی تا فقط باور کنی

 

بعد تو این زندگی زیبا نبود

 

.

 

.

 

کاش

 

.

 

.

 

کاش ای تنها امید زندگی



میتوانستم فراموشت کنم



یا شبی چون آتش سوزان دل



در لهیب سینه خاموشت کنم

 

کاش احساس نیاز دیدنت

 

از وجودم چون وجودت دور بود

 

در دلم اتش نمیزد ان نگاه

 

کاش ان شب چشمهایم کور بود



کاش آن شب در گلستان خیال



ای گل زیبا نمیچیدم تو را



تا بسوزم در خیال آرزو



کاش هرگز نمی دیدم تو را

 

نوشته شده در یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

 

 



     قلمت را بردار

 

 


           بنویس از همه خوبیها

                 زندگی،عشق،امید

و هر آن چیز که بر روی زمین زیبا هست

                    گل مریم،گل رز

                                     بنویس از دل یک عاشق بی تاب وصال

از تمنا بنویس ...

              از دل کوچک یک غنچه که وقت است دگر باز شود

                                      از غروبی بنویس

                        که چو یاقوت و شقایق سرخ است

                                   بنویس از لبخند

از نگاهی بنویس

            که پر از عشق

                     به هر جای جهان می نگرد

                                 قلمت را بردار

                                           روی کاغذ بنویس ...

                         زندگی با همه تلخی ها شیرین است...

 

نوشته شده در یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

من صبورم اما . . .

به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم

یا اگر شادی زیبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم .

من صبورم اما . . .

چقدر با همه ی عاشقیم محزونم !

و به یاد همه ی خاطره های گل سرخ

مثل یک شبنم افتاده ز غم مغمومم .

من صبورم اما . . .

بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم

بی دلیل از همه ی تیرگی تلخ غروب

و چراغی که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . می ترسم .

من صبورم اما . . .

آه . . . این بغض گران صبر نمی داند چیست !!

نوشته شده در یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

باز باران ، بی طراوت ، کو ترانه؟! سوگواری ست ،رنگ غصه ، خیسی غم ،

می خورد بر بام خانه ، طعم ماتم . یاد می آرم که غصه ، قصه را می کرد کابوس ، بوسه می زد بر دو چشمم گریه با لبهای خیسش.

می دویدم، می دویدم ، توی جنگل های پوچی ، زیر باران مدیحه ، رو به خورشید ترانه ، رو به سوی شادکامی .

می دویدم ، می دویدم ، هر چه دیدم غم فزا بود ، غصه ها و گریه ها بود ،

بانگ شادی پس کجا بود؟

این که می بارد به دنیا ، نیست باران ، نیست باران ، گریه ی پروردگار است،

اشک می ریزد برایم.

می پریدم از سر غم ، می دویدم مثل مجنون ، با دو پایی مانده بر ره

از کنار برکه ی خون.

باز باران ، بی کبوتر ، بوف شومی سایه گستر ، باز جادو ، باز وحشت ،

بی ترانه ، بی حقیقت ، کو ترانه؟! کو حقیقت؟!

هر چه دیدم زیر باران ، از عبث پر بود و از غم ، لیک فهمیدم که شادی

                        مرده او دیگر به دلها ، مرده در این سوگواری  

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

تو کجایی سهراب ؟


آب را گل کردند

چشم ها را بستند و چه با دل کردند ...

وای سهراب کجایی آخر ؟ ...

زخم ها بر دل عاشق کردند...

خون بر چشم شقایق کردند ...

تو کجایی سهراب ؟

که همین نزدیکی عشق را دار زدند ،

همه جا سایه ی دیوار زدند ...

وای سهراب کجایی که ببینی حالا دل خوش مثقالی است! ....

دل خوش سیری چند ؟
نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

                    

سالها رفت و کسی هیچ نفهمید

درد دل دیوانه ی ما را

جز پارچه ی مخملی گل داری

که پر از اشک شب جان فرساست

 

سالها رفت و کسی هیچ نپرسید

که چرا پنجره‌ها بی تاب اند

و نگاه تو پس پنجره‌ها بی تاب است

و چرا پرده ی غم‌های تو گاه

با گریه ی بیگاه , به سر می‌کوبد

 

سالها خاطر من غمگین است

و کسی هیچ نگفت

و کسی هیچ ندید

که من از پنجره‌ها دور شوم

 

دور از این دفتر شعر

که در آن واژه به اندازه ی گلهای سحر

و به اندازه ی هر لاله ی وارونه ی دشت

پر خون است

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

سنگ مزار مرحوم حسین پناهی: وصیت عجیب
قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.
بعد از مرگم، انگشت‌های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت‌نگاری قرار دهید.
به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!
ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک ‌کاری کنند.
عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است.
بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.
کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!
مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.
روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!
کسانی که زیر تابوت مرا می‌گیرند، باید هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.
گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.
در مجلس ختم من گاز اشک‌آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.
از اینکه نمی‌توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم


                                    
                                    

نوشته شده در شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

در امتداد گذر چند ثانیه

صبر کن

تنها برای بودن باش ، بمان

برای یک ثانیه

که اگر میدانستی ، ثانیه ها ، چقدر بزرگند

به اندازه خشم طبیعت ، به اندازه لطف خدا شاید

به اندازه یک قطره باران در کویر خشک غیرت

پس یک ثانیه صبر کن……………

به کجا میروی ؟

صبرکن !…

صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو !

یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو !

ای کبوتر به کجا ؟!

قدری دگر صبر کن

آسمان پای پرت پیر شود بعد برو

ای عزیز جان من …

تو اگر گریه کنی بغض منم میشکند !

خنده کن !

عشق نمک گیر شود بعد برو !

یک نفر حسرت لبخند تو را میدارد …

صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو !

خواب دیدی شبی از راه ، سوارت آمده ؟

باش ای نازنین !

باش ای مهربان خواب تو تعبیر شود

بعد

برو !

نوشته شده در شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

خلوتم را نشکن

شاید این خلوت من کوچ کند

به شب پروانه

به صدای نفس شهنامه

به طلوع اخرین افسانه

و غروبی که در ان

نقش دیوانگی یک عاشق

بر سر دیواری پیدا شد.

خلوتم را نشکن

خلوتم بس دور است

ز هوای دل معشوق سهند

خلوتم راه درازی ست میان من و تو

خلوتم مروارید است به دست صیاد

خلوتم تیر وکمانی ست به دست سحر

خلوتم راه رسیدن به خداست

خلوتم را نشکن

نوشته شده در شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

رفته ای اینک ، اما ایا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد
چه شبی بود و چه روزی افسوس
با شبان رازی بود
روزها شوری داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هی ، هی
می پراندیم در آغوش فضا
ما قناریها را
از درون قفس سرد رها می کردیم
آرزو می کردم
دشت سرشار ز سبرسبزی رویا ها را
من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند

نوشته شده در شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

 

-« کوچه - فریدون مشیری »

  بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

  همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

  شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

  شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 

  در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

  باغ صد خاطره خندید

  عطر صد خاطره پیچید



  یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

  پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

  ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

  تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

  من همه محو تماشای نگاهت


  آسمان صاف و شب آرام

  بخت خندان و زمان رام

  خوشه ماه فرو ریخته در آب

  شاخه ها دست برآورده به مهتاب

  شب و صحرا و گل و سنگ

  همه دل داده به آواز شباهنگ


  یادم آید : تو به من گفتی :

  از این عشق حذر کن!

  لحظه ای چند بر این آب نظر کن

  آب ، آئینه عشق گذران است

  تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

  باش فردا ،‌ که دلت با دگران است!

  تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!


  با تو گفتم :‌

  "حذر از عشق؟

  ندانم!

  سفر از پیش تو؟‌

  هرگز نتوانم!

  روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

  چون کبوتر لب بام تو نشستم،

  تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم"

  باز گفتم که: " تو صیادی و من آهوی دشتم

  تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

  حذر از عشق ندانم

  سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!


  اشکی ازشاخه فرو ریخت

  مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!

  اشک در چشم تو لرزید

  ماه بر عشق تو خندید،

  یادم آید که از تو جوابی نشنیدم

  پای در دامن اندوه کشیدم

  نگسستم ، نرمیدم


  رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم

  نه گرفتی دگر از عاشق آزرده  خبر هم

  نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم!

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

 

جواب هما میر افشار به فریدون مشیری

بی تو طوفان زده دشت جنونم

صیدافتاده به خونم

تو چه‌سان می‌گذری غافل از اندوه درونم؟

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره‌ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

تو ندیدی...

نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

چون در خانه ببستم،

دگر از پا نشستم

گوئیا زلزله آمد،

گوئیا خانه فروریخت سر من

بی تو من در همه شهر غریبم

بی تو، کس نشنود ازاین دل بشکسته صدائی

بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی

تو همه بود و نبودی

تو همه شعر و سرودی

چه گریزی ز بر من

که ز کویت نگریزم

گر بمیرم ز غم دل

به تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدایی؟

نتوانم، نتوانم

بی تو من زنده نمانم

   
نوشته شده در یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

,,,
               


نه چتر با خود داشتی
نه روزنامه
نه چمدان
...

عاشقت شدم!

از کجا باید می فهمیدم مسافری؟...

نوشته شده در یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

در نگاه ات همه ی مهربانی هاست:
قاصدی که زندگی را خبر می دهد.
و در سکوت ات همه ی صداها:
فریادی که بودن را تجربه می کند.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد.
در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد-
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

تو که ای؟ سرو آزاده ی من
نور چشم خدا داده من
چشم تو، جام من، باده ی من
تو امیدم، توانم، بقایم.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
سالها دل بمهر تو بستم
پشت خود را ز غمها شکستم
نیمه شبها براهت نشستم
تا شود از تو روشن سرایم .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
چون روی بامدادان ز پیشم
غمزده، خسته جان، دلپریشم
بی خبر از دل و جان خویشم
همدم غم، اسیر بلایم .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
تا که شب سوی من باز گردی
بادل خسته همراز گردی
همدم جان ناساز گردی
بر فلک هست، دست دعایم .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
من ز دنیا، تو را برگزیدم
رنج بی حد بپایت کشیدم
تا شود سبز، باغ امیدم ـ
جان ز تن رفت و نیرو ز پایم .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
زندگی بی تو، شوری ندارد
بی تو جانم سروری ندارد
چشم من بی تو نوری ندارد
ای جمال تو نور و ضیایم .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
یادم آید یکی نیمه شب بود
در تن و جان تو سوز تب بود
جان من زین مصیبت بلب بود
شاهدم گریه ها یهایم .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
بی خبر بودی از زاری من
غافل از رنج بیداری من
فارغ از درد و غمخواری من
و آنهمه ندبه و ناله هایم .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
بودی آن عهدها خاکبیزان
میخرامیدی افتان و خیزان
من بدنبال تو اشکریزان
تا که در پای تو سر بسایم
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
بود آن روزگاران، شبانم
نرگسی مست تر از شرابم
سیمگون سینه، چون ماهتابم
رفت از کف جمال و صفایم .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
بلبل من! نوای تو خواهم
عمر را در هوای تو خواهم
زندگی را برای تو خواهم
تو بپائی اگر من نپایم .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
دست ات را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای دیر یافته با تو سخن می گویم
به سان ابر که با توفان
به سان علف که با صحرا
به سان باران که با دریا
به سان پرنده که با بهار
به سان درخت که با جنگل سخن می گوید
زیرا که من
ریشه های تورا دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
شانه ات مجاب ام می کند
در بستری که عشق
تشنه گی ست
زلال شانه های ات
هم چنان ام عطش می دهد
در بستری که عشق
مجاب اش کرده است.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
تـن تـو آهـنگی است
و تـن من کلمه ای است
که در آن می نـشیند
تا نـغمه ای در وجود آیـد
سروده ی که تـداوم را می تـپد
در نگاهت همه ی مهـربـانی هاست:
قـاصدی که زنـدگی را خبر می دهد.
و در سکـوتـت همه صداها
فـریـادی که بـودن را
تـجربـه می کـند.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
عـشق
خـاطره یی ست به انتـظار ِ حـدوث و تـجـدد نـشسته٬
چـرا کـه آنـان اکـنون هـر دو خـفـته انـد.
در ایـن سوی بـستر
مـردی و
زنـی
در آن سـوی.
تــندبـادی بـر درگـاه و
تـندبـاری بـر بـام.
مـردی و
زنـی
خـفته.و در انتـظار ِ تـکرار و حـدوث
عــشقی
خـسته.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
با درودی به خانه می آیی و
با بدرودی
خانه را ترک می گویی
ای سازنده!
لحظه ی ِ عمر ِ من
به جز فاصله یِ میان این درود و بدرود نیست:
این آن لحظه ی ِ واقعی ست
که لحظه ی ِ دیگر را انتظار می کشد.
نوسانی در لنگر ساعت است
که لنگر را با نوسانی دیگر به کار می کشد.
گامی است پیش از گامی دیگر
که جاده را بیدار می کند.
تداومی است که زمان مرا می سازد
لحظه ای است که عمر ِ مرا سرشار می کند.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
اشک رازیست
لبخند رازیست
عشق رازیست
اشک آن شب لبخند عشقم بود
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی که چنان بدانی…
من درد مشترکم
مرا فریاد کن.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم
در آستانه پر نیلوفر،
که به آسمان بارانی می اندیشید
وآنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم
در آستانه پر نیلوفر باران،
که پیرهنش دستخوش بادی شوخ بود
و آنگاه بانوی پر غرور باران را
در آستانه نیلوفرها،
که از سفر دشوار آسمان باز می آمد.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
من کیم؟ گنج مهر و وفایم
من کیم؟ آسمان سخایم
من کیم؟ چهره یی آشنایم
مادرم، جلوه گاه خدایم
من کیم؟ عاشق روی فرزند
جان من پر کشد سوی فرزند
بر نخیزد دل از کوی فرزند
عاشقم، عاشقی مبتلایم

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

چند شعر کوتاه و متفکرانه از زنده یاد حسین پناهی

 

  چند شعر کوتاه و متفکرانه از زنده یاد حسین پناهی

 

 

 

 

 

صفر را بستند تا ما به بیرون زنگ نزنیم… از شما چه پنهان ما از درون زنگ زدیم!

 

“ازآجیل سفره عید

چند پسته لال مانده است

آنها که لب گشودند؛خورده شدند

آنها که لال مانده اند ؛می شکنند

دندانساز راست می گفت:

پسته لال ؛سکوت دندان شکن است ! “

“———————————————— “

“من تعجب می کنم

چطور روز روشن

دو هیدروژن

با یک اکسیژن؛ ترکیب می شوند

وآب ازآب تکان نمی خورد! “

————————————————–

“بهزیستی نوشته بود:

شیر مادر ،مهر مادر ،جانشین ندارد

شیر مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد

پدر یک گاو خرید

و من بزرگ شدم

اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت

جز معلم عزیز ریاضی ام

که همیشه میگفت:

گوساله ، بتمرگ! “

 

 

————————————————–

“با اجازه محیط زیست “

“دریا، دریا دکل می‌کاریم “

“ماهی‌ها به جهنم! “

“کندوها پر از قیر شده‌اند “

“زنبورهای کارگر به عسلویه رفته‌اند “

“تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند “

“چه سعادتی! “

“داریوش به پارس می‌نازید “

“ما به پارس جنوبی!

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

شعری از Priya.v کودک افریقایی/شعر برگزیده سال 2005

 

 

 

وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم،
وقتی میرمزیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم،
وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم،هنوزم سیاهم...
و تو، آدم سفید،
وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگمیشی، سفیدی،
وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای،
وقتی میترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی،
و وقتی می میری، خاکستری ای...
و تو به منمیگی رنگین پوست؟!!!

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

جایی نوشته بود :

 

می گن با هرکی دوست بشی شکل و فرم اونو می گیری .... فکرشو بکن اگه با خدا دوست بشی ؛ چه زیبا شکل می گیری ... !!!

 

نوشته شده در جمعه ۱٢ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

 

 

 

 

در زمان حضرت سلیمان دو تا گنجشک یه گوشه ای
نشسته بودند. گنجشک نر به گنجشک ماده اظهار محبت می کرد. می گفت تو محبوبه
منی. تو همسر منی. دوستت دارم. عاشقتم. چرا به من کم محبتی؟ چرا محلم
نمیذاری؟ فکر کردی من کم قدرت دارم تو این عالم عیال؟ من اگه بخوام می تونم
با نوک منقارم تخت و تاج سلیمان رو بردارم بندازم تو دریا. باد که مسخر
سلیمان بود پیام رو به گوش سلیمان رسوند. حضرت تبسمی کرد و فرمود اون گنجشک
ها رو بیارید پیش من. آوردند.سلیمان به گنجشک نر گفت خوب ادعاتو اجرا کن
بینم. گفت من چنین قدرتی ندارم. سلیمان گفت پس الان به همسرت گفتی؟ گفت خوب
شوهر گاهی جلو همسرش کلاس میاد یه خالی ای می بنده. عاشق که ملامت نمیشه.
من عاشقم. یه چی گفتم ولی یا نبی الله واقعا دوسش دارم. این به ما محل
نمیذاره. حضرت به گنجشک ماده گفت اینکه به تو اظهار محبت میکنه چرا محلش
نمیدی؟ گفت یا نبی الله چون دروغ میگه هم منو دوست داره هم یه گنجشک دیگه
رو. مگه تو یک دل چند تا محبت جا میگیره؟ این کلام در دل جناب سلیمان چنان
اثری گذاشت که تا چهل روز گریه می کرد و فقط یک دعا می کرد. می گفت:

                             الهی دل سلیمان رو از محبت غیر خودت خالی کن.

 

نوشته شده در جمعه ۱٢ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

 

 

از دنیای خاکی هم رحم نمی کند

آرام بخواب کوروش!

اگر دو هزار و پانصد سال

آسمان آبی

به تماشای مقبره ات می بالید

از این پس

آبی آب، تو را در آغوش خواهد کشید

آرام بخواب کوروش!

اگر روزی دختران و زنانت را

با حقارت و اسارت

در بیابانهای خشک و سوزان

به نمایش میگذاشتند

امروز نیز آن تاریخ

در بیابانهای زرق و برق گرفته

تکرار میشود

آرام بخواب کوروش!

اگر روزی بیگانگان

خاکت را به توبره میکشیدند

امروز سفیران غم و نکبت

خود این کار را میکنند…

چه سر گذشت غم انگیزیست کوروش!

فرزندان بی انصافت

مهربانی تو را کجا جا گذاشته اند؟

گویا فراموش کردن

ندای جهانی صلح تو

برای فرزندانت

آسانتر از گردن نهادن

به خشم تمدنسوزان بوده است.

!آرام بخواب

اگر دو هزار و پانصد سال

آسمان آبی

به تماشای مقبره ات می بالید

از این پس

آبی آب، تو را در آغوش خواهد کشید

آرام بخواب کوروش!

اگر روزی دختران و زنانت را

با حقارت و اسارت

در بیابانهای خشک و سوزان

به نمایش میگذاشتند

امروز نیز آن تاریخ

در بیابانهای زرق و برق گرفته

تکرار میشود

آرام بخواب کوروش!

اگر روزی بیگانگان

خاکت را به توبره میکشیدند

امروز سفیران غم و نکبت

خود این کار را میکنند…

چه سر گذشت غم انگیزیست کوروش!

فرزندان بی انصافت

مهربانی تو را کجا جا گذاشته اند؟

گویا فراموش کردن

ندای جهانی صلح تو

برای فرزندانت

آسانتر از گردن نهادن

به خشم تمدنسوزان بوده است.

نوشته شده در جمعه ۱٢ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

 
  عروض و قافیه در شعر فارسی  
 
  وزن شعر در زبان فارسی، مانند زبان های عربی، سانسکریت، یونانی و لاتین بر پایهٔ کمیت صداهای ادا شده قرار دارد.  
 
     
 
 








   
 
 
عروض و قافیه در شعر فارسی  
 
 
 
 
     
 
   
 

شعر را سخنی موزون و با قافیه
خوانده اند و منطقیان نیز اگر چه معتقدند که شعر سخنی خیال انگیز است، اما
وجود وزن یا وزن و قافیه را برای شعر ضروری دانسته اند. حتا خواجه
نصیرالدین توسی وزن را به دلیل خیال انگیز بودن، از فصل های ذاتی شعر
دانسته است. اصولن شعر همیشه نزد مردم موزون بوده و تنها در سده ی اخیر،
شعرهای بی وزن نیز سروده شده است. شعرهای بی وزن گرچه خیال انگیز هم باشند،
اما شور و فسون اشعار موزون را ندارند.

مراد از خیال انگیز بودن یک شعر چیست؟ این پرسشی
است که همواره در برابر شاعران مطرح می شود. اگر بگویید : "خورشید طلوع
کرد" تنها خبر از طلوع خورشید داده اید، اما اگر بگویید: "گل خورشید شکفت"،
افزون بر دادن خبر طلوع خورشید و آغاز روز، سخن شما خیال انگیز و موزون و
زیبا نیز هست. چرا خیال انگیز است؟ زیرا شما پیوند نهانی زیبایی میان
خورشید و گل را یافته اید و خورشید را به گل، و طلوعش را به شکفتن تشبیه
کرده اید. این سخن شما موزون نیز هست، زیرا بخش هجاهای آن با نظمی زیبا
کنار هم نشسته اند و اگر می گفتید: " گل خورشید شکفته شد"، این سخن شما
تنها خیال انگیز بود، اما از نعمت وزن بهره ای نداشت.

وزن به شعر زیبایی سحرآمیزی می بخشد و آن را
شورانگیز می سازد. اگر وزن شعری را برهم بزنیم خواهیم دید که تا چه میزان
از زیبایی و تاثیر آن در خواننده کاسته می شود. به عنوان مثال اگر شعر:

دانه چو طفلی است در آغوش خاک / روز و شب این طفل به نشو نماست

به صورت بی وزن درآید، در می یابیم که چقدر زیبایی و شورانگیزی اش را از دست داده است.

دانه چو طفلی در آغوش خاک است، روز و شب این طفل به نشو نما است

پس وجود وزن در شعر از فصل های ذاتی آن است. از
این رو کسانی که با شعر و شاعری سر و کار دارند، به ویژه با شعر فارسی،
باید شناختی  از وزن و قواعد ان داشته باشند، زیرا وزن های شعر فارسی از
نظر خوش آهنگی و زیبایی و کثرت و تنوع و نظم در جهان بی نظیر است.

پیش از آغاز آشنایی با علم عروض، نخست باید با چند اصطلاح آشنا شویم:

▪ حرف:

شاعر با واژه به سرودن شعر می پردازد و واژه خود
از واحدهای کوچک تری به نام حرف تشکیل شده است، بنابراین برای شناختن وزن
شعر به ناچار از حرف آغاز می کنیم. باید توجه داشت که در وزن شعر، صورت
ملفوظ حروف مد نظر است نه شکل نوشته شده ی آن ها. مثلن واژه ی "خواهر"  به
صورت "خاهر" تلفظ می شود و پنج حرف دارد : ( خ ا ه     َ ر ) و واژه ی
"نامه" به صورت "نام ِِ " تلفظ می شود و چهار حرف دارد( ن ا م     ِ ).

حرف بر دو گونه است : صدادار و بی صدا

مصوت ها :حرف های صدادار (حرکات):

زبان فارسی دارای سه حرف صدادار کوتاه و سه حرف صدادار بلند است.

حرف های صدادار کوتاه یا "حرکات" عبارتند از :   َ  ،    ِ  ،    ُ    مثلن در کلمات سَر، دِل، پُل.

هر یک از حرکات، که در خط فارسی به صورت اِعراب،
در بالا یا زیر حرف قرار می گیرند و بعد از آن حرف تلفظ می شوند. یک حرف به
شمار می آید.

حرف های صدادار بلند عبارتند از : "و"، "ا"، "ی" مثلن در آخر واژه های "کو"، "پا"، "سی".

▪ نکات مهم:

١  هر حرف صدادار بلند تقریبن دو برابر حرف صدادار کوتاه است، از این رو حرف صدادار بلند در وزن شعر فارسی دو حرف به شمار می آید.

٢  "و"، "ا"، "ی"  زمانی حرف صدادار بلند و دو
حرف به شمار می آید که دومین حرف هجا باشند. مثلن در کلمات "کار"، "سو" و
"دید" حرف های صدادار، بلند و دو حرف به شمار می آیند، اما حرف "و" در کلمه
ی "وام" و "قول" و حرف "ی" در کلمات "یاد" و "سیل" بی صدا هستند، زیرا به
ترتیب نخستین و سومین حرف هجا هستند.

▪ صامت ها :حرف های بی صدا

زبان فارسی دارای ٢۳حرف بی صدا است :

ء(=ع) ، ب ، پ ، ت (=ط) ، ج ، چ ، خ ، د ، ر ، ز
(=ذ ، ظ ، ض )، ژ، غ،  س ( =ث ، ص ) ، ش ، غ (=ق ) ، ف ، ک ، گ ، ل ، م ، ن
، و (در آغاز کلمه ی وجد) ، ه (= ح ) ، ی( در آغاز کلمه ی یاد ).

● هجا:

هجا یا بخش، یک واحد گفتار است که با هر ضربه ی
هوای ریه به بیرون رانده می شود. در زبان فارسی هر هجا دارای یک حرف صدادار
است که دومین حرف هجاست. از این رو در هر گفته به تعداد حرف های صدادار
هجا وجود دارد. مثلن کلمه ی (پر) یک هجایی و کلمه ی (پر   وا) دو هجایی و
کلمه ی (پر    وا    نه) سه هجایی و کلمه ی ( آ □ زا □ دِ    گی) چهار
هجایی است.

▪ انواع هجا:

در وزن شعر فارسی انواع هجا سه دسته هستند: کوتاه، بلند و کشیده.

١)  هجای کوتاه:

دارای دو حرف است و با علامت U نشان داده می شود. مانند کلمات: نه (نَ ) و تو (تُ )

٢)  هجای بلند:

دارای سه حرف است و با علامت __  نشان داده می شود. مانند کلمات: نر، پا.

۳)  هجای کشیده:

دارای چهار یا پنج حرف است و با علامت __ U نشان داده می شود. مانند کلمات: نرم، پارس.

متوجه باشید که یک یا دو حرف آخر هر هجای کشیده،
هجای کوتاه نیست بلکه از نظر امتداد هجاها، در حکم یک هجای کوتاه است، زیرا
هر هجای فارسی باید دارای یک حرف صدادار باشد.

نکات بسیار مهم:

١  گفتیم که امتداد هر حرف صدادار بلند دو برابر
حرف صدادار کوتاه است از این رو در وزن شعر فارسی هر حرف صدادار بلند دو
حرفی به شمار می آید. مثلن کلمه ی (سی) سه حرفی است. هر یک از حرف های
دیگر؛ چه صدادار کوتاه و چه بی صدا، یک حرف به شمار می آیند.

٢  در وزن شعر، حرف "ن" پس از یک حرف صدادار بلند در یک هجا (یعنی نون ساکن)، به شمار نمی آید. مانند: برین = بری، خون = خو.

ولی اگر حرف "ن" به هجای بعد منتقل گردد، آن گاه
در این هجای جدید، پس از حرف صدادار بلند قرار نمی گیرد و از این رو به
شمار می آید. مثلن اگر  "دوان آمد" را به صورت "دوانامد" تلفظ کنیم، یعنی
حرف "ن" به صورت "نا" در هجای جدید قرار بگیرد، پس دیگر پس از حرف صدادار
بلند نیست، لذا به شمار آمده و تلفظ می شود.

۳   " آ " در خط برابر است با همزه ی صدادار و
حرف صدادار بلند " ا "، از این رو  سه حرف به شمار می آید. مثل: "آباد" که
نخستین هجایش سه حرفی است و هجای دومش چهار حرفی.

● وزن شعر فارسی:

وزن شعر عبارت است از نظمی در اصوات گفتار، مثل وزن شعر فارسی که بر پایه ی کمیت هجاها و نظم میان هجاهای کوتاه و بلند قرار دارد.

▪ عروض:

علمی است که قواعد تعیین وزن های شعر (تقطیع) و طبقه بندی وزن ها را از جنبه ی نظری و عملی به دست می دهد.

▪ واحد وزن:

واحد وزن در شعر فارسی و بسیاری از زبان های
دیگر، مصراع است. از این رو وزن هر مصراع از یک شعر، نمودار وزن مصراع های
دیگر است. هنگامی که شاعر مصراع نخست شعر را سرود به ناچار باید دیگر مصراع
ها را هم در همان وزن بسراید.

واحد وزن در شعر عرب بیت است. در نام گذاری وزن های شعر فارسی نیز، بر پایه ی سنت دیرینه، واحد وزن را بیت می گیرند.

▪ قواعد تعیین وزن:

برای تعیین وزن یک شعر سه قاعده ی زیر را به دقت باید به کار برد:

قاعده ی یک   درست خواندن و درست نوشتن شعر (خط عروضی)

برای یافتن وزن یک شعر، نخست باید آن را درست و
روان و فصیح خواند. در خواندن نباید خط فارسی ما را دچار اشتباه کند. به
عنوان مثال در شعر:

طاعت آن نیست که بر خاک نهی پیشانی / صدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست

وقتی این شعر را درست می خوانیم  "طاعت آن" به
صورت "طاعتان" و "پیش آر" به صورت "پیشار" تلفظ می شود. پس از این که شعر
را درست و فصیح خواندیم، باید عین تلفظ را واضح بنویسیم. به عبارت دیگر در
تعیین وزن شعر باید خط را تا حد امکان به صورت ملفوظ شعر نزدیک کرد. این خط
را "خط عروضی" می نامند.

در نوشتن شعر به خط عروضی رعایت چند نکته لازم است:

١  اگر در فصیح خوانی شعر، همزه ی آغاز هجا (وقتی
پیش از آن حرف بی صدایی باشد) تلفظ نشود، در خط عروضی نیز همزه را باید
حذف کرد، مثلن در شعر بالا "طاعت آن" با حذف همزه به صورت "طاعتان" تلفظ می
شود. همچنین مصراع "بنی آدم اعضای یک پیکرند" با حذف همزه ی "اعضا" به
صورت "بنی آدمعضای" خوانده می شود.

٢  در خط عروضی باید حرکت حروف صداردار کوتاه را
گذاشت و لازم به یادآوری است که حرکت ها مانند حروف صدادار بلند همیشه
دومین حرف هجا هستند.

اِی چَشمُ چِراغِ اَهلِ بینش / مَقصودِ وُجودِ آفَرینِش

روشن است کلماتی مانند "تو" ، "دو"  و "و" ربط
(عطف) و به صورتی که تلفظ می شوند باید نوشته شوند. یعنی به صورت "تُ " ،
"دُ " و  " □ُ  ". معمولن واو عطف در شعر به صورت ضمه تلفظ می شود، مانند"
من و او "  که به صورت " منُ او " تلفظ می شود.

۳  حروفی که در خط فارسی هست اما تلفظ نمی شود،
در خط عروضی حذف می شود. مثلن کلمات "خویش"،  "خواهر" ، "نامه" ، و "چه" به
صورت "خیش"، "خاهر"، "نام  ِِ" و "چِ ِ " در خط عروضی نوشته می شوند.

هرچ ِِ بر نفس خیش نَپسَندی / نیز بَر نَفس دیگَری نَپَسَند

۴   پیش از این گفتیم که حرف صدادار بلند دومین
حرف هجاست، لذا حرف های "و" ، "ا" و "ی" فقط هنگامی که دومین حرف هجا
باشند، صدادار هستند و دو حرف به شمار می آیند. مثلن در کلمات "کو" ، "سار"
، "ریخت". ولی در کلمه ای مانند "نُو" که دومین حرفش ضمه (حرف صدادار
کوتاه) است، حرف "واو" بی صدا است چون دیگر حرف دوم هجا نیست.

▪ قاعده ی دو   تقطیع:

تقطیع یعنی تجزیه ی شعر به هجاها و ارکان عروضی.

منظور از تقطیع هجایی و تقطیع ارکانی مشخص کردن
هجاهای شعر اعم از کوتاه، بلند و کشیده، سپس جدا کردن هجاها و نوشتن شعر به
خط عروضی و سرانجام مشخص کردن مرز دسته هجاهای تکرار شونده با  / است.

دقت کنید که به تعداد حرف های صدادار هجا وجود
دارد. هجای کشیده را نیز به یک هجای بلند (سه حرف نخست) و یک هجای کوتاه
(یک یا دو حرف بعد) تقسیم می کنیم.

▪ تقطیع هجایی و ارکانی:

علامت هجای دو حرفی (کوتاه) "  U" است.

علامت هجای سه حرفی (بلند)  " __ "است.

علامت هجاهای چهار یا پنج حرفی (کشیده) "  __ U" است.

نخست شعر را به خط عروضی می نویسیم. به عنوان مثال شعر :

ای ساربان آهسته ران کارام جانم می رود

وان دل که با خود داشتم با دلستانم می رود

در خط عروضی به این شکل در می آید:

اِی سا رِ با آ هِس تِ را کا را مِ جا نَم می رَ وَد

ای (__) سا (__) رِ (U) با (__) آ (__) هِس (__) تِ (U) را (__) کا (__) را (__) مِ (U) جا (__) نَم (__) می (__) رَ (U) وَد (__)

که مرتب آن می شود:

__ __ U __  / __ __ U __ /  __ __ U __ /  __ __ U __

هجاهای مصراع شعر بالا را اگر سه تا سه تا از هم
جدا کنید، خواهید دید که هیچ نظمی نخواهد داشت، ولی اگر چهار تا چهار تا
جدا کنید می بینید که دارای نظم می شود، که از تکرار  __ __ U __  تشکیل
شده است.

▪ ارکان عروضی:

وقتی هجای شعری را به اجزای چهار تا چهار تا یا
سه تا سه تا و یا غیره جدا کردیم به شکلی که نشان دهنده ی نظمی در آن ها
باشد. ساده تر ان است که به جای آن که بگوییم وزن فلان شعر از دو هجای بلند
و یک هجای کوتاه در چهار بار تکرار تشکیل شده است، نام ارکانی ان را
بگوییم.

به عنوان مثال در شعر بالا که تقطیع کردیم و از
چار بار تکرار __ __ U __ تشکیل گردید، به جای آن که بگوییم این شعر دارای
دو هجای بلند در آغاز و یک هجای کوتاه و در پایان یک هجای بلند دیگر  است
که چهار بار تکرار می شود، بگوییم از رکن "فاعلاتن" است.

ارکانٍٍٍ عروضی، مدل "افاعیل" را به وجود می آورند و تمام این ارکان بر مبنای ۳ حرف ف و ع و ل ساخته می شوند.

مهم ترین ارکان عروضی بر حسب تعداد هجا به قرار زیرند:

نوع نوع هجا رکن عروضی

یک هجایی _ فَع

دو هجایی U  _

_  _ فَعَل

فَع لَن

سه

هجایی _  _

_  U  _

U  _  _

_  _  _

U _  _ فعلُن

فاعَلَن

فعولن

مفعولن

مفعولُ

چهار هجایی _    U   _   _

_  U  _   U

U  U  _  _

U  _  U  U

U  _  _  _

U  _  _  U

U  _  U  _

_  _  U  _

_  _  U  U

_  U  U  _ فاعلاتن

فاعلاتُ

فعلاتن

فعلاتُ

مفاعیلن

مفاعیلُ

مفاعلن

مستفعلن

مستفعِلُ

مفتعلن

پنج

هجایی _  _  U  _  _

U  U  _  U  _ مستفعلاتن

متفاعلن

 

تقسیم بندی ارکان عروضی بر حسب جای آن ها در مصراع:

الف   ارکانی، که در آغاز، میان و پایان مصراع می آیند:

١   فاعلاتن     __ U __ __

٢   فاعلن        __ U __

۳   مفاعیلن  U __ __ __ 

۴  فعولن         U __ __ 

۵  مستفعلن    __ __ U __ 

۶  مفعولن      __ __ __

۷  فَعَلاتن      U U __ __ 

٨   فَعَلن       U U __ 

٩  مَفاعلن       U __ U __

١٠  مفتعلن     __ U U __

ب   ارکان غیر پایانی که در پایان مصراع قرار نمی گیرند:

١  فاعلاتُ      __ U __ U

٢  فَعَلاتُ         U __ U U

۳  مَفاعیلُ       U __ __ U 

۴   مُستفعِلُ  __ __ U U

۵  مَفعولُ       __ __ U

۶  مَفاعِلُ        U U __ U

ج   ارکان پایانی که فقط در پایان مصراع می آیند:

١  فَعَل     U __

٢   فَع     __

آرایش ارکان عروضی گوناگون در کنار یکدیگر،  "وزن
ها" یا "بحرهای عروضی" را ایجاد می کند (که در دنباله ی این بحث به تفصیل
معرفی خواهند شد). مثلن این مصراع شعر حافظ :" که عشق آسان نمود اول ولی
افتاد مشکل ها" دارای وزن  "مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن" است که از
تکرار رکن  "مفاعیلن" ایجاد شده است.

مثال های زیر از جمله وزن های پرکاربرد شعر کلاسیک فارسی هستند:

□ فـَعـولـُن فـَعـولـُن فـَعـولـُن فَعَل (وزن حماسی شاهنامه ) :

کنون گر به دریا چو ماهی شوی / و یا همچو شب در سیاهی شوی

□ مـَفاعیلـُن مـَفاعیلـُن مـَفاعیلـُن مـَفاعیلـُن :

سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی / خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی

□ مـَفاعیلـُن  مـَفاعیلـُن  فـَعولُن (وزن دوبیتی و فرهاد و شیرین از نظامی):

بگفتا جان فروشی از ادب نیست / بگفت از عشق بازان این عجب نیست

□ فاعـِلاتـُن فاعـِلاتـُن فاعـِلاتـُن فاعـِلـُن :

بر نیامد از تمنای لبت کامم هنوز / بر امید جام لعلت دردی  آشامم هنوز

قاعده ی سه   اختیارهای شاعری:

وزن شعر فارسی بسیار منظم و دقیق است و نظم و
تساوی هجاها در مصراع های شعر فارسی به دقت رعایت می شود و از این نظر
تقطیع شعر فارسی بسیار ساده است. البته شاعر در سرودن شعر اختیارهایی دارد
که به ضرورت از آن ها بهره می برد.

تبصره:

برای تعیین وزن یک شعر، تقطیع یک مصراع از آن
کافی است اما چون در شعرهای فارسی اغلب از اختیارهای شاعری بهره گرفته می
شود، با مقایسه ی دو مصراع یعنی از روی اختلاف هجاها، اختیارهای شاعری را
به تر درمی یابیم. لذا در تقطیع، هجاهای مصراع های دوم را به ترتیب زیر
هجاهای مصراع اول می نویسیم.

اختیارهای شاعری بر دو گونه است: زبانی و وزنی.

▪ اختیارهای زبانی شاعر:

در هر زبانی برخی از کلمات دارای دو یا گاه چند
تلفظ هستند و گوینده اختیار دارد هر کدام از آن ها را که می خواهد به کار
ببرد. اختیارهای زبانی بر دو  گونه است:

١   امکان حذف همزه:

در فارسی اگر قبل از همزه ی آغاز هجا حرف بی
صدایی بیاید، همزه را می توان حذف کرد. مثلن کلمه ی" آب" که با همزه شروع
شده است، اگر پیش از آن حرف بی صدایی مانند "ر" بیاوریم، همزه را می شود
حذف کرد. مثلن " در آب " را بگوییم "دراب" یا "از این" را بگوییم "ازین" یا
"در آن " را بگوییم "دران".

٢  تغییر کمیت حرف های صدادار:

شاعر در موارد ویژه ای می تواند به ضرورت وزن شعر، حرف صدادار کوتاه را بلند و یا حرف صدادار بلند را کوتاه تلفظ کند.

الف  بلند تلفظ کردن حرف های صدادار کوتاه:

حرف صدادار کوتاه پایان کلمه را به ضرورت وزن می
توان کشیده تلفظ کرد تا حرف صدادار بلند به شمار آید. همچنین کسره ی اضافه و
ضمه ی عطف را می توان کشیده تلفظ کرد تا حرف صدادار بلند به شمار آید.

ب  کوتاه تلفظ کردن حرف های صدادار بلند:

هرگاه پس از کلمات پایان یافته به حرف های صدادار
بلند "و" و "ی" صوتی بیاید، شاعر اختیار دارد که این حرف های صدادار بلند
را کوتاه تلفظ کند تا کوتاه به شمار آید. در ضمن میان دو حرف صدادار، حرف
بی صدای " ی"  قرار می گیرد که آن را "ی"  وقایه می نامند.

▪ اختیارهای وزنی شاعر:

اختیارهای زبانی تنها تسهیلاتی در تلفظ برای شاعر
فراهم می آورد تا به ضرورت وزن از آن بهره بگیرد.بی آن که موجب تغییری در
وزن شود. اما اختیارهای وزنی امکان تغییرات کوچکی در وزن را به شاعر می
دهد. تغییراتی که گوش فارسی زبانان آن را عیب نمی شمارد.

اختیارهای وزنی بر چهار گونه است:

١   بلند بودن هجای پایان مصراع. آخرین هجای هر
مصراعی بلند است اما شاعر می تواند به جای آن هجای کشیده یا کوتاه بیاورد.
هجای پایان مصراع را همیشه با علامت هجای بلند نشان می دهیم.

سرو را مانی و لیکن سرو را رفتار نه / ماه را مانی و لیکن ماه را گفتار نیست

گر دلم از شوق تو دیوانه شد عیبش مکن / بدر بی نقصان و زر بی عیب و گل بی خار نیست

در این جا آخرین هجا در مصراع نخست کوتاه است و
در مصراع های دوم و چهارم کشیده است بی آن که موجب کم ترین اختلالی در وزن
شده باشد. پس باید به خاطر بسپاریم که در پایان مصراع فرقی میان هجای کشیده
و کوتاه یا بلند نیست و همه بلند به شمار می آیند. امروزه هیچ یک از
شاعران فرقی میان این سه نوع هجا نمی گذارد و همه را بلند به شمار می
آورند، اما در عروض سنتی به غلط میان هجای کشیده و بلند در پایان مصراع فرق
گذاشته اند.

٢  بعضی از اوزان با "فاعلاتُ" آغاز می شوند.
شاعر هجای اول را در آغاز مصراع می تواند بلند به شمار آورد. یعنی به جای
"فاعلاتُ " با بلند تبدیل کردن هجای آغاز مصراع آن را به "فاعلاتن" تبدیل
نماید.

۳  شاعر می تواند به جای دو هجای کوتاه میان
مصراع، یک هجای بلند بیاورد. این عمل بیش تر در دو هجای کوتاه ماقبل آخر
مصراع صورت می گیرد. یعنی شاعر به جای "فَعَلن" با تبدیل دو هجای کوتاه اول
به یک هجای بلند، آن را به "فع لن" تبدیل می نماید.

۴  قلب : شاعر به ضرورت وزن می تواند یک هجای
بلند و یک هجای کوتاه کنار هم را جا به جا کند. این اختیار شاعری به ندرت
اتفاق می افتد و آن هم در "مُفتَعِلُن" و "مفاعِلُن" رخ می دهد.

● مرور و یادآوری :

▪ تقطیع شعر و اختیارهای شاعری

برای تقطیع شعر با اختیارهای شاعری یک راه،
استفاده ی دقیق از گوش است. مثلن اگر "دل من" را عادی تلفظ کنیم، تقطیع
هجایی آن "  UU _ " اما تلفظ "دل من" در مصراع: دل من همی داد گفتی گواهی
به صورت " U _ _ " است زیرا در هجای دوم " لِ " کشیده تلفظ می شود. یعنی
"لِ " به اندازه ی یک هجای بلند ممتد می گردد و لذا آن را یک هجای بلند به
شمار می آوریم و وزن را به دست می آوریم.

راه دیگر درست کردن وزن، روش مقایسه هجاهای دو
مصراع یک شعر است. می دانیم که ترتیب و تعداد هجاهای کوتاه و بلند یک مصراع
شعر در تمام مصراع های دیگر رعایت می شود. حال اگر یک یا چند هجای یک
مصراع با معادل هایشان در مصراع دیگر مطابقت نداشته باشد، نقص را باید
بتوان با اختیارهای شاعری رفع کرد و گرنه وزن مختل می ماند. مثلن:

دل من داد همی گفتی گواهی / که باشد مرا روزی از تو جدایی

اگر شعر را درست تقطیع کنید خواهید دید که هجاهای
٢ و ۷ و ٩ در دو مصراع بر خلاف وزن شعر فارسی با معادل هایشان در مصراع
دیگر یکسان نیستند. یعنی در مصراع نخست هجای ٢ کوتاه است و در مصراع دوم
معادل همین هجا بلند است. در مصراع دوم همچنین هجای ۷ بلند است و در مصراع
نخست کوتاه. در مصراع دوم نیز هجای ٩ بر خلاف معادلش در مصراع نخست کوتاه
است. این اختلال در وزن را بر مبنای قواعد زیر می توان تصحیح کرد:

در هجای ٢ در مصراع نخست حرف "لِ " کوتاه است و
معادل آن در مصراع دوم " با " بلند است. "با " را نمی شود طبق هیچ قاعده ای
کوتاه کرد، اما " لِ " را می توان با اضافه کردن کسره کشیده تلفظ کرد و آن
را هجای بلند به شمار آورد.

در هجای ۷ در مصراع دوم با یک هجای بلند روبرو
هستیم که معادل آن در مصراع نخست کوتاه است.در این جا نیز هجای ۷ مصراع اول
را نمی شود بلند به شمار آورد، ولی هجای هفتم مصراع دوم را طبق قاعده ی
کوتاه تلفظ کردن مصوت بلند "ی" می توان کوتاه به شمار آورد.

هجای ٩ در مصراع دوم " تُ "  نیز برخلاف معادلش
در مصراع نخست" تی " کوتاه است، اما طبق قاعده ی کشیده تلفظ کردن ضمه (حرف
صدادار) در پایان کلمه می توان آن را یک هجای بلند به شمار آورد و بدین
ترتیب و با این عملیات عروضی، هجاهای هر دو مصراع، با یکدیگر برابر و همسان
می شوند.

▪ بَحر

بحر در لغت "شکافی است فراخ در زمین، دارای آب
بسیار" و در اصطلاح عروض عبارت است از کیفیّت وزنی یا آهنگی ویژه، برآمده
از تکرار یا ترکیب یک یا چند رکن عروضی و به گفته ی خواجه نصیر "تکرار
ارکان" که افاعیل هم خوانده شده است.

بحر از نظر خلیل بن احمد عروضی، بنیادگذار عروض
عرب (در گذشته در سال ١۷٠ق) و پیروان او، هشت رکن اصلی دارد. این ارکان که
به زبان سنت، افاعیل نامیده می شوند، عبارت اند از: مفاعیلن، مستفعلن،
فاعلاتن، مفاعَلَتن، متفاعلن، فعولن، فاعلن و مفعولات. خلیل بن احمد عروضی
وزن های اصلی شعر عرب را در پنج دایره و پانزده بحر محدود ساخته، و پس از
او شاگردش، اخفش نحوی (سده ی سوم ق)، بحر متدارک را نیز بدان ها افزوده
است. بدین ترتیب وزن های شعری در دایره های عروضی عبارتند از:

ـ دایره ی نخست مختلفه، دارای بحرهای طویل و مدید و بسیط،؛

ـ دایره ی دوم مؤتلفه، دارای بحرهای وافر و کامل؛

ـ دایره ی سوم مجتلبه، دارای بحرهای هزج و رجز و رمل؛

ـ دایره ی چهارم مشتبهه، دارای بحرهای منسرح و خفیف و مضارع و مقتضب و سریع و مجتث؛

ـ دایره ی پنجم متّفقه، دارای بحرهای متقارب و متدارک.

بعدها عروضیان ایرانی دایره های دیگری برای
بحرهای ویژه ی فارسی یا بحرهای مشترکی که به گونه ای ویژه و متفاوت با گونه
های عربی سروده شده، وضع کردند.

اگر افاعیل گفته شده بدون تغییر، تکرار یا ترکیب
شوند، بحرهای به دست آمده را سالم ، و اگر تغییراتی بیایند آن بحرها را
مُزاحَف می نامند. هر تغییری، نامی دارد و هر رکنی بنا به تغییراتی که می
یابد، لقبی پیدا می کند.

▪ اقسام بحر

١)  متّفق الارکان: که از تکرار افاعیل عروضی به دست می آید، دارای بحرهای :

هزج، رجز، رمل، وافر، کامل، متقارب، متدارک.

٢)  مختلف الارکان: که از ترکیب یا از ترکیب و تکرار افاعیل عروضی به دست می آید، دارای بحرهای :

طویل، مدید، بسیط، غریب، قریب، مشاکل، مضارع، مقتضب، مجتثّ سریع، و خفیف.

گونه های شعری ایرانیان با گونه های شعر عرب،
تفاوت دارد. برخی بحر ها، مانند قریب و مشاکل و غریب ویژه ی شعر فارسی است و
در عربی کاربردی ندارد، برخی دیگر میان شعر فارسی و عربی مشترک است همچون
هزج و رجز و رمل و مُنْسَرح و مضارع و خفیف و مُقْتَضَب و مُجْتَث و سریع و
متقارب و متدارک، و برخی ویژه ی شعر عرب است مانند طویل و مدید و بسیط.

این اختلاف، ناشی از ویژگی های زبانی، شعری و احساسی دو زبان فارسی و  عربی است.

● آشنایی با بحرهای عروضی

▪ بحر متقارب

متقارب در لغت به معنی نزدیک به هم است و در اصطلاح عروض به بحری گفته می شود که از تکرار جزء "فعولن" به دست می آید.

زحافات (تغییرات) مشهور بحر متقارب:

١  حذف: برداشتن یک هجای بلند از آخر "فعولن" است و " فعو" را که باقی می ماند، به فعل تبدیل می کند که به آن محذوف می گویند.

٢  ثلم: اگر از "فعولن" تنها دو هجای بلند باقی بماند آن را با "فع لن" نشان می دهند و به آن اثلم می گویند.

▪ وزن های مشهور بحر متقارب

١  بحر متقارب مثمن سالم: فعولن فعولن فعولن فعولن

جهانا همانا فسوسی و بازی / که بر کس نپایی و با کس نسازی         ابوطیب مصعبی

دو عیدست ما را از روی دو معنا /  هم از روی دین و هم از روی دنیا      المعجم

نکوهش مکن چرخ نیلوفری را  /  برون کن ز سر باد خیره سری را          ناصرخسرو

٢  بحر متقارب مثمن محذوف: فعولن فعولن فعولن فعل

چو از زلف شب باز شد تاب ها  /  فرو مرد قندیل محراب ها                  منوچهری

به نام خداوند جان و خرد /  کزین برتر اندیشه بر نگذرد                        فردوسی

بر آمد ز کوه ابر مازندران  /  چو مار شکنجی و ماز اندر آن                      منوچهری

۳  بحر متقارب مثمن اثلم: فع لن فعولن فع لن فعولن

آیین تقوی ما نیز دانیم /  لیکن چه چاره با بخت گمراه                         حافظ

چندان که گفتم غم با طبیبان / درمان نکردند مسکین غریبان               

ما درد پنهان با یار گفتیم /  نتوان نهفت درد از طبیبان                          حافظ

▪ بحر رجز

رجز در لغت به معنی اضطراب و سرعت است و در اصطلاح عروض به بحری گفته می شود که از تکرار رکن "مستفعلن" به دست می آید.

زحافات مشهور بحر رجز:

١  طی : حذف حرف ساکن چهارم (ف) از رکن "مستفعلن"
است و سپس مستعلن را که می ماند به " مفتعلن " تبدیل  می کنند که به آن "
مطوی " می گویند.

٢  خبن: حذف حرف ساکن دوم (س) از "مستفعلن" است و سپس متفعلن را که می ماند، به "مفاعلن" تبدیل می کنند و به آن " مخبون" می گویند.

۳  ترفیل: اگر یک هجای بلند به آخر جزء  "مستفعلن" افزوده شود آن را با  "مستفعلاتن" نشان می دهند و به آن "مرفل" می گویند.

● وزن های مشهور بحر رجز

١  بحر رجز مثمن سالم: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن     

من خاک پای آن کسم کو خون ساغر می خورد /  تا راز دل ساغر چرا هر دم به لب می آورد    سلمان ساوجی

عمریست تا من در طلب هر روز گامی می زنم / دست شفاعت هر زمان در نیکنامی می زنم  حافظ

ای عاشقان ای عاشقان پیمانه را گم کرده ام / زان می که در پیمانه ها اندر نگنجد خورده ام   مولوی

٢  بحر رجز مثمن مطوی مخبون: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن

سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند / همدم گل نمی شود یاد سمن نمی کند                 حافظ

تاب بنفشه می دهد طره ی مشکسای تو / پرده ی غنچه می درد خنده ی دلگشای تو          حافظ

ای که ز دیده غایی در دل ما نشسته ای / حسن تو جلوه می کند وین همه پرده بسته ای     سعدی

۳  بحر رجز مثمن مطوی: مفتعلن مفتعلن مفتعلن مفتعلن

یار شدم یار شدم با غم تو یار شدم / تا که رسیدم بر تو از همه بیزار شدم                

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم / دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم              مولوی

منفعلم بر که برم حاجت خویش از بر تو / ای قدمت بر سر من چون سر من بر در تو         بیدل دهلوی

● بحر رمل

رمل در لغت به معنی بافتن حصیر است و در اصطلاح عروض به بحری گفته می شود که از تکرار جزء "فاعلاتن"  پدید می آید.

▪ زحافات مشهور بحر رمل:

١   کف: انداختن حرف هفتم ساکن را "کف" و "فاعلات" را که پس از حذف "ن" از فاعلاتن می ماند، "مکفوف" می گویند.

٢   حذف: انداختن هجای بلند آخر "فاعلاتن" است که
از آن "فاعلا" می ماند و آن را به "فاعلن" تبدیل  می کنند که به آن
"محذوف" می گویند.

۳   خبن : انداختن حرف ساکن دوم "فاعلاتن" را "خبن" و "فعلاتن" را که می ماند "مخبون" می گویند.

۴   خبن و کف: پس از انجام دو زحاف خبن و کف از جزء فاعلاتن "فعلات" می ماند که به آن "مخبون مکفوف" یا "مشکول" می گویند.

۵   خبن و حذف: پس از انجام دو زحاف خبن و حذف از
جزء "فاعلاتن" "فعلا" می ماند که آن را به"فعلن" تبدیل می کنند، که به آن
"مخبون محذوف " می گویند.

۶   صلم: اگر از "فاعلاتن" تنها دو هجای بلند بماند، آن را با "فع لن" نشان می دهند و به آن "اصلم" می گویند.

۷   طمس: اگر از جزء "فاعلاتن" تنها دو هجای بلند بماند ، آن را با "دفع" نشان می دهندکه در این صورت به آن "مطموس" می گویند.

● وزن های مشهور بحر رمل

١  بحر رمل مثمن سالم: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن

هر که چیزی دوست دارد جان و دل بر وی گمارد / هر که محرابش تو باشی سر زخلوت بر نیارد سعدی

روزگار و هر چه در وی هست بس ناپایدار است / ای
شب هجران تو پندارم برون از روزگاری      وصال شیرازی                    
                            

٢  بحر رمل مثمن محذوف: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

یاد می داری که با من جنگ در سر داشتی / رای رای تست خواهی جنگ و خواهی آشتی   سعدی

ای مسلمانان فغان از جور چرخ چنبری / وز نفاق تیر و قصد ماه و کید مشتری                        انوری

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش / بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش                       حافظ

۳   بحر رمل مسدس محذوف: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

عشق هایی کز پی رنگی بود  /  عشق نبود عاقبت ننگی بود         مولوی

هر کسی کاو دور ماند از اصل خویش / باز جوید روزگار وصل خویش   مولوی

۴   بحر رمل مثمن مخبون محذوف : فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن

تاخبر دارم ازو بی خبر از خویشتنم /  با وجودش ز من آواز نیابد که منم        سعدی

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین / وین اشارت ز جهان گذران ما را بس      حافظ

گر مرا خار زند آن گل خندان بکشم / ور لبش جور کند از بن دندان بکشم      مولوی

۵    بحر رمل مسدس مخبون محذوف: فاعلاتن فعلاتن فعلن

بی رخت چون به چمن راه کنم  / سوی گل بنگرم و آه کنم      جامی

علی آن شیر خدا شاه عرب / الفتی داشته با آن دل شب        شهریار

روی بنمای که دیوانه شدم / رحمتی کز غمت افسانه شدم     کمال الدین اصفهانی

۶   بحر رمل مثمن مخبون: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن

ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی / نروم جز به همان ره که توام راهنمایی    سنایی

۷  بحر رمل مثمن مخبون مطموس: فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع

کار و کردار تو ای گنبد زنگاری  / نه همی بینم جز مکر و ستمکاری                    ناصر خسرو

پانزده سال بر آمد که به یمگانم / چون و از بهر چه زیرا که به زندانم                   ناصرخسرو

٨   بحر رمل مثمن مخبون اصلم: فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع لن

از تو با مصلحت خویش نمی پردازم  / همچو پروانه که می سوزم و در پروازم        سعدی

٩   بحر رمل مثمن مخبون مکفوف(مکشوف): فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن

اگرم حیات بخشی و گرم هلاک خواهی / سر بندگی به حکمت بنهم که پادشاهی  سعدی

همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی / به پیام آشنایی بنوازد آشنا را         حافظ

● وزن شعر فارسی

وزن شعر در زبان فارسی، مانند زبان های عربی، سانسکریت، یونانی و لاتین بر پایه ی کمیت صداهای ادا شده قرار دارد.

خلیل بن احمد در سده ی دوم هجری برای شناختن وزن
های شعر عربی قواعدی وضع کرد و مجموعه ی آن را "عروض" نامید که هنوز هم
معمول است. در فارسی نیز که بنای وزن شعرش با عربی یکی است، همان قواعد را
پذیرفتند و به جز تصرفاتی جزیی که بر حسب اقتضای زبان فارسی لازم بود، در
اصول آن تغییری ندادند.

قواعد عروض دو عیب دارد:

  یکی آن که بسیار پیچیده و آموختنش دشوار است.

  دیگر آن که چون بسیار کهنه است بر اصول علمی
استوار نیست و به فرض آموختن از روی آن باز هم نمی توان به حقیقت وزن و
رابطه و نسبت وزن های گوناگون با یکدیگر پی برد.

از این رو ما برای آشنا شدن با وزن شعر فارسی از مبانی، اصول و روش دیگری بهره می گیریم.

برای این کار در آغاز باید با چند مفهوم آشنا شویم :

● حرف

هر گاه سلسله ی صوت های گفتار را تجزیه کنیم، به
واحدهایی می رسیم که دیگر قابل تجزیه نیستند. این واحدهای تجزیه ناپذیر را
"حرف" می خوانیم.

حرف ها را بر حسب صدا به دو دسته تقسیم می کنند: صامت (بی صدا) و مصوت (صدادار)

▪ حرف های بی صدا (consonant) آن هایی هستند که
از بسته شدن راه نفس در یکی از سه عضو گفتار (حلق، دهان، لب) و باز شدن
ناگهانی آن یا بر اثر تنگ شدن گذرگاه نفس در یکی از این اعضا پدید می آید.

در حالت نخست آوازی چون بانگ ترکیدن شنیده می شود. مانند صدای "ب" ، "پ" ، "گ" و "همزه" در فارسی.

در حالت دوم آواز سایشی به گوش می زسد و آن حاصل
ساییده شدن هوا به کناره های گذرگاهی است که تنگ شده است. مانند صدای "ف"،
"و"، "س"، "ز" و "خ" و مانند آن ها در گفتار فارسی.

▪ حرف های صدادار (vowel) آن هایی هستند که در
ادای آن ها گذرگاه نفس بسته یا تنگ نمی شود، بلکه کم و بیش گشاده می ماند و
هوا از میان اعضای گفتار به آزادی می گذزد.

در فارسی و عربی برخی از حرف های صدادار را
"حرکت" می خوانند و در نوشتن آن ها را در شمار حروف نمی آورند، بلکه به
صورت نشانه هایی در بالا یا پایین حروف می گذارند (فتحه، کسره، ضمه).

برخی دیگر از حروف صدادار را "حروف مد" می نامند و آن ها را به صورت های ا □ و □ ی می نویسند.

دقیق تر بگوییم :

▪ حروف صدادار فارسی 

در فارسی شش حرف صدادار ساده و دو حرف صدادار مرکب هست.

سه حرف از شش حرف صدادار ساده، کوتاه و سه حرف دیگر آن بلند هستند:

  حروف صدادار ساده ی کوتاه عبارتند از فتحه، کسره و ضمه

  حروف صدادار ساده ی بلند نیز عبارت است از آ (A)، ای (I)، او (U)

▪ دو حرف صدادار مرکب هم عبارت است از:

   حرف صداداری که در کلمه هایی مانند نو و دو (امر از دویدن) وجود دارد.

   حرف صداداری که در کلمه هایی مانند می (شراب) و ری (شهری است) وجود دارد.

● هجا (Syllabe)

همان گونه که گفتیم کوچک ترین جزیی که از تجزیه ی
صوت های گفتار به دست می توان آورد "حرف" است. اما حرف واحد صوت های گفتار
نیست، زیرا بیش تر حرف ها به تنهایی ادا شدنی نیستند و اگر برخی از آن ها
را تنها می توان ادا کرد، در صورت های گفتار تنها نمی مانند و از یک حرف
تنها کلمه، یعنی لفظ معنی دار ساخته نمی شود.

واحد صوت های گفتار هجا است و آن ترکیبی از چند حرف است که به یک دم زدن، بی فاصله و بدون قطع، شنیده می شود.

کلمه از نظر اجزای آن به "حرف" تقسیم می شود و هر
یک از این اجزاء یعنی حرف ها را می توان با حرف دیگری ترکیب کرد و از آن
یک هجا به دست آورد. یعنی هجا که واحد صوت های گفتار است، همیشه از چند حرف
ترکیب یافته است که ناگزیر یکی از آن ها صدادار است.

هجا گاه خود به تنهایی کلمه است، یعنی معنی
مستقلی دارد. مانند:  پا، مو، می، که و دل. ولی کلمه اغلب از ترکیب چند هجا
به دست می آید. مانند: پیدا، پایان، عدد و کتاب.

هجا از نظر کمیت، یعنی امتداد زمانی آن بر دو نوع است: هجای کوتاه و هجای بلند

هجای کوتاه از ترکیب یک حرف بی صدا با یک حرف
صدادار ساده ی کوتاه (فتحه، کسره، ضمه) درست می شود. مانند: که ( از "ک" و
کسره) و  هجای اول کلمه ی قلم ( از "ق" و فتحه)

هجای بلند نیز خود بر دو نوع است:

  هجایی که از ترکیب یک خرف بی صدا با یک حرف صدادار بلند درست می شود. مانند: "ما"، "بی" و "او"

  هجایی که از ترکیب  دو حرف بی صدا که یک حرف
صدادار در میان خود داشته باشند درست می شود. مانند: "تن"، "بُز" و "کش" که
دو حرف اول و سوم در آن ها بی صدا و حرف وسط صدادار (حرکت) است.

● تجزیه ی کلمه ( تقطیع)

کلمه، دارای یک هجا یا مجموعه ی چند هجا است که
به قصد دلالت بر معنی خاصی ادا می شود. هر کلمه را از نظر شنیدن می توان به
هجاهای کوتاه یا بلند تجزیه کرد. مثلن:

کلمه ی "من" شامل یک هجا است و بر حسب تعریفی که کردیم هجای بلند است.

کلمه ی "مادر" شامل دو هجا است: یکی "ما" و دیگر "در" که هر دو هجای بلند است.

کلمه ی "بنفشه" از سه هجا ترکیب شده است که یکی
"بَ" ( ب و حرکت فتحه) که بر حسب تعریف هجای کوتاه است، دوم "نَف" که هجای
بلند است و سوم "ش ِ" ( ش و حرکت کسره) که هجای کوتاه است.

● نشاته گذاری برای هجاها

اکنون برای بررسی وزن شعر فارسی فقط لازم است که برای انواع هجاها نشانه ای قرار بدهیم و سپس به موضوع اصلی بپردازیم.

این نشانه ها را به قرار زیر می پذیریم:

هجای کوتاه = ں

هجای بلند =  □

حال با این نشانه های قراردادی می توان  مثال های بالا را به صورت های زیر نشان داد:

من = □

مادر = □ □

بنفشه = ں □ ں

● وزن شعر فارسی

هرگاه کلمه های عبارتی را آن گونه ترکیب کنیم که
هجاهای کوتاه و بلند آن ها بر حسب نظم و ترتیب خاص و معینی در پی یکدیگر
قرار بگیرند، آن گاه شنونده ی فارسی زبان از شنیدن آن عبارت وزنی ادراک می
کند.

بعنی در زبان فارسی فرق موزون و ناموزون در این
است که در عبارت موزون هجاهای کوتاه و بلند نسبت به هم نظم و ترتیبی دارند،
ولی در عبارت ناموزون و ساده این نظم میان هجاها وجود ندارد.

اکنون برای مثال یک عبارت موزون (منظوم) و یک
عبارت ناموزون (منثور) را تجزیه ( تقطیع ) می کنیم، یعنی آن ها را همان
گونه که پیش از این آموختیم به هجاها تجزیه می کنیم و نوع هر هجا ( کوتاه
یا بلند ) را با نشانه هایی که قرارداد گذاشتیم مشخص می سازیم.

توجه : در این کار باید دانست که منظور صورت
شنفتنی کلمات است، نه صورت نوشتنی آن ها. پس حرفی که نوشته می شود اما تلفظ
نمی شود به شمار نمی آید ( مانند حرف " ه " در کلمه ی " که " و حرف " و "
در کلمه ی " خواه " ) و به عکس حرف هایی که نوشته نمی شود ولی تلفظ می شود
در تقطیع به شمار می آید ( مانند حرف مشدد که دو حرف شمرده می شود و حرف
صدادار " آ " در کلمه ی " الله " )

و اکنون مثال ها :

عبارت موزون (منظوم):

جهانا چه بد مهر و بد خو جهانی

که تجزیه ی آن به هجا ها بدین قرار است:

ی کی از ش ع را پی ش ا می ر دز دان رفت

و ترتیب هجاها با نشانه های قراردادی (هجای کوتاه = ں و هجای بلند = □ ) این است:

ں □ □  ں □ □  ں □ □  ں □ □

همان گونه که می بینید میان هجاهای کوتاه و بلند
نظمی هست، یعنی در پی یک هجای کوتاه دو هجای بلند قرار دارد و این ترتیب
چهار بار تکرار شده است. از شنیدن این عبارت گوش شنونده نیز وزنی ادراک می
کند که نتیجه ی همان نظم میان صوت های گفتار یعنی هجاهای آن است.

عبارت ناموزون (منثوز):

اکنون این جمله را از گلستان سعدی تجزیه می کنیم:

یکی از شعرا پیش امیر دزدان رفت

که تجزیه ی آن به هجا ها بدین قرار است:

ی کی از ش ع را پی ش ا می ر دز دان رفت

و ترتیب هجاها با نشانه های قراردادی (هجای کوتاه = ں و هجای بلند = □ ) این است:

ں □ □ ں ں □ □ ں ں □ ں □ □ □  

در این جا می بینید که هجاهای کوتاه و بلند نسبت
به یکدیگر نظم و ترتیب معینی ندارند. به این علت از شنیدن این عبارت وزنی
هم ادراک نمی شود. پس این جمله نظم نیست، بلکه نثر است.

نوشته شده در جمعه ۱٢ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

شعر و شاعری در ایران باستان

 

 

 

٭ به نظر شما برای بررسی ادبیات و شعر ایرانی، از کجای تاریخ باید شروع کرد؟

- من معتقدم که پیشینة شعر ایرانی از دورۀ
آریایی یا به قول دانشمندان شرق شناس، از دورة «هند و ایرانی» شروع
می‌شود. یعنی دوره‌ای که هندی‌ها و ایرانی‌ها یک قوم و یک نژاد آریایی
بوده‌اند، شاخه‌ای از هند و اروپایی؛ واضح‌تر بگویم از هزارة دوم پیش از
میلاد که اشعار ودایی و سنسکریت سروده شده. وداها به چهار بخش ریگ ودا،
یجور ودا، سامَه ودا و آتَروَ ودا تقسیم می‌شود که قسمت‌هایی از آن منظوم
است. در واقع ریگ ودا - یعنی قدیمی‌ترین بخش وداها- منظوم و بخش سامَه ودا
نیز آهنگین است. وداها از حدود 1200 پ. م. باقی مانده و بعضی حتی آن را
قدیمی‌تر می‌دانند و به 1800 پیش از میلاد می‌رسانند.
همان‌طور که در
کتاب سرودهای روشنایی اشاره کرده‌ام، ریگ ودا نخستین شعر آریاییان بیش از
1000 سرود یا سوکته  در ستایش ایزدان است. اساطیر نیز بخشی از مضامین اشعار
ودایی را به خود ‌اختصاص‌ داده‌اند.
  سامه ودا هم علاوه بر داشتن  75
سرود، در بخش‌هایی هم به تکرار اشعار ریگ ودا می‌پردازد. کوچک‌ترین سرود
آن دارای یک بیت، و بزرگ‌ترین آن دارای 58 بیت است. به سرایندة سرودهای
ودایی رِشی  می‌گفتند که بر این اساس باید رِشی‌ها را نخستین شاعران و
سرایندگان آریایی دانست. سرایندگان ایرانی یشت‌ها را هم باید وارثان رشی‌ها
و دنباله رو راه شعری آنها دانست.
اوزان اشعار ودایی 8 تا 12 هجایی
است. متوسط هجاها هشت است که با اشعار یشت‌ها همخوانی دارد. مقایسة سرود
ودایی میترا و سرود اوستایی مهر یشت می‌تواند ما را به نتایج مطلوبی در
تحول شعر دورۀ هندو ایرانی به اشعار اوستایی برساند که قابل توجه است.

٭ پس از دورۀ هند و ایرانی، می‌رسیم به
ایران باستان که از 1000 پیش از میلاد آغاز و تا حدود 330 پیش از میلاد
ادامه دارد. در این زمان، زرتشت نخستین شاعر و پیام آور  ایرانی می‌زیسته
است. از طرفی، در همین دوره، حکومت مادها و هخامنشیان را داریم.  نخستین
آثار ادبیات ایرانی متعلق به این دوره چه چیزهایی را شامل می شود و به چه
زبان‌هایی هستند؟

- این خوب است که شما می‌گویید ادبیات
ایرانی و نگفتید ادبیات فارسی. بگذارید مقدمتاً بگویم و تأکید کنم که
ادبیات فارسی فقط بخشی از ادبیات ایرانی است- امیدوارم به فضلای ادبیات کهن
فارسی برنخورد- واقعیت این است که ما خودمان انگار قیچی به دست گرفتیم و
از ادبیات سه هزارسالة ایرانی، خیلی راحت 1800 سالش را بریدیم دور انداختیم
یا نادیده گرفتیم و فقط به 1200 سالش می‌نازیم و بها می‌دهیم، یعنی از قرن
سوم هجری به بعد. در حالی که در ادبیات کشورهای کهنسال و با سابقة دیرینة
تاریخی مثل هند، چین یا یونان و روم این طور عمل نکرده‌اند. در کتاب‌های
تاریخ ادبیات ما به 1800 سال تاریخ ادبیات ایرانی فقط به چند صفحه اکتفا
می‌کنند و سطحی از آن می‌‌گذرند تا بادی به غبغب بیاندازند و کشفیات جدید
خود را عرضه کنند و بگویند که نخسین شاعر ایرانی مثلاً  ابوحفص سغدی بوده
یا ابوسلیک گرگانی. این واقعا تأسف بار است که ادبیات فارسی را- خیلی رک
بگویم- به صورت دُم بریده بررسی می‌کنیم.
ادبیات ایرانی، ادبیات ایرانی
است! یعنی قبل از اسلام و بعد از اسلام ندارد. یک دلیلش این است که ادبیات
فارسیِ میانه یا ادبیات پهلوی تا حدود 300 سال پس از اسلام هم ادامه
داشته. پس، آثار فارسیِ میانه فقط مربوط به قبل از اسلام نیست. حتی بسیاری
از متون پهلوی اشکانی یا فارسی میانة مانوی که امروز دردست است، پس از
اسلام  تقریبا بین قرن اول تا سوم هجری نوشته شده.
به هر‌حال، تعصب را
باید کنار بگذاریم و به شیوة علمی قضاوت کنیم. ادبیات ایرانی چهار دورة
عظیم را پشت سر گذاشته: 1) ادبیات دورة آریایی یا هند و ایرانی، یعنی اشعار
ودایی و سنسکریت 2) ادبیات ایرانی باستان، یعنی اشعار اوستایی و فارسی
باستان 3) ادبیات ایرانی میانه، یعنی اشعار پهلوی اشکانی، فارسی میانه و
سغدی. 4) دورة اشعار فارسی به شیوة هجایی ایرانیِ میانه، مانند فهلویات و
اورامنات و ترانه‌های محلی. از هر دوره‌اش هم آثار متعدد و با ارزشی مانده
است. اما چون فضلای کهن اندیش ما فقط از چهارمین دورۀ ادبیات ایرانی
مطلع‌اند و از بقیه شاید فقط نام کتاب‌ها یا رساله‌ها را بدانند، در واقع
تیشه به ریشة ادبیات ایرانی زده‌اند. آنها به خود زحمت ندادند که بروند
دربارة ادبیات اوستایی، نوشته‌های فارسی باستان، ادبیات فارسی میانه و
شعرهای مانوی تحقیق کنند و این کار را چون تخصصی و دشوار بود، به محققان
اروپایی واگذار کردند. حداقل از دستاوردهای آنها هم به نحو احسن استفاده
نکرده‌اند. البته پیش از انقلاب، ادیبانی چون ملک الشعراء بهار، دکتر معین،
استاد پورداود و دیگران به ادبیات باستانی بها داده‌اند و آثار ارزشمندی
از خود به جا گذاشتند. بعد از انقلاب هم، نسل تازه نفسی در حوزة ایران
شناسی پدید آمده - هر چند به تعداد انگشت شمار- اما مهم این است که تحقیق
در ادبیات ایران باستان و میانه دیگر به معنی نزدیک شدن به دربار یا تبلیغ
یکسویة پان ایرانیستی نیست. تحقیق در حوزة ایران شناسی امروز در واقع مکمل و
پیش زمینة تحقیقات اسلام شناسی است، چون حوزة ادبیات فارسی از ریشه‌هایش
جدا نیست، هم از نظر زبانی و هم از نظر فرهنگی. فقط به همین حوزه هم ختم
نمی‌شود، بلکه در تاریخ، جامعه‌شناسی، حتی حقوق، فلسفه و دیگر شاخه‌های
علوم انسانی باید از ریشه‌ها آغاز کرد و هرگونه تحلیل تاریخی فرهنگی دربارة
ایران، بدون تحلیل پیش زمینه‌ها و ریشه‌های بنیادی آن در ایران دورة
باستان و میانه، ناقص به نظر می‌رسد، حتی در حوزة دین و معارف باید به
شکل‌گیری نحله‌های دینی در دورۀ باستان و میانه پرداخت. آن وقت با دید
بازتری می‌توان مسایل را تحلیل کرد. چون وقتی کهن‌نمونه‌ها یا آرکی‌تایپ‌ها
بررسی شوند، شناخت بهتری از مسایل مربوط به تواریخ متأخر و حتی از دنیای
معاصر می‌توان به دست آورد.
به هرحال، ادبیات ایرانی در ادوار
چهار‌گانه، به زبان‌های فارسی باستان، اوستایی و ایرانی میانه و شاخه‌های
چندگانة آن (پارتی یا پهلوی اشکانی، فارسی میانه، سغدی، خوارزمی، سکایی یا
خُتنی) نوشته شده است. تعجب نکنید این زبان‌ها ایرانی هستند و به بیگانگان
تعلق ندارد!
نکتة مهمی را که باید در اینجا یادآوری کنم این است که
منظورم از این که باید به ادبیات ایرانی بها بدهیم و آن را در مدارس و
دانشگاه‌ها بخوانیم، آموختن این ادبیات لزوماً به زبان‌های اصلی نیست. چون
در مقاطع تخصصی این زبان‌ها و متون باستانی به شکل آکادمیک در دانشگاه‌های
ایران و بسیاری از کشورهای پیشرفتة دنیا تدریس می‌شود. اما آنچه دانشجویان
در سطح ادبیات عمومی و به‌ویژه دانشجویان رشتة ادبیات فارسی باید به شکل
جدی با بازماندة ادبیات ایرانی، دو مرحلة باستان و میانه آشنا شوند، این
است که برگزیده‌ای از بهترین قطعات ادبی و شاعرانة ایران باستان و میانه را
باید به فارسی بخوانند. مثلاً اشعار اوستایی را حتماً باید بشناسند و با
ویژگی‌های آن آشنا شوند.

نوشته شده در جمعه ۱٢ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |


پنجره "        

 

مادرم پنجره را دوست نداشت...

    با وجودی که بهار

           
از همین پنجره می‌آمد و

                    
مهمان دل ما می‌شد

 

مادرم پنجره را دوست نداشت...

        با
وجودی که همین پنجره بود

               
که به ما مژده باز آمدن چلچله ها را می‌داد

 

مادرم می‌ترسید...

    مادرم می‌ترسید..

        
که لحاف نیمه شب

               
از روی خواهر کوچک من پس برود

 

یا که وقتی باران می‌بارد

           
گوشه قالی ما تر بشود

 

    هر زمستان سرما

            
روی پیشانی مادر

                   
خطی از غم می‌کاشت

                                   
پنجره شیشه نداشت.. .

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |



"  صدای پای باد"   
 
  

برداشتی آزاد از «صدای پای آب» سهراب سپهری

اهل اینجا نیستم !

روزگارم ابری است.

تکه نانی نایاب،

خرده هوشی مشقی،

سر سوزن ذوقی.

مادری دارم من، که فقط مادرم است!

دوستانی که پر از تزویرند.

و خدایی که عجب نزدیک است!

پشت آن پستوها، زیر آن بته نحس.

توی آبادی دور،

روی قانون هوس.



من مسلمانم.

قبله ام تکراری است.

جانمازم مرداب، مهرم تاریکی.

سقف سجاده‌ی من.

من وضو با خم ابروی اتاقم دارم.
در نمازم جریان دارد خواب، جریان دارد رنگ.

پستی از پشت نمازم پیداست:

همه ذرات وجودم متجنس شده است.

من نمازم را وقتی می خوانم

که دلم تنگ شود

که اذانش را غم، گفته باشد سر گلدسته‌ی ترس.

من نمازم را،پی تکبیرة الاحرام دلم می خوانم.

پی قد قامت صبح.

کعبه ام کنج اتاق،

کعبه ام در بستر مردی دیگر،

به خودم می خندد.



کعبه ام مثل نسیم، می‌رود باغ به باغ،

می‌رود تخت به تخت.

حجرد الاسود من بوی لجن می گیرد.

اهل اینجا نیستم.

پیشه ام نزویر است:

گاه گاهی هوسی می سازم با ننگ، می فروشم به شما

تا به آواز وجودم که در آن زندانی است

غصه تان تازه شود.

چه خیالی، چه خیالی... می دانم

دخترم بی جان است.

خوب می دانم

ماجراجویی او پنهانی است.

اهل اینجا نیستم.

نسبم شاید برسد

به دروغی در هند، به سفالینه ای از خاک " حیات"

نسبم شاید،

به زن فاحشه ای در ده بالا برسد.



پدرم پشت دوبار آمدن دلهره ها، پشت دو وهم

پدرم پشت همان بته که خود می دانی،

پدرم پشت خدایش مرده است.

پدرم وقتی مرد، آسمان ها ایستاد.

مادرم زیبا شد،

خواهرم احساس تعلق می کرد.



پدرم وقتی مرد، پاسبان ها که نبودند ولی

تک سواری به خدا می خندید.



مرد کفاش از من پرسید: چند من خربزه می خواهی؟

من از او پرسیدم: تو مگر بقالی؟!!

پدرم آدم خوبی به نظر می‌آمد

همه کاری می کرد

به گمانم حالا،

در جهنم باشد.



باغ ما آن طرف رود دروغ،

باغ ما بستر تنهایی بود.

باغ ما نقطه‌ی برخورد حیات و هوس و فحشا بود.

زندگی در آن روز،

چیزی بود شبیه یک خواب.



زندگی چیزی بود

مثل یک بازی یک طرفه.



مثل احساس گناه

تکراری!!



زندگی در آن وقت حوض پر فاحشه بود.

طفل پاورچین پاورپین

دور شد کم کمک از کوچه‌ی تزویر و ریا.

پای خود را بستم،

به حیات دختری



در آن طرف کوچه ی عشق.

بوی کمپوت گلابی می داد،

لحظه ها مان زیر نور مهتاب.

من به مهمانی دنیا رفتم:

من به دشت اندوه،

من به باغ عرفان

من به جایی در همین نزدیکی

زیر این تابش درد

به تماشای خدایم رفتم.

رفتم از پله‌ی پوسیده‌ی مذهب بالا.

تا ته کوچه ی شک.

من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق.

که انگار نبود!



چیز ها دیدم در روی زمین:

کودکی دیدم هنگام دعا

دست‌هایش خم بود!



قفسی دیدم ،عشق در آن زندانی

من خدایی دیدم که پرپر می زد.

ژنده ای دیدم هنگام زنا،

به حیات همه مان

می خندید!



نردیانی دیدم

که کسی رفتن از آن بالا را،

در یاد نداشت.



دستمالی دیدم

بوی خون می داد.



شاعری دیدم که حیاتش کج بود!

من الاغی دیدم،

به خدا می گفت: عجب!



من کتابی دیدم

بوی اقاقی می داد.



من گدایی دیدم

آدم می فروخت.



و خدا را به تماشای خودش می خواند

هنگام گناه.



چیزهایی دیدم

خالی از بحث و دلیل.



چیزهایی مثل یک هاون سرخ.

چیزهای دیدم

که بماند!!



شاید آنها را روزی

جایی

بنویسم با خون

و بخوانم آرام.

_ مادرم آن پایین

با زن همسایه



خواهرم را می کشت.

پدرم زنده نبود...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

"وصیت"        

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو

                   
من می‌شناختم او را

        نام تو
راهمیشه به لب داشت

                                           
حتی

                                               
در حال احتضار

                           
آن دل‌شکسته عاشق بی‌نام و بی‌نشان

                                                               
آن مرد بی‌قرار

 

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو

    هر روز پای پنجره غمگین نشسته
بود

                               
وگفتگو نمی‌کرد

                                    
جز با درخت سرو

در باغ کوچک همسایه

        شبها به
کارگاه خیال خویش

           
تصویری از بلندی اندام می کشید

           
و در تصورش

               
تصویر تو بلندترین سرو باغ را

                                   
تحقیر کرده بود

 

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو

                           
او پاک زیست

                           
پاکتر از چشمه ای نور

                                    
همچون زلال اشک

               
یا چون زلال قطره باران به نوبهار

                       
آن کوه استقامت

                       
آن کوه استوار

                           
وقتی به یاد روی تو می‌بود

                                                   
می‌گریست

 

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو

                   
او آرزوی دیدن رویت را

                       
حتی برای لحظه ای از عمر خویش داشت

           
اما برای دیدن توچشم خویش را

               
آن در سرشگ غوطه ور آن چشم پاک را

               
پنداشت

                  
آلوده است و لایق دیدار یار نیست

 

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو

    آن لحظه ای که دیده برای همیشه
بست

                   
آن نام خوب بر لب لرزان او نشست

                   
شاید روزی اگر

                                   
چه ؟

                                       
او ؟

                                            
نه آه ... نمی آید

 

شعر از:
حمید مصدق

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |


"روی دیوار"

اوراق شعر ما را

        بگذار
تا بسوزند

               
لب های باز ما را

                       
بگذار تا بدوزند

بگذار دستها را

    بر دستها ببندند

         
بگذار تا بگوییم

               
بگذار تا بخندند

 

بگذار هر چه خواهند

       
نجواکنان بگویند

           
بگذار رنگ خون را

                   
با اشکها بشویند

بگذار تا خدایان

    دیوار شب بسازند

        بگذار
اسب ظلمت

               
بر لاشه‌ها بتازند

 

بگذار تا ببارند

    خونها ز سینه‌ی ما

           
شاید شکفته گردد

                       
گلهای کینه‌ی ما


 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

 

"تاریخ"



شاعر هنوز از درد غربت می‌نویسد

        از لحظه‌های تلخ هجرت می‌نویسد

                       
در خانه اما دست خون آلود جلاد    

                               
برچهره‌ی خورشید، ظلمت می‌نویسد



روی دخیل بسته بر بازوی گلها

    اوراد جادوی جهالت می‌نویسد

            آن لکه را خوش
باورانه، قطره دیدیم

            گفتیم دریا را
به جرأت می‌نویسد

                   
ناگفته می‌ماند، ولی معنای انسان

                   
تاریخ را وقتی وقاحت می‌نویسد

 

دنیای ما درد است و این دنیای بی درد

    غم‌های کوچک را مصیبت می‌نویسد

            بر شیشه‌های
شب‌زده، باران غربت

                   
اندوه ما را بی‌نهایت می‌نویسد

                        
در فصل زرد عشق، پاییز غزل‌هاست

                               
دستم فقط از روی عادت می‌نویسد

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |



"  کلاغ پر"   

گفتند : «کلاغ»، شادمان گفتم : «پر»

گفتند : «کبوترانمان»، گفتم : «پر»

گفتند : «خودت»، به اوج اندیشیدم

در حسرت رنگ آسمان گفتم : «پر»

گفتند : «مگر پرنده ای؟»، خندیدم

گفتند : «تو باختی» و من رنجیدم



در بازی کودکان فریبم دادند

احساس بزرگ پر زدن را چیدم

آنروز به خاک آشنایم کردند

از نغمه پرواز جدایم کردند

آن باور آسمانی از یادم رفت

در پهنه این زمین رهایم کردند


گفتند : «پرنده» ، گریه ام را دیدند

دیوانه خاک بودم و فهمیدند

گفتم که «نمی پرد» ، نگاهم کردند

بر بازی اشتباه من خندیدند ...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |



"  شیدا "    

من تنها رو یک لحظه بیا تنها تماشا کن

وجودم خسته و خاکی ، بیا دستم بگیر

از خود رهایم کن

تو ای تنها همسفر در راه بی ابهام "ما" بودن

در این قصه اگر دستت به دست سرنوشت افتاد!

اگر عاشق شدی این را بدان راهی بجز دوری برایت نیست

مرا روزی در این دیوانه بازار

سری بود رفیقانی چه بسیار

گذشتم با شتاب از کوچه های آشنایی

و حالا بی نشان

باز پر ابهام

از میان همان کوچه ها رد می شوم

من تنها

در این دنیا و هر دنیا

که هر روزش حکایت می کند از دوری و تبعیض

گرفتار نگاهی گشته ام لبریز از شور جوانی

پر ز خاطرات آشنای مهربانی



اسم او شیدااست

دوراست وغریب

ولی هرکجا باشد همین جاست

آنقدر نزدیک که می توان حس کرد گرمای نفس هایش که می گوید: چرا آخر میان هفت رنگ
آسمان

در میان این همه وهم و خیال و انتخاب

من شدم شیدا ی تو

آخر چرا؟

گاه غرق در ابهام

گاه در نقش لیلی ِ مجنون

و گاه در پی راهی برای دوری از من

دوری از

اصرار ها، تکرار ها . . . .



هر چاباشد او

باز شیداست برای من

بار ها این گفته را با شادی و با غم به او گفتم

گفتمش شیدا !!! شدم شیدای تو



دوست دارد مرا

از نگاهش خوب پیداست

دوست دارد مرا چون دوست نه از مرز حقیقت دورتر

این حقیقت دور کرده او و حسش را ز من

باز من اما هنوز در پی شیدا در این بی راهه ها

غرق در رویایی "با تو"

می نویسم برای تو

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |



"  امید"   
 
  

 

با نفس های تو

                  من

                  راه برم تا دل روز

ورنه

    این شب

            چه حسودانه 

                    ستاده به در صبح مراد.

 

با صدا های تو

               من

                 تازه نفس میگیرم

                        ماه را می بویم

 

تا نسیمی مگر از خاور جان

                      غنچه ی ناز ترا

                                   باز کند


                                      در گل  صبح

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |



"  کهنه عشق"     
  

سلام ای کهنه عشق من ، که یاد تو چه پابرجاست

سلام بر روی ماه تو ، عزیز دل سلام از ماست



تو یک رویای کوتاهی ، دعای هرسحرگاهی

شدم خام عشقت چون ، مرا اینگونه می خواهی

من آن خاموش خاموشم ، که با شادی نمی جوشم

ندارم هیچ گناهی جز ، که از تو چشم نمی پوشم

تو غم در شکل آوازی ، شکوهه اوج پروازی

نداری هیچ گناهی جز، که بر من دل نمی بازی

مرا دیوانه می خواهی ، زخود بیگانه می خواهی
مرا دلباخته چون مجنون ، زمن افسانه می خواهی

شدم بیگانه با هستی ، زخود بی خودتر از مستی

نگاهم کن ، نگاهم کن ، شدم هر آنچه می خواستی



بکُش دل را ، شهامت کن ، مرا از غصه راحت کن

شدم انگشت نمای خلق ، مرا تو درس عبرت کن

بکن حرف مرا باور ، نیابی از من عاشق تر

نمی ترسم من از اقرار ، گذشت آب از سرم دیگر

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |



"  آیینه ها"     

آیینه ها رفتند ومن اینجا شکستم

در آن حباب آبی رویا شکستم

تابوت های صبر ما بر شانه ی غم

در پیله های سادگی تنها شکستم

پاییزی از صد برگ احساسم فرو ریخت

وقتی تمام بغض را یک جا شکستم

در این حصار شرجی بی همزبانی

در تارو پود ابری یلدا شکستم

من تا کنون طرح تمام خنده ها را

در ردپای زخمی شب ها شکستم

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |



"  آبی، خاکستری، سیاه"     
  


شعر: حمید مصدق

در شبان غم تنهایی خویش

عابد چشم سخنگوی توام

من در این تاریکی

من در این تیره شب جانفرسا

زائر ظلمت گیسوی توام

گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من

گیسوان تو شب بی پایان

جنگل عطرآلود

شکن گیسوی تو

موج دریای خیال

کاش با زورق اندیشه شبی

از شط گیسوی مواج تو من

بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم

کاش بر این شط مواج سیاه

همه ی عمر سفر می کردم

من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور

گیسوان تو در اندیشه ی من

گرم رقصی موزون

کاشکی پنجه ی من

در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست

چشم من چشمه ی زاینده ی اشک

گونه ام بستر رود

کاشکی همچو حبابی بر آب

در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود

شب تهی از مهتاب

شب تهی از اختر

ابر خاکستری بی باران پوشانده

آسمان را یکسر

ابر خاکستری بی باران دلگیر است

و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است

شوق بازآمدن سوی توام هست

اما

تلخی سرد کدورت در تو

پای پوینده ی راهم بسته

ابر خاکستری بی باران

راه بر مرغ نگاهم بسته

وای ، باران

باران ؛

شیشه ی پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای ، باران

باران ؛

پر مرغان نگاهم را شست

خواب رؤیای فراموشیهاست

خواب را دریابم

که در آن دولت خاموشیهاست

من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم

و ندایی که به من می گوید :

”گر چه شب تاریک است

دل قوی دار ، سحر نزدیک است “

دل من در دل شب

خواب پروانه شدن می بیند

مهر صبحدمان داس به دست

خرمن خواب مرا می چیند

آسمانها آبی

پر مرغان صداقت آبی ست

دیده در اینه ی صبح تو را می بیند

از گریبان تو صبح صادق

می گشاید پر و بال

تو گل سرخ منی

تو گل یاسمنی

تو چنان شبنم پاک سحری ؟

نه

از آن پاکتری

تو بهاری ؟

نه

بهاران از توست

از تو می گیرد وام

هر بهار اینهمه زیبایی را

هوس باغ و بهارانم نیست

ای بهین باغ و بهارانم تو

سبزی چشم تو

دریای خیال

پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز

مزرع سبز تمنایم را

ای تو چشمانت سبز

در من این سبزی هذیان از توست

زندگی از تو و

مرگم از توست

سیل سیال نگاه سبزت

همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود

من به چشمان خیال انگیزت معتادم

و دراین راه تباه

عاقبت هستی خود را دادم

آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا

در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟

مرغ آبی اینجاست

در خود آن گمشده را دریابم

ر سحرگاه سر از بالش خواب بردار

کاروانهای فرومانده ی خواب از چشمت بیرون کن

باز کن پنجره را

تو اگر بازکنی پنجره را

من نشان خواهم داد

به تو زیبایی را

بگذاز از زیور و آراستگی

من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد

که در آن شکوت پیراستگی

چه صفایی دارد

آری از سادگیش

چون تراویدن مهتاب به شب

مهر از آن می بارد

باز کن پنجره را

من تو را خواهم برد

به عروسی عروسکهای

کودک خواهر خویش

که در آن مجلس جشن

صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس

صحبت از سادگی و کودکی است

چهره ای نیست عبوس

کودک خواهر من

در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصد

کودک خواهر من

امپراتوری پر وسعت خود را هر روز

شوکتی می بخشد

کودک خواهر من نام تو را می داند

نام تو را می خواند

گل قاصد ایا

با تو این قصه ی خوش خواهد گفت ؟

باز کن پنجره را

من تو را خواهم برد

به سر رود خروشان حیات

آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز

بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز

باز کن پنجره را

صبح دمید

چه شبی بود و چه فرخنده شبی

آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید

کودک قلب من این قصه ی شاد

از لبان تو شنید :

”زندگی رویا نیست

زندگی زیبایی ست

می توان

بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی

می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت

می توان

از میان فاصله ها را برداشت

دل من با دل تو

هر دو بیزار از این فاصله هاست “

قصه ی شیرینی ست

کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد

قصه ی نغز تو از غصه تهی ست

باز هم قصه بگو

تا به آرامش دل

سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم

گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت

یادگاران تو اند

رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ

در تمام در و دشت

سوکواران تو اند

در دلم آرزوی آمدنت می میرد

رفته ای اینک ، اما ایا

باز برمی گردی ؟

چه تمنای محالی دارم

خنده ام می گیرد

چه شبی بود و چه روزی افسوس

با شبان رازی بود

روزها شوری داشت

ما پرستوها را

از سر شاخه به بانگ هی ، هی

می پراندیم در آغوش فضا

ما قناریها را

از درون قفس سرد رها می کردیم

آرزو می کردم

دشت سرشار ز سبرسبزی رویا ها را

من گمان می کردم

دوستی همچون سروی سرسبز

چارفصلش همه آراستگی ست

من چه می دانستم

هیبت باد زمستانی هست

من چه می دانستم

سبزه می پژمرد از بی آبی

سبزه یخ می زند از سردی دی

من چه می دانستم

دل هر کس دل نیست

قلبها ز آهن و سنگ

قلبها بی خبر از عاطفه اند

از دلم رست گیاهی سرسبز

سر برآورد درختی شد نیرو بگرفت

برگ بر گردون سود

این گیاه سرسبز

این بر آورده درخت اندوه

حاصل مهر تو بود

و چه رویاهایی

که تبه گشت و گذشت

و چه پیوند صمیمیتها

که به آسانی یک رشته گسست

چه امیدی ، چه امید ؟

چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید

دل من می سوزد

که قناریها را پر بستند

و کبوترها را

آه کبوترها را

و چه امید عظیمی به عبث انجامید

در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد

که مرا

زندگانی بخشد

چشمهای تو به من می بخشد

شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

دفتر عمر مرا

با وجود تو شکوهی دیگر

رونقی دیگر هست

می توانی تو به من

زندگانی بخشی

یا بگیری از من

آنچه را می بخشی

من به بی سامانی

باد را می مانم

من به سرگردانی

ابر را می مانم

من به آراستگی خندیدم

من ژولیده به آراستگی خندیدم

سنگ طفلی ، اما

خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت

قصه ی بی سر و سامانی من

باد با برگ درختان می گفت

باد با من می گفت :

” چه تهیدستی مرد “

ابر باور می کرد

من در ایینه رخ خود دیدم

و به تو حق دادم

آه می بینم ، می بینم

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم

چه امید عبثی

من چه دارم که تو را در خور ؟

هیچ

من چه دارم که سزاوار تو ؟

هیچ

تو همه هستی من ، هستی من

تو همه زندگی من هستی

تو چه داری ؟

همه چیز

تو چه کم داری ؟ هیچ

بی تو در می ابم

چون چناران کهن

از درون تلخی واریزم را

کاهش جان من این شعر من است

آرزو می کردم

که تو خواننده ی شعرم باشی

راستی شعر مرا می خوانی ؟

نه ، دریغا ، هرگز

باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی

کاشکی شعر مرا می خواندی

بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه

بی تو سرگردانتر ، از پژواکم

در کوه

گرد بادم در دشت

برگ پاییزم ، در پنجه ی باد

بی تو سرگردانتر

از نسیم سحرم

از نسیم سحر سرگردان

بی سرو سامان

بی تو - اشکم

دردم

آهم

آشیان برده ز یاد

مرغ درمانده به شب گمراهم

بی تو خاکستر سردم ، خاموش

نتپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق

نه مرا بر لب ، بانگ شادی

نه خروش

بی تو دیو وحشت

هر زمان می دردم

بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد

و اندر این دوره بیدادگریها هر دم

کاستن

کاهیدن

کاهش جانم

کم

کم

چه کسی خواهد دید

مردنم را بی تو ؟

بی تو مردم ، مردم

گاه می اندیشم

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می شنوی ، روی تو را

کاشکی می دیدم

شانه بالازدنت را

بی قید

و تکان دادن دستت که

مهم نیست زیاد

و تکان دادن سر را که

عجیب !‌عاقبت مرد ؟

افسوس

کاش می دیدم

من به خود می گویم:

” چه کسی باور کرد

جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاکستر کرد ؟ “

باد کولی ، ای باد

تو چه بیرحمانه

شاخ پر برگ درختان را عریان کردی

و جهان را به سموم نفست ویران کردی

باد کولی تو چرا زوزه کشان

همچنان اسبی بگسسته عنان

سم فرو کوبان بر خاک گذشتی همه جا ؟

آن غباری که برانگیزاندی

سخت افزون می کرد

تیرگی را در دشت

و شفق ، این شفق شنگرفی

بوی خون داشت ، افق خونین بود

کولی باد پریشاندل آشفته صفت

تو مرا بدرقه می کردی هنگام غروب

تو به من می گفتی :

” صبح پاییز تو ، نامیمون بود ! “

من سفر می کردم

و در آن تنگ غروب

یاد می کردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح

دل من پر خون بود

در من اینک کوهی

سر برافراشته از ایمان است

من به هنگام شکوفایی گلها در دشت

باز برمی گردم

و صدا می زنم :

” ای

باز کن پنجره را

باز کن پنجره را

در بگشا

که بهاران آمد

که شکفته گل سرخ

به گلستان آمد

باز کنپنجره را

که پرستو می شوید در چشمه ی نور

که قناری می خواند

می خواند آواز سرور

که : بهاران آمد

که شکفته گل سرخ به گلستان آمد “

سبز برگان درختان همه دنیا را

نشمردیم هنوز

من صدا می زنم :

” باز کن پنجره ، باز آمده ام

من پس از رفتنها ، رفتنها ؛

با چه شور و چه شتاب

در دلم شوق تو ، کنون به نیاز آمده ام “داستانها دارم

از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو

از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو

بی تو می رفتم ، می رفتن ، تنها ، تنها

وصبوری مرا

کوه تحسین می کرد

من اگر سوی تو برمی گردم

دست من خالی نیست

کاروانهای محبت با خویش

ارمغان آوردم

من به هنگام شکوفایی گلها در دشت

باز برخواهم گشت

تو به من می خندی

من صدا می زنم :

” ای با باز کن پنجره را “

پنجره را می بندی

با من اکنون چه نشستنها ، خاموشیها

با تو کنون چه فراموشیهاست

چه کسی می خواهد

من و تو ما نشویم

خانه اش ویران باد

من اگر ما نشوم ، تنهایم

تو اگر ما نشوی

خویشتنی

از کجا که من و تو

شور یکپارچگی را در شرق

باز برپا نکنیم

از کجا که من و تو

مشت رسوایان را وا نکنیم

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه برمی خیزند

من اگر بنشینم

تو اگر بنشینی

چه کسی برخیزد ؟

چه کسی با دشمن بستیزد ؟

چه کسی

پنجه در پنجه هر دشمن دون

آویزد

دشتها نام تو را می گویند

کوهها شعر مرا می خوانند

کوه باید شد و ماند

رود باید شد و رفت

دشت باید شد و خواند

در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟

در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟

در من این شعله ی عصیان نیاز

در تو دمسردی پاییز که چه ؟

حرف را باید زد

درد را باید گفت

سخن از مهر من و جور تو نیست

سخن از تو

متلاشی شدن دوستی است

و عبث بودن پندار سرورآور مهر

آشنایی با شور ؟

و جدایی با درد ؟

و نشستن در بهت فراموشی

یا غرق غرور ؟

سینه ام اینه ای ست

با غباری از غم

تو به لبخندی از این اینه بزدای غبار

آشیان تهی دست مرا

مرغ دستان تو پر می سازند

آه مگذار ، که دستان من آن

اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد

آه مگذار که مرغان سپید دستت

دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد

من چه می گویم ، آه

با تو کنون چه فراموشیها

با من کنون چه نشستها ، خاموشیهاست

تو مپندار که خاموشی من

هست برهان فراموشی من

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه برمی خیزند

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |



"  سلام!"   
  



  


فرستنده
:
ا.ا.عسکری



دکلمه قسمتی از شعر با صدای مرحوم شکیبایی

سلام!



حال همه‌ی ما خوب است ،ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور، که مردم به آن
شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند



با این همه عمری اگر باقی بود،طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم، که نه زانویِ آهویِ
بی‌جفت بلرزد و نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!





تا یادم نرفته است بنویسم ،حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود

می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نیامدن است !

اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی

ببین انعکاس تبسم رویا ،شبیه شمایل شقایق نیست!

راستی خبرت بدهم

خواب دیده‌ام خانه‌ئی خریده‌ام

بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار ... هی بخند!





بی‌پرده بگویمت

چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد ،فردا را به فال نیک خواهم گرفت

دارد همین لحظه ،یک فوج کبوتر سپید از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد

باد بوی نامهای کسان من می‌دهد .





یادت می‌آید رفته بودی، خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟

نه ریرا جان!نامه‌ام باید کوتاه باشد،ساده باشد،بی حرفی از ابهام و آینه،

از نو برایت می‌نویسم

حال همه‌ی ما خوب است

اما تو باور نکن!



بیا برویم رو به روی بادِ شمال، آن سوی پرچین گریه‌ها ،سرپناهی خیس از مژه‌های ماه
را بلدم که بی‌راهه‌ی دریا نیست.

دیگر از این همه سلامِ ضبط شده بر آدابِ لاجرم خسته‌ام

بیا برویم! آن سوی هر چه حرف و حدیثِ امروزست، همیشه سکوت برای آرامش و فراموشی ما
باقیست.

می‌توانیم بدون تکلم خاطره‌ئی حتی کامل شویم ،می‌توانیم دمی در برابر جهان

به یک واژه ساده قناعت کنیم .

من حدس می‌زنم از آوازِ آن همه سال و ماه، هنوز بیت ساده‌ئی از غربتِ گریه را بیاد
آورم.

من خودم هستم ،بی خود این آینه را رو به روی خاطره مگیر! هیچ اتفاق خاصی رخ نداده
است!تنها شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزارساله برخاستم.



دارم هی پا به پای نرفتن صبوری می‌کنم،صبوری می‌کنم تا تمام کلمات عاقل شوند ،صبوری
می‌کنم تا ترنم نام تو در ترانه کاملتر شود،صبوری می‌کنم تا طلوع تبسم، تا سهم
سایه،‌ تا سراغِ همسایه ... صبوری می‌کنم تا مَدار، مُدارا، مرگ ...



تا مرگ، خسته از دق‌البابِ نوبتم،آهسته زیر لب ... چیزی، حرفی، سخنی بگوید !

مثلا وقت بسیار است و دوباره باز خواهم گشت!





هِه! مرا نمی‌شناسد مرگ !یا کودک است هنوز و یا شاعران ساکتند!





حالا برو ای مرگ، برادر، ای بیم ساده‌ی آشنا، تا تو دوباره بازآیی، من هم دوباره
عاشق خواهم شد!



نه، پرس و جو مکن، حالم خوب است ،همین دَم‌دَمای صبح، ستاره‌ای به دیدن دریا آمده
بود

می‌گفت ملائکی مغموم ،ماه را به خواب دیده‌اند، که سراغ از مسافری گم‌شده می‌گرفت





باران می‌آید

و ما تا فرصتی ... تا فرصتِ سلامی دیگر خانه‌نشین می‌شویم.

کاش نامه را به خطِ گریه می‌نوشتم ریر!ا

چرا باید از پسِ پیراهنی سپید،هی بی‌صدا و بی‌سایه بمیریم!

هی همینْ دلِ بی‌قرارِ من، ریر!ا

کاش این همه آدمی،تنها با نوازش باران و تشنگی نسبتی می‌داشتند!





ریرا! ریرا!

تنها تکرار نام توست که می‌گویدم ،دیدگانت خواهرانِ بارانند.



سرانجام باورت می‌کنند ،باید این کوچه‌نشینانِ ساده بدانند، که جُرمِ باد ... ربودن
بافه‌های رویا نبوده است.





گریه نکن ریرا! راهمان دور و دلمان کنار همین گریستن است.

دوباره اردیبهشت به دیدنت می‌آیم.





خبر تازه‌ای ندارم !فقط چند صباحِ پیشتر،دو سه سایه که از کوچه‌ی پائین می‌گذشتند،

روسری‌های رنگین بسیاری با خود آورده بودند ،ساز و دُهل می‌زدند، اما کسی مرا
نمی‌شناخت.





راهمان دور و دلمان کنار همین گریستن است.



خدا را چه دیده‌ای ر‌یرا! شاید آنقدر بارانِ بنفشه بارید، که قلیلی شاعر از پیِ
گُلِ نی

آمدند، رفتند دنبال چراغ و آینه،شمعدانی، عسل، حلقه‌ی نقره و قرآن کریم.





حیرت‌آور است ر‌یرا!حالا هرکه از روبرو بیاید، بی‌تعارف صدایش می‌کنیم بفرما!

امروز مسافر ما هم به خانه برمی‌گردد.



قبول نیست ر‌یرا!بیا قدمهامان را تا یادگاری درخت شماره کنیم،هر که پیشتر از باران
به رویای چشمه رسید،پریچه‌ی بی‌جفت آبها را ببوسد،برود تا پشتِ بالِ پروانه، هی
خواب خدا و سینه‌ریز و ستاره ببیند.





قبول نیست ریرا! بیا بی‌خبر به خواب هفت‌سالگی برگردیم، غصه‌هامان گوشه‌ی گنجه‌ی
بی‌کلید، مشقهامان نوشته، تقویم تمامِ مدارس در باد، و عید ... یعنی همیشه همین
فردا!

نه دوش و نه امروز، تنها باریکه‌ی راهی است که می‌رود ... می‌رود تا بوسه، تا نُقل
و پولکی،

تا سهم گریه از بغض آه،





ها ... ر‌یرا!حالا جامه‌هایت را تا به هفت آب تمام خواهم شُست،





صبح علی‌الطلوع راه خواهیم افتاد ،می‌رویم،‌ اما نه دورتر از نرگس و رویای بی‌گذر،
باد اگر آمد

شناسنامه‌هامان برای او، باران اگر آمد،چشمهامان برای او، تنها دعا کن کسی لایِ
کتابِ کهنه را نگشاید .من از حدیث دیو و دوری از تو می‌ترسم ... ریرا!



درست است که من،همیشه از نگاه نادرست و طعنه‌ی تاریک ترسیده‌ام،درست است که زیرِ
بوته‌ی باد سر بر خشتِ خالی نهاده‌ام ،درست است که طاقتِ تشنگی در من نیست،اما با
این همه گمان مَبَر که در بُرودتِ این بادها خواهم بُرید!

از جنوب که آمدم ،لهجه‌ام شبیه سوال و ستاره بود! من شمال و جنوبِ جهان را
نمی‌دانستم

هر کو پیاله‌ی آبی می‌دادم ،گمانِ ساده می‌بُردم که از اولیای باران است!

سرآغاز تمام پهنه‌ها ،فقط میدان توپخانه و کوچه‌های سرچشمه بود!

اصلا می‌ترسیدم از کسی بپرسم که این همه پنجره برای چیست؟

یا این همه آدمی چرا به سلام آدمی پاسخ نمی‌دهند ...!؟





از جنوب که آمدم ،حادثه هم بوی نماز و نوزادِ سه روزه می‌داد، و آسانترین اسامی
آدمیان

واژگانی شبیه باران و بوسه بود، زیر آن همه باران بی‌واهمه هیچ کبوتری خیس و خسته
به خانه باز نمی‌آمد .

روسپیان ... خواهران پشیمان آب و آینه بودند.

اما با این همه کسی از منِ خیس، از من خسته نپرسید که از نگاه نادرست و طعنه‌ی
تاریک می‌ترسم یا نه؟

که از هجوم نابهنگام لکنت و گریه می‌ترسم یا نه؟

که اصلا هی ساده تو اهل کجایی؟

اهل کجایی که خیره به آسمان حتی پیش پای خودت را نمی‌پایی!





باز می‌رفتم ،می‌رفتم میدان توپخانه را دور می‌زدم، و باز می‌آمدم همانجا که زنی
فال حافظ و عشوه‌ی ارزان می‌فروخت ،دل و دست بیدی در باد، دل و دستِ بیدی کنار
فواره‌ها می‌لرزید.

و من خودم بودم

شناسنامه‌ای کهنه و پیراهنی پُر از بوی پونه و پروانه‌های بنفش!





حالا هنوز گاه به گاه سراغ گنجه که می‌روم ،می‌دانم تمام آن پروانه‌ها مُرده‌اند

حالا پیراهنِ چرک آن سالها را به در می‌آورم ،می‌گذارم روبروی سهمی از سکوت آن
سالها و می‌گریم می‌گریم! چندان بلند بلند که باران بیاید، و بدانم که همسایه‌ام
باز مهمان و موسیقی دارد.

حالا دیگر از ندانستن شمال و جنوب جهان بغضم نمی‌گیرد،حالا دیگر از هر نگاه نادرست
و طعنه‌ی تاریک نمی‌ترسم ،حالا دیگر از هجوم نابهنگام لکنت و گریه نمی‌ترسم،حالا
دیگر برای واژگان خفته در خمیازه‌ی کتاب،غصه‌ی بسیار نمی‌خورم، حالا به هر زنجیری
که می‌نگرم بوی نسیم و ستاره می‌آید،حالا به هر قفلی که می‌نگرم کلامِ کلید و اشاره
می‌بارد.

شاعر که می‌شوی، خیالِ تو یعنی حکومتِ دوست!

باور کنید منِ ساده، ساده به این ستاره رسیده‌ام ،من از شکستن طلسم و تمرین ترانه

به سادگی‌های حیرتِ دوباره رسیده‌ام ،



درست است! من هم دعاتان می‌کنم تا دیگر از هر نگاه نادرست نترسید ،از هر طعنه‌ی
تاریک نترسید،از پسین و پرده‌خوانیِ غروب ،یا از هجوم نابهنگام لکنت و گریه نترسید.

دوستتان دارم ،سادگانِ صبور،‌ سادگان صبور!



به گمانم باید،برای آرامش مادرم ،دعای گریه و گیسو بُران باران را به یاد آورم.

دلم می‌خواست بهتر از اینی که هست سخن می‌گفتم ،وقتی که دور از همگان ،بخواهی خواب
عزیزت را برای آینه تعبیر کنی،معلوم است که سکوت علامت آرامش نیست.





آسوده باش، حالم خوب است !فقط در حیرتم ،که از چه هوای رفتن به جائی دور

هی دل بی‌قرارم را پیِ آن پرنده می‌خواند!



به خدا من کاری نکرده‌ام،فقط لای نامه‌هائی به ر‌یرا گلبرگ تازه‌ئی کنار می‌بوسمت
جا نهاده و

بسیار گریسته‌ام





چرا از این که به رویای آن پرنده‌ی خاموش خبر از باغات آینه آورده‌ام، سرزنشم
می‌کنید!؟

خب به فرض که در خواب این چراغ هم گریه‌ام گرفت،باید بروید تمام این دامنه را تا
نمی‌دانم آن کجا پُر از سایه‌سارِ حرف و حدیث کنید،

یعنی که من فرقِ میانِ دعای گریه و گیسو بُران باران را نمی‌فهمم؟!

خسته‌ام، خسته، ریرا



نه من سراغ شعر می‌روم،نه شعر از منِ ساده سراغی گرفته است ،تنها در تو به شادمانی
می‌نگرم ریرا، هرگز تا بدین پایه بیدار نبوده‌ام.





از شب که گذشتیم ،حرفی بزن سلا م نوش لیمویِ گَس!





نه من سراغ شعر می‌روم، نه شعر از منِ ساده سراغی گرفته است،تنها در تو به حیرت
می‌نگرم ر‌یرا ،هرگز تا بدین پایه عاشق نبوده‌ام

پس اگر این سکوت ،تکوین خواناترین ترانه‌ی من است ،تنها مرا زمزمه کن ای ساده، ای
صبور!

حالا از همه‌ی اینها گذشته، بگو: راستی در آن دور دستِ گمشده آیا هنوز کودکی با دو
چشمِ خیس و درشت، مرا می‌نگرد؟!



می‌توانم کنار تو باشم و باز بی آواز از راز این همه همهمه بگذرم

من از پیِ زبانِ پوسیدگان نخواهم رفت

تنها منم که در خواب این هم زمستانِ لنگر نشین،





هی بهارْبهار ... برای باغ بابونه آرزو می‌کنم.

حالا همین شوقِ بی‌قیمت و قاعده،همین حدود رویا و رفتنِ از پی نور، ما را بس،

تا بر اقلیم شقایق و خیالِ پروانه پادشاهی کنیم.



اشتباه از ما بود ،اشتباه از ما بود که خوابِ سرچشمه را در خیالِ پیاله می‌دیدیم

دستهامان خالی ،دلهامان پُر، گفتگوهامان مثلا یعنی ما!

کاش می‌دانستیم :

هیچ پروانه‌ای پریروز پیلگیِ خویش را به یاد نمی‌آورد.





حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می‌میریم از خانه که می‌آئی یک دستمال سفید،
پاکتی سیگار، گزینه شعر فروغ، و تحملی طولانی بیاور احتمالِ گریستنِ ما بسیار است!



در ارتباط مخفی خود با خواب گریه‌ها حرفهای عجیبی شنیده‌ام.





هی ساده، ساده! از پس آستینِ گریه گمان می‌کنند:آسمانِ فردا صاف و هوای رفتن ما
آفتابی‌ست. حالا تو هم بلند شو،‌ بگو "ها" وُ برو!





اصلا چکارشان داری؟اینان که مونس همین دو سه روزِ گُلند و گلبرگند و این درخت هم که
از خودشان است ،یک هفته‌ای می‌آیند همین حدود ما و هی هوای خوش و بعد هم می‌روند
جائی دور آن دورها ...





چقدر قشنگند! می‌شنوی ریرا؟ به خدا پروانه‌ها پیش از آنکه پیر شوند،‌ می‌میرند.

حالا بیا برویم از رگبار واژه‌ها ویران شویم عیبی ندارد یکی بودن دیوارِ باغ و صدای
همسایه،

باران که باز بیاید می‌ماند آسمان و خواب و خاطره‌ای ... یا حرفی میان گفت و لطفِ
آدمی با سکوت.



من راه خانه‌ام را گم کرده‌ام ریرا، میان راه فقط صدای تو نشانیِ ستاره بود که راه
را بی‌دلیلِ راه جسته بودیم ،بی‌راه و بی‌شمال ،بی‌راه و بی‌جنوب ،بی‌راه و بی‌رویا





من راه خانه‌ام را گم کرده‌ام ،اسامی آسان کسانم را ،نامم را، دریا و رنگ روسری
ترا، ری‌را

دیگر چیزی به ذهنم نمی‌رسد.

حتی همان چند چراغ دور .که در خواب مسافرانْ مرده بودند!

من راه خانه‌ام را گم کرده‌ام آقایان،چرا می‌پرسید از پروانه و خیزران چه خبر

چه ربطی میان پروانه و خیزران دیده‌اید

شما کیستید ؟از کجا آمده‌اید؟ کی از راه رسیده‌اید؟ چرا بی‌چراغ سخن می‌گوئید ؟این
همه علامت سوال برای چیست؟مگر من آشنای شمایم که به آن سوی کوچه دعوتم می‌کنید؟

من که کاری نکرده‌ام ،فقط از میان تمام نامها، نمی‌دانم از چه "ریرا" را فراموش
نکرده‌ام





آیا قناعت به سهم ستاره از نشانیِ راه چیزی از جُرم رفتن به سوی رویا را کم نخواهد
کرد؟





من راهِ خانه‌ام را گم کرده‌ام بانو ،شما، بانوْ که آشنای همه‌ی آوازهای روزگار
منید

آیا آرزوهای مرا در خواب نی‌لبکی شکسته ندیدید؟

می‌گویند در کوی شما ،هر کودکی که در آن دمیده، از سنگ،‌ ناله و از ستاره، هق‌هقِ
گریه شنیده است چه حوصله‌ئی ریرا! بگو رهایم کنند،‌ بگو راه خانه‌ام را به یاد
خواهم آورد

می‌خواهم به جایی دور خیره شوم ،می‌خواهم سیگاری بگیرانم ،می‌خواهم یک‌لحظه به این
لحظه بیندیشم ...!





- آیا میان آن همه اتفاق ،من از سرِ اتفاق زنده‌ام هنوز!؟




می‌ترسم، مضطربم و با آن که می‌ترسم و مضطربم باز با تو تا آخرِ دنیا هستم

می‌آیم کنار گفتگویی ساده

تمام رویاهایت را بیدار می‌کنم

و آهسته زیر لب می‌گویم

برایت آب آورده‌ام، تشنه نیستی؟

فردا به احتمال قوی باران خواهد آمد.

تو پیش‌بینی کرده بودی که باد نمی‌آید

با این همه ... دیروز

پی صدائی ساده که گفته بود بیا، رفتم،

تمام رازِ سفر فقط خوابِ یک ستاره بود!





خسته‌ام ری‌را!

می‌آیی همسفرم شوی؟

گفتگوی میان راه بهتر از تماشای باران است

توی راه از پوزش پروانه سخن می‌گوئیم

توی راه خوابهامان را برای بابونه‌های درّه‌ای دور تعریف می‌کنیم

باران هم که بیاید

هی خیس از خنده‌های دور از آدمی، می‌خندیم،

بعد هم به راهی می‌رویم

که سهم ترانه و تبسم است

مشکلی پیش نمی‌آید

کاری به کار ما ندارند ری‌را،

نه کِرمِ شبتاب و نه کژدمِ زرد.





وقتی دستمان به آسمان برسد

وقتی که بر آن بلندیِ بنفش بنشینیم

دیگر دست کسی هم به ما نخواهد رسید

می‌نشینیم برای خودمان قصه می‌گوئیم

تا کبوترانِ کوهی از دامنه‌ی رویاها به لانه برگردند.





غروب است

با آن که می‌ترسم

با آن که سخت مضطربم،

باز با تو تا آخر دنیا خواهم آمد



خداحافظ ...!

خداحافظ پردهْ‌نشین محفوظِ گریه‌ها

خداحافظ عزیزِ بوسه‌های معصومِ هفت‌سالگی

خداحافظ گُلم، خوبم، خواهرم

خلاصه‌ی هر چه همین هوای همیشه‌ی عصمت!

خداحافظ ... ای خواهر بی‌دلیل رفتن‌ها

خداحافظ ...!





حالا دیدارِ ما به نمی‌دانم آن کجای فراموشی

دیدار ما اصلا به همان حوالی هر چه باداباد

دیدار ما و دیدارِ دیگرانی که ما را ندیده‌اند.

پس با هر کسی از کسان من از این ترانه‌ی محرمانه سخن مگوی

نمی‌خواهم آزردگانِ ساده‌ی بی‌شام و بی‌چراغ

از اندوهِ اوقات ما با خبر شوند!

قرارِ ما از همان ابتدای علاقه پیدا بود

قرارِ ما به سینه‌سپردن دریا و ترانه تشنگی نبود

پس بی‌جهت بهانه میاور

که راه دور و

خانه‌ی ما یکی مانده به آخر دنیاست!

نه، ...

دیگر فراقی نیست

حالا بگذار باد بیاید

بگذار از قرائت محرمانه‌ی نامه‌ها و رویاهامان شاعر شویم

دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده‌اند

دیدار ما به همان ساعتِ معلوم دلنشین

تا دیگر آدمی از یک وداع ساده نگرید

تا چراغ و شب و اشاره بدانند که دیگر ملالی نیست!





حالا می‌دانم سلام مرا به اهلِ هوایِ همیشه‌ی عصمت خواهی رساند.

یادت نرود گُلم

به جای من از صمیم همین زندگی

سرا رویِ چشمْ به راه ماندگانِ مرا ببوس!

دیگر سفارشی نیست

تنها، جانِ تو و جانِ پرندگان پربسته‌ئی که دی ماه به ایوانِ خانه می‌آیند

 




 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |




"  ببار باران "   



 

ببار باران

که دلتنگم....مثال مرده بی رنگم



ببار باران

کمی آرام....که پاییز هم صدایم شد

که دلتنگی و تنهایی رفیق با وفایم شد



ببار باران

بزن بر شیشه قلبم....بکوب این شیشه را بشکن

که درد کمتری دارد اگر با دست تو باشد



ببار باران

که تا اوج نخفتن ها مدام باریدم از یادش



ببار باران

درخت و برگ خوابیدن

اقاقی....یاس وحشی....کوچه ها روزهاست خشکیدن



ببار باران

جماعت عشق را کشتن

کلاغا بوته ی سبز وفا را بی صدا خوردن

ولی باران ، تو با من بی وفایی

توهم تا خانه ی همسایه می باری

و تا من

میشوی یک ابر تو خالی



ببار باران

ببار باران.......که تنهایم

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |



نظیزه نویسی شعر
" سیب "   
از:
حمید مصدق، فروغ فرخزاد،

جواد نوروزی

 

شعر زیبای "سیب" از حمید مصدق:



تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

 



جوابی به شعر "سیب" که منسوب به فروغ فرخ زاد هست:



من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک

لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد

گریه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز

سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت...

 



و سروده ی آقای
جواد نوروزی
در ادامه ی این نظیره
نویسی:


 

دخترک خندید و

پسرک ماتش برد !

که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده

باغبان از پی او تند دوید

به خیالش می خواست،

حرمت باغچه و دختر کم سالش را

از پسر پس گیرد !

غضب آلود به او غیظی کرد !

این وسط من بودم،

سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم

من که پیغمبر عشقی معصوم،

بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق

و لب و دندان ِ

تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم

و به خاک افتادم

چون رسولی ناکام !

هر دو را بغض ربود...



دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:

" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "



سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !

عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !

جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،

همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:

این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت ... !

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |




"  دوره گرد "  

 

یاد دارم یک غروب سرد سرد

می گذشت از توی کوچه دوره گرد.



«دوره گردم کهنه قالی میخرم

کاسه و ظرف سفالی میخرم

دست دوم جنس عالی میخرم

گر نداری کوزه خالی میخرم»



اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی زد و بغضش شکست.


«اول سال است؛ نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟»



بوی نان تازه هوش از ما ربود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

صورتش دیدم که لک برداشته

دست خوش رنگش ترک برداشته

سوختم دیدم که بابا پیر بود

بدتر از آن خواهرم دلگیر بود



مشکل ما درد نان تنها نبود

شاید آن لحظه خدا با ما نبود



باز آواز درشت دوره گرد

رشته ی اندیشه ام را پاره کرد



«دوره گردم کهنه قالی میخرم

کاسه و ظرف سفالی میخرم

دست دوم جنس عالی میخرم

گر نداری کوزه خالی میخرم»



خواهرم بی روسری بیرون دوید.

«آی آقا ! سفره خالی می خرید . . . .؟ ! ؟»

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |




"  ندیدی مرا "  

 

هر چه شکفتم تو ندیدی مرا

رفتی و افسوس نچیدی مرا

ماندم و پژمرده شدم ریختم
تا که به دامان تو آویختم

دامن خود را متکان ای عزیز

این منم ای دوست به خاکم مریز

وای مرا ساده سپردی به باد

حیف که نشناخته بردی ز یاد

همسفر بادم از آن پس مدام

می گذرم بی خبر از بام وشام

می رسم اما به تو روزی دگر

پنجره را باز گذاری اگر

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |




"  خداحافظ"

خداحافظ رفیق نارفیق من!

تو هم رفتی!



تو هم از کوی من چون دیگران بی اعتنا رفتی!

تو هم

با اولین بوران پاییزی چو انبوه درختان برگ و بر کندی

تو هم رفتی!



تو رفتی و نفهمیدی

که من دیوانه ات بودم

چه شوری در من افکندی

چه سان دلداده ات بودم!



تو رفتی و دل من مرد

رفاقت سوخت

صداقت را نخستین باد پاییزی ز پیش ما به یغما برد!



دل من بر یتیمان تو می سوزد

همه کوچه ز کوچ تو یتیم و بینوا گشته ست

تمام بیدلان اینک ز سوگت اشک می بارند

تمام بلبلان اکنون ز هجر خانمان سوزت ، سکوتی تلخ می رانند.

زمان در شیونت گویی چو قلبت منجمد ماندست

هوای دل ز بهت دوریت امشب چو احساس تو یخ بسته ست

درختان در نبود تو عجب بی تاب و لرزانند

تمام عاشقان امشب سرود گریه می خوانند!



خداحافظ رفیق نارفیق من!

تو رفتی و ندانستی

از این بیداد بیگاهت چه سان چون بید می لرزم!

چه سان برسوگ احساسم شبی صد شمع می بندم!



دلم هرگز نمی پنداشت تو هم چون دیگران باشی

تو هم چون بیوفا مردم

رفیق نیمه راه عمر من باشی!



تو رفتی و مرا بر لب نوای کاش و حسرت هاست

که ای کاش آن حبیب من محبت را به سر می برد،

که کاش آن نا رفیق من رفاقت را به سر می برد!



تو رفتی و من آخر هم نفهمیدم

چرا از عشق ترسیدیم؟!

چرا از بیم شور و مهر و شیدایی

مثال موج لرزیدیم؟!





خداحافظ رفیق نارفیق من!

خداحافظ نمی گویم تو را ای مهربان همراه!

که می خواهم تو را تا لحظه بدرود عالم یار خود دانم

که می خواهم

وجودم را فدای لحظه دیدار تو سازم

خداحافظ نمی گویم

نرو ! ای مهربان یارم

خداحافظ

.

.

نمی گویم!

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

 در سکوت شب من ،

ناگهان حادثه ای...

ناگهان وسوسه ای تلخ گذشت...

من تو را کم داشتم

 

در سکوت شب من ،

آسمان حرفی زد...

و غزل شعری شد...



در سکوت شب من،

موج گیسوی تو آرام نداشت

برق چشمان تو پیغام نداشت...

چه سرابی دارم

که امیدم به نگاهت...

سالها یخ زده است...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

دوست ... 

 

 

 

آقا گمانم من شما را دوست...

حسی غریب و آشنا را دوست...

نه نه! چه می گویم فقط این که

آیا شما یک لحظه ما را دوست؟

منظور من این که شما با من...

من با شما این قصه ها را دوست...

ای وای! حرفم این نبود اما

سردم شده آب و هوا را دوست...

حس عجیب پیشتان بودن

نه! فکر بد نه! من خدا را دوست...

از دور می آید صدای پا

حتا همین پا و صدا را دوست...

این بار دیگر حرف خواهم زد

آقا گمانم من شما را دوست...

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

صادق هدایت
               

               


                       
                           
                           
                       
                       
                           
                       
               

                   
                       
                           
                       
                   
                   
               

ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

نیما یوشیج از چوپانی تا شکار
               

               


                       
                           
                           
                       
                       
                           
                       
               

                   
                       
                            21 آبانماه سالروز تولد علی اسفندیاری متخلص به نیما یوشیج پدر شعر نوی ایران است









علی اسفندیاری، معروف به نیما یوشیج سال 1276  در  یوش، از توابع نور مازندران متولد شد و 62 سال عمر کرد.





                                                                       
                                                     نیما یوشیج با
مجموعه   تأثیرگذار افسانه که مانیفست شعر نو فارسی بود، در فضای راکد شعر
ایران   انقلابی به پا کرد. نیما آگاهانه تمام بنیادها و ساختارهای شعر کهن
فارسی   را به چالش کشید.









                                                                       
                                                     او در 13 دیماه 1338
  بر اثر  ابتلا به ذاتالریه درگذشت و  او را در تهران دفن کردند؛ تا اینکه
  در سال  1372 طبق وصیتش، پیکرش را به یوش برده و در حیاط خانه محل تولدش
به  خاک  سپردند





                                                                       
                                                    نیما علاوه بر شکستن
برخی  قوالب و قواعد، در زبان قالبهای شعری تاثیر فراوانی داشت. او در
قالب  غزل ـ  بهعنوان یکی از قالبهای سنتی ـ نیز تاثیر گذار بوده است









                                                                       
                                                     آثار نیما عبارتند 
از: «تعریف  و تبصره و یادداشتهای دیگر» ، «حرفهای همسایه» ، «حکایات و 
خانواده  سرباز» ، «شعر من» ، «مانلی و خانه سریویلی» ،«فریادهای دیگر و 
عنکبوت  رنگ» ، «قلم انداز» ، «کندوهای شکسته» (شامل پنج قصه کوتاه)، «نامه
  های  عاشقانه» و...





نیما در دی ماه 1301 «افسانه»  را نوشت و بخشهایی از آن را در مجله قرن بیستم به سردبیری «میرزاده  عشقی» به چاپ رساند.









                                                                       
                                                    او نخستین شعرش را در
  23  سالگی نوشت، یعنی همان مثنوی بلند «قصه رنگ پریده» که خودش آنرا یک
اثر   بچگانه معرفی کرد.
                       
                   
                   
               
نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

               
               
               

                    Wink وصیت نامه جالب نیما یوشیج / عکس
               

               


                       
                           
                           
                       
                       
                           
                       
               
                   
                       
                            علی اسفندیاری معروف به نیما یوشیج در وصیتنامهاش به این موضوع اشاره کرده که بعد از او محمد معین قیم آثارش باشد.



امشب فکر می کردم با این گذران کثیف که من داشتهام-بزرگی که فقیر و ذلیل 
میشود، حقیقتا جای تحسر است. فکر میکردم، برای دکتر حسین مفتاح چیزی بنویسم
  که وصیتنامه من باشد.



باین نحو که بعد از من هیچکس حق دست زدن به آثار مرا ندارد بجز دکتر محمد 
معین اگرچه او مخالف ذوق من باشد. دکتر محمد معین حق دارد در آثار من 
کنجکاوی کند-ضمنا دکتر ابوالقاسم جنتی عطائی و آل احمد با او باشند. بشرطی
که هر دو با هم باشند- ولی هیچیک از کسانی که به پیروی از من شعر صادر 
فرمودهاند در کار نباشند. دکتر محمد معین که نسل صحیح علم و دانش است کاغذ
پارههای مرا بازدید میکند. دکتر محمد معین که هنوز او را ندیدهام مثل کسی
است که او را دیدهام.



اگر شرعا میتوانم قیم برای ولد خود داشته باشم دکتر محمد معین قیم است. ولو
  اینکه او شعر مرا دوست نداشته باشد -اما ما در زمانی هستیم که ممکن است 
همه این اشخاص نامبرده از هم بدشان بیاید. چقدر بیچاره است انسان.




                       
                   
                   
               
           

ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

               
               
               

                    Red face زنده یاد فروغ فرخ زاد با همسرش
               

               


                       
                           
                           
                       
                       
                           
                       
               
                   
                       
                           
                       
                   
               
               
               

                    Arrow فروغی که چه زود بی فروغ شد...
               

               


                       
                           
                           
                       
                       
               
                   
                       
                            از یاد رفته



یاد بگذشته به دل ماند و دریغ

نیست یاری که مرا یاد کند

دیده ام خیره به ره ماند و نداد

نامه ای تا دل من شاد کند



خود ندانم چه خطائی کردم

که ز من رشته الفت بگسست

در دلش جائی اگر بود مرا

پس چرا دیده ز دیدارم بست



هر کجا می نگرم، باز هم اوست

که بچشمان ترم خیره شده

درد عشقست که با حسرت و سوز

بر دل پر شررم چیره شده



گفتم از دیده چو دورش سازم

بی گمان زودتر از دل برود

مرگ باید که مرا دریابد

ورنه دردیست که مشکل برود



تا لب بر لب من م لغزد

می کشم آه که کاش این او بود

کاش این لب که مرا می بوسد

لب سوزنده آن بدخو بود



می کشندم چو در آغوش به مهر

پرسم از خود که چه شد آغوشش

چه شد آن آتش سوزنده که بود

شعله ور در نفس خاموشش



شعر گفتم که ز دل بردارم

بار سنگین غم عشقش را

شعر خود جلوه ئی از رویش شد

با که گویم ستم عشقش را



مادر، این شانه ز مویم بردار

سرمه را پاک کن از چشمانم

بکن این پیرهنم را از تن

زندگی نیست بجز زندانم



تا دو چشمش به رخم حیران نیست

به چکار آیدم این زیبائی

بشکن این آینه را ای مادر

حاصلم چیست ز خود آرائی



در ببندید و بگوئید که من

جز او از همه کس بگسستم

کس اگر گفت چرا؟ باکم نیست

فاش گوئید که عاشق هستم



قاصدی آمد اگر از ره دور

زود پرسید که پیغام از کیست

گر از او نیست، بگوئید آن زن

دیرگاهیست، در این منزل نیست




                       
                   
                   
               
           
           
           
               
                                      
                               


               
                       
آنگاه که انسانی دروغ می گویدبخشی ازجهان رابه قتل می رساند.



اینهامرگهای کمرنگی هستندکه انسانهابه اشتباه زندگی می خوانند...

                   
               
           

ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

               
               
               

                    Talking عکس شهریار و فریدون مشیری در کنار هم !
               

               


                       
                           
                           
                       
                       
                           
                       
               
                   
                       
                           
عکس یادگاری کمتردیده شده ای که محمد حسین شهریار و فریدون مشیری در روزگار جوانی گرفته اند ...








سید محمد حسین بهجت تبریزی (1285 - 1367) متخلص به شهریار یکی از شاعران بنام ایران منظومه "حیدربابا یه سلام" معروف ترین اثرش است.

و فریدون مشیری (1305 - 1379) شاعر معاصر که با اشعار عاشقانه اش مشهور است.
                       
                   
                   
               
           

ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

عکس آرامگاه فروغ فرخزاد
               

               


                       
                           
                           
                       
                       
                           
                       
               

                   
                       
                           


















                       ایستاده خواهم مرد اما زانو زده زندگی نخواهم کرد
                   
                   
               

ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |



 

 

دستخط سهراب



سهراب  سپهری شاعر و نقاش ایرانی بود که در ۱۵ مهر
۱۳۰۷ در کاشان متولد شد. او از  مهمترین شاعران معاصر ایران است و شعرهایش
به زبانهای بسیاری از جمله  انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی و ایتالیایی ترجمه
شده است. وی پس از ابتلا به  بیماری سرطان خون در بیمارستان پارس تهران
درگذشت.





زندگینامه

دورهٔ ابتدایی را در دبستان خیام کاشان (۱۳۱۹) و متوسّطه را در دبیرستان 
پهلوی کاشان (خرداد۱۳۲۲)گذراند و پس از فارغالتحصیلی در دورهٔ دوسالهٔ 
دانشسرای مقدماتی پسران به استخدام ادارهٔ فرهنگ کاشان درآمد.



 

۱۳۲۴شمسی

در  شهریور۱۳۲۷ در امتحانات ششم
ادبی شرکت نمود و دیپلم دورهٔ دبیرستان خود را  دریافت کرد. سپس به تهران
آمد و در دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران  به تحصیل پرداخت و هم زمان
به استخدام شرکت نفت در تهران درآمد که پس از ۸  ماه استعفا داد.




 

کاشان ۱۳۲۵

سپهری در سال ۱۳۳۰ نخستین مجموعهٔ شعر نیمایی خود را به نام مرگ رنگ
  منتشر کرد. در سال ۱۳۳۲ از دانشکده هنرهای زیبا فارغ التحصیل شد و به 
دریافت نشان درجهٔ اول علمی نایل آمد. در همین سال در چند نمایشگاه نقاشی 
در تهران شرکت نمود و نیز دومین مجموعهٔ اشعار خود را با عنوان «زندگی خوابها»
  منتشر کرد. آنگاه به تأسیس کارگاه نقاشی همت گماشت. در آذر ۱۳۳۳ در
ادارهٔ  کل هنرهای زیبا (فرهنگ و هنر) در قسمت موزهها شروع به کار کرد و در
  هنرستانهای هنرهای زیبا نیز به تدریس میپرداخت. در مهر ۱۳۳۴ ترجمهٔ اشعار
  ژاپنی از وی در مجلهٔ «سخن» به چاپ رسید.در مرداد ۱۳۳۶ از راه زمینی به 
کشورهای اروپایی سفر کرد و به پاریس و لندن رفت. ضمنا در مدرسهٔ هنرهای 
زیبای پاریس در رشتهٔ لیتوگرافی نام نویسی کرد. وی همچنین کارهای هنری خود
را در نمایشگاهها به معرض نمایش گذاشت. حضور در نمایشگاههای نقاشی همچنان
تا پایان عمر وی ادامه داشت.






 

  ۱۳۴۰شمسی

سهراب  سپهری مدتی در ادارهٔ کل
اطلاعات وزارت کشاورزی با سمت سرپرست سازمان سمعی  و بصری در سال ۱۳۳۷
مشغول به کار شد. از مهر ۱۳۴۰ نیز شروع به تدریس در  هنرکدهٔ هنرهای تزئینی
تهران نمود. در اسفند همین سال بود که از کلیهٔ  مشاغل دولتی به کلی
کنارهگیری کرد. سهراب سپهری در غروب ۱ اردیبهشت  سال۱۳۵۹ در بیمارستان
پارس تهران به علت ابتلا به بیماری سرطان خون درگذشت.  صحن امامزاده
سلطانعلی روستای مشهد اردهال واقع در اطراف کاشان میزبان  ابدی سهراب
گردید.





 

قمصر۱۳۲۷شمسی

 

 



 

 

نوروز سال 1346، بابل، درحال پول ریختن بر سر بچه ها

 



 

 

کاشان، قریه برزک، تیرماه سال 1351

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

شهریار و دخترش در کنار نیما یوشیج و پسرش / عکس
               

               


                       
                           
                           
                       
                       
                           
                       
               

                   
                       
                           
                       
                   
                   
               

ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |


          
          
                                                          فروغ فرخزاد
   


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

     ماه روشن

  
  

 

همیشه شعر دلیلی برای گفتن توست

 

مفاعلن فعلاتن مفاعلن تن توست

 

و دست می کشم از شانه غزلهایم

 

میان موی قشنگی که روی گردن توست

 

تمام هستی شاعر و خون این خودکار

 

دلیل بود ونبودش فقط سرودن توست

 

و در حقیقت این شعر را تو می گویی

 

منی که آمد از آغاز در غزل، من توست

 

همیشه وعده دیدار، کوچه باغ غزل

 

سر قرار نگفته، ولی معین توست

 

اگرچه روز به پایان رسیده است اما

 

شب سیاه امیدش به ماه روشن توست


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

 
   

دو غزل

تقدیم تو
 این بار اول است که دارم به جای تو

یک شعر می نویسم اما برای تو

 یک شعر می نویسم از ماجرای عشق

از انتهای آینه تا ابتدای تو

 از نو سروده می شود این حجم بی صدا

وقتی دوباره بشنومش با صدای تو

 بارانی است مثل همیشه هوای من

بارانی است مثل همیشه هوای تو

 من فکر می کنم که غریبم هنوز هم

من فکر می کنم بشوم آشنای تو

 هرچه گناه بود به گردن گرفته ام

هرچه ثواب بود نوشتم به پای تو

 تقدیم تو تمام غزلهای تازه ام

سهم من است طعم عسل بوسه های تو

 گفتی دعام کن بتوانم...دعام کن!...

عمرم هنوز می گذرد از دعای تو

 یک عصر پنج شنبه ابری نوشته است
                               این شعر را به خاطر تو مرتضای تو 
                                                                                                                                         تیر خلاص

 

عمری میان ماندن ورفتن قدم زدم

هی تو نیامدی وفقط من قدم زدم

 تنها برای دیدن یک قطره آفتاب

در چشمهای ابری یک زن قدم زدم

 در پای میله های جدایی گریستم

روی خطوط تیره و روشن قدم زدم

 یک روح با تو بودم ویک روح با خودم

یک تن به خون نشستم ویک تن قدم زدم

 با حس سرد اسلحه ای بر شقیقه ام

بر سطح تیز شیشه و آهن قدم زدم

 این بیتهای خسته توانی نداشتند

حتی ردیف و قافیه ام را به هم زدم

 من زنده ام هنوز و یا مرده ام ،بگو
                          تیر خلاص را تو زدی یا خودم زدم؟
نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

حمید مصدق خرداد  ١٣۴٣
 
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
 
............................................................................................
 
پاسخ زیبای فروغ فرخزاد
 
 
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...
و من رفتم
و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
نوشته شده در سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

 

 

   

بخند ...

به چه میخندی؟ به مفهوم غم انگیز جدایی؟ به چه چیز؟

به شکست دل من یا به پیروزی خویش؟

به جه میخندی تو؟ به نگاهم که جه مستانه تورا باور کرد

.یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد!

به چه میخندی تو؟ به دل ساده ی من میخندی

 که دگر تا به ابد نیز به یاد خود نیست!

خنده دار است بخند!!!4@؟

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

 

یه بچه ی کلاس اولی بود با معلم خودش در رابطه با درس بابا مشکل داشت.

 

صدای ناز می آید صدای کودک پرواز می آید صدای
ردپای کوچه های عشق پیدا شد معلم در کلاس درس حاضر شد. یکی از بچه ها از
قلب خود فریاد زد برپا، همه برپا چه برپایی شده برپا. معلم نشئتی دارد معلم
علم را در قلب می کارد معلم گفته ها دارد. یکی از بچه های آن کلاس درس
گفتا: بچه ها برجا. معلم گفت: فرزندم بفرما جان من بنشین، چه درسی فارسی
داریم؟ کتاب فارسی بردار آب آب را دیگر نمی خوانیم بزن یک صفحه از این
زندگانی را. ورق ها یک به یک رو شد معلم گفت: فرزندم ببین بابا، بخوان
بابا، بدان بابا، عزیزم این یکی بابا، پسر جان آن یکی بابا، همه صفحه پر از
بابا، ندارد فرق این بابا و آن بابا. بگو آب و بگو بابا بگو نان و بگو
بابا. اگر بخشش کنی با می شود با، با اگر نصفش کنی با می شود با، با. تمام
بچه ها ساکت، نفس ها حبس در سینه و قلبی همچو آیینه. یکی از بچه های کوچه ی
بن بست که میزش جای آخر هست و همچون نی فقط نا داشت به قلبش یک معما داشت،
سوال از درس بابا داشت، نگاهش سوخته از درد، لبانش زرد، ندارد گویی یا
همدرد، فقط نا داشت به انگشت اشاره او. سوال از درس بابا داشت، سوال از درس
بابای زمان دارد، تو گویی درس هایی بر زبان دارد. صدای کودک اندیشه می
آید، صدای بیستون، فرهاد یا شیرین، صدای تیشه می آید، صدای شیرها از بیشه
می آید، معلم گفت فرزندم سوالت چیست؟ بگفتا آن پسر آقا اجازه این یکی بابا و
آن بابا یکی هستند؟

معلم گفت: آری جان من بابا همان باباست.

پسر آهی کشید و اشک او در چشم پیدا شد. معلم گفت: فرزندم بیا اینجا چرا اشکت روان گشته؟

پسر با بغض گفت: این درس را دیگر نمی خوانم. معلم گفت: فرزندم چرا جانم مگر این درس سنگین است؟

پسر با گریه گفت: این درس رنگین است. دو تا
بابا یکی بابا. تو می گویی که این بابا و آن بابا یکی هستند! چرا بابای من
نالان و غمگین است ولی بابای آرش شاد و خوشحال است؟ تو می گویی که این بابا
و آن بابا یکی هستند! چرا بابای آرش میوه از بازار می گیرد؟ چرا فرزند خود
را سخت در آغوش می گیرد ولی بابای من هر دم زغال از کار می گیرد؟ چرا بابا
مرا یک دم به آغوشش نمی گیرد؟ چرا بابای آرش صورتش قرمز ولی بابای من تار
است؟ چرا بابای آرش بچه هایش را همیشه دوست می دارد ولی بابای من شلاق را
بر پیکر مادر به زور و ظلم می کارد؟ تو می گویی که این بابا و آن بابا یکی
هستند! چرا بابا مرا یک دم نمی بوسد؟ چرا بابای من هر روز می پوسد؟ چرا در
خانه ی آرش گل و زیتون فراوان است ولی در خانه ی ما اشک و خون دل به جریان
است؟ تو می گویی که این بابا و آن بابا یکی هستند! چرا بابای من با زندگی
قهر است؟ معلم صورتش زرد و لبانش خشک گردیدند، به روی گونه اش اشکی ز دل
برخاست، چو گوهر روی دفتر ریخت معلم روی دفتر عشق را می ریخت و یک بابا ز
اشک آن معلم پاک شد از دفتر مشقش. بگفتا: دانش آموزان بس است دیگر، یکی
بابا در این درس است و آن بابای دیگر نیست. پاکن را بگیرید ای عزیزانم. یکی
را پاک کردند و معلم گفت: جای آن یکی بابا خدا را در ورق بنویس و خواند آن روز خدا بابا

تمام بچه ها گفتند خدا بابا.


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

چه کسی می پرسدرازتنهایی چیست؟

شعردلتنگی باران ازکیست؟

چه کسی اشک شقایق رادید

چه کسی حال مرا می پرسد

این توبودی که مرا رویاندی

باصدای که پرازآینه بود

ونوایی چونوای خوش رود

آه شاید ماه نوشیدی

که شده لحجه تولحجه نور

باتوام باتوفقط سنگ صبور


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |



پیش از اینها فکر می کردم خدا

خانه ای دارد کنار ابرها



مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس خشتی از طلا



پایه های برجش از عاج وبلور

بر سر تختی نشسته با غرور



ماه برق کوچکی از تاج او

هر ستاره، پولکی از تاج او



اطلس پیراهن او، آسمان

نقش روی دامن او، کهکشان



رعد وبرق شب، طنین خنده اش

سیل وطوفان، نعره توفنده اش



دکمه ی پیراهن او، آفتا ب

برق تیغ خنجر او ماهتاب



هیچ کس از جای او آگاه نیست

هیچ کس را در حضورش راه نیست



پیش از اینها خاطرم دلگیر بود

از خدا در ذهنم این تصویر بود



آن خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان،دور از زمین



بود، اما در میان ما نبود

مهربان وساده و زیبا نبود



در دل او دوستی جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت


هر چه می پرسیدم، ازخود، ازخدا

از زمین، از آسمان، از ابرها



زود می گفتند : این کار خداست

پرس وجو از کار او کاری خداست



هرچه می پرسی، جوابش آتش است

آب اگر خوردی، عذابش آتش است



تا ببندی چشم، کورت می کند

تا شدی نزدیک، دورت می کند



کج گشودی دست، سنگت می کند

کج نهادی پای، لنگت می کند



با همین قصه، دلم مشغول بود

خوابهایم، خواب دیو وغول بود



خواب می دیدم که غرق آتشم

در دهان اژدهای سرکشم



در دهان اژدهای خشمگین

بر سرم باران گرز آتشین



محو می شد نعره هایم، بی صدا

در طنین خنده ی خشم خدا ...



نیت من، در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا



هر چه می کردم، همه از ترس بود

مثل از بر کردن یک درس بود



مثل تمرین حساب وهندسه

مثل تنبیه مدیر مدرسه



تلخ، مثل خنده ای بی حوصله

سخت، مثل حل صدها مسئله



مثل تکلیف ریاضی سخت بود

مثل صرف فعل ماضی سخت بود



...



تا که یک شب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد یک سفر



در میان راه، در یک روستا

خانه ای دیدم، خوب وآشنا



زود پرسیدم : پدر، اینجا کجاست ؟

گفت، اینجا خانه ی خوب خداست!



گفت : اینجا می شود یک لحضه ماند

گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند



با وضویی، دست و رویی تازه کرد

با دل خود، گفتگویی تازه کرد



گفتمش، پس آن خدای خشمگین

خانه اش اینجاست ؟ اینجا، در زمین ؟



گفت : آری، خانه او بی ریاست

فرشهایش از گلیم و بوریاست



مهربان وساده و بی کینه است

مثل نوری در دل آیینه است



عادت او نیست خشم و دشمنی

نام او نور و نشانش روشنی



خشم، نامی از نشانی های اوست

حالتی از مهربانی های اوست



قهر او از آشتی، شیرین تر است

مثل قهر مهربان مادر است



دوستی را دوست، معنی می دهد

قهر هم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌با دوست معنی می دهد



هیچ کس با دشمن خود، قهر نیست

قهری او هم نشان دوستی است...



...



تازه فهمیدم خدایم، این خداست

این خدای مهربان وآشناست



دوستی، از من به من نزدیک تر

از رگ گردن به من نزدیک تر



آن خدای پیش از این را باد برد

نام او را هم دلم از یاد برد



آن خدا مثل خیال و خواب بود

چون حبابی، نقش روی آب بود



می توانم بعد از این، با این خدا

دوست باشم، دوست، پاک وبی ریا



می توان با این خدا پرواز کرد

سفره ی دل را برایش باز کرد



می توان درباره ی گل حرف زد

صاف وساده، مثل بلبل حرف زد



چکه چکه مثل باران راز گفت

با دو قطره، صد هزاران راز گفت



می توان با او صمیمی حرف زد

مثل یاران قدیمی حرف زد



می توان تصنیفی از پرواز خواند

با الفبای سکوت آواز خواند



می توان مثل علفها حرف زد

با زبانی بی الفبا حرف زد



می توان درباره ی هر چیز گفت

می توان شعری خیال انگیز گفت



مثل این شعر روان وآشنا :

پیش از اینها فکر می کردم خدا


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

 
 

می روم خسته و افسرده وزار

سوی منزلگه ویرانه خویش

به خدا میبرم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه خویش

می برم تا که در آن نقطه دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه عشق

زینهمه خواهش بیجا و تباه

می برم تا ز تو دورش سازم

زتو ای جلوه امید محال

میبرم زنده بگورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

 

 

 

سلام ای غروب غریبانه ی دل

 

 

 

سلام ای طلوع سحرگاه رفتن

 

 

 

سلام ای همه لحظه های جدایی

 

 

 

خداحافظ ای شعر شب های روشن

 

 

 

خداحافظ ای شعر شب های روشن

 

 

 

خداحافظ ای قصه های عاشقانه

 

 

 

خداحافظ ای آبی روشن عشق

 

 

 

خداحافظ ای عطر شعر شبانه

 

 

 

خداحافظ ای هم نشین همیشه

 

 

 

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

 

 

 

تو تنها نمی مانی ای مانده بیمن

 

 

 

تو را می سپارم به دل های خسته

 

 

 

تورا می سپارم به مینا های مهتاب

 

 

 

تو را می سپارم به دامان دریا

 

 

 

اگر شب نشینم اگر شب نشسته

 

 

 

تو را می سپارم به رویای فردا

 

 

 

به شب می سپارم تا نسوزم

 

 

 

به دل می سپارم تورا تا نمیرم

 

 

 

اگر چشمه ی اوج از غم نخشکد

 

 

 

اگر روزگار این صدا را نگیرد

 

 

 

خداحافظ ای برگ و باد دل من

 

 

 

خداحافظ ای سایه سار همیشه

 

 

 

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم

 

 

 

خداحافظ ای نو بهار همیشه


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

مهدی اخوان ثالث

من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است...

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است...


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

خانه ای خواهم ساخت

و تورا به تماشای همه آرزوها خواهم برد !

خانه ای خواهم ساخت

نه به اندازه سهم من از کره خاک

بل به اندازه وسعت دورترین خط افق

خانه ای بی درودیوار

                              بی سقف

شب از خستگی شمارش ستاره ها میخوابیم

صبحها

       از تپش صدای رود خواهیم خواست

جشن میگیریم همه روز تولد گلها را

برمیداریم هرچه دیوار میان من وتوست

خانه ای خواهم ساخت ...!

      اگر امشب از خواب خوش رویایی بیدار م نکنی !

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

باز باران بارید

تر شد خاطره ام

یاد آن روز بخیر

خیس باران بودم

چکمه های پر آب

گامهای سنگین و گلی

چتر بسته دردست

کوچه های عشقت را میگذشتم نومید

مادرم چشم به راه

چتر بسته رادید و ندید !

                        کنج آن چهره خیس

            قطره اشکی که به یاد توچکید !

سالها رفت وهنوز چشم من

 خیس باران تو اند

ای دریغ که توخود چتر دگرانی هنوز !

آسمان صاف شداز ابر سیاه

                                     خورشید دمید !

من هنوز منتظر چتر توام !!!

نوشته شده در شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

گرچه زیر سایه " باز " پرواز کبوتر مرگ است !

اما مرگ به " عشق پریدن " زندگیست !

من عاشقم و می پرم...

                         هر چه باداباد !!!

نوشته شده در شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

یادش بخیر کودکی !

بزرگترین آرزویمان این بود که دستمان به لب طاقچه برسد !

افسوس

لب طاقچه هیچ نبود جز حسرت روزهای کودکی !

کاش هرگز نمی رسیدیم !

نوشته شده در شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

و در آغاز هیچ نبود

کلمه بود      و آن کلمه خدا بود

عظمت همواره در جستجوی چشمی است که اورا ببیند

و خوبی همواره در انتظار خردی است که او را بشناسد

و زیبایی همواره تشنه دلی که به او عشق ورزد

وجبروت نیازمند اراده ای که در برابرش ، به دلخواه ، رام گردد

و غرور در آرزوی عصیان مغروری که بشکندش وسیرابش کند

وخدا عظیم بودوخوب وزیبا وپرجبروت و مغرور

                                    اما کسی نداشت

 هیچکس اورا نمیشناخت ، هیچکس با او انس نمیتوانست بست

                         ............... پس انسان را آفرید !

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

این نگهبان سکوت

شمع جمعیت تنهایی

راهب معبد خاموشی ها

صاحب درگه نومیدی

سالک راه فراموشی ها

                 چشم برراه پیامی ، پیکی

گرمی بازوی مهری نیست

خفته در سردی آغوش پرآرامش یأس

که نه بیدار شود از از نفس گرم امید

سرنهاده است ببالین شبی

که فریبش ندهد عشوه خونین سحر

                        ای پرستو برگرد

ای پرستو که پیام آور فروردینی

                     بگریز ازمن ! از من بگریز !

باغ پژمرده پامال زمستانها

چشم برراه بهاری نیست

گرد آشوبگرخلوت این صحرا

            گردبادی است سیه ، گرد سواری نیست !

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

دختران دشت !

دختران انتظار !

دختران امید تنگ

                   در دشت بی کران

و آرزوهای بیکران در خلق های تنگ !

دختران آلاچیق نو

                   در آلاچیق هایی که صد سال !...

دختران رود گل آلود !

دختران هزار ستون شعله به طاق بلند دود !

دختران عشقهای دور

                       روز سکوت وکار

                                          شب های خستگی !

دختران روز

              بی خستگی دویدن ،

                                  شب سرشکستگی !

افسوس !

موها ، نگاهها        به عبث

عطر لغات شاعر را تاریک میکنند .

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

آه اگر آزادی سرودی میخواند کوچک

همچون گلوگاه پرنده ای !

در هیچ کجای جهان دیواری فروریخته برجای نمی ماند !

                  شــــــــــــــاملو

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

به بهشت نمیروم اگر مادرم آنجا نباشد !

نوشته شده در یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

میروی شاد ودریغ !

ونمیدانی هیچ

بعد این فاصله ها کمر صبر مرا میشکند

خیر در پیش وسفر بی تشویش

                                  سفر بی تشویش

توش راهت گل مریم

                       سبدی نورانی

کوله بارت مملو از صداقت ، پاکی ، از عشق

پیش راهت چمن عاطفه سبز

مرکبت معجز تخت سلیمان بادا

ای مسافر سفرت بی تشـــــــویش !

من چه میدانستم سر رفتن داری ؟

من چه میدانستم سر بیگانگیت در راه است ؟

             ای مسافر من

                          کدامین سخنم بوی دلتنگی داشت ؟

یا کدامین شعرم

قامت ترد ترا درسحرگاه شکفتن نستود ؟

ای مسافر که به دشت دل تو شوق رفتن پر زد

          یاد من یادت باد !

        شعر من بدرقه راهت باد !

       ای مسافر سفرت بی تشویش !

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

افسوس

موها        

             نگاهها

به عبث

 عطر لغات شاعر را تاریک میکند !

نوشته شده در یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

وقتی رفت چشمش به افق بود

وقتی برگشت خیس باران......

برای اوکه آرزو میکردم خواننده شعرم باشد

راستی شعر مرا میخواند ؟!!

نوشته شده در یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

ایکاش میتوانستم !

میتوانستم ایکاش روی شانه های خویش بنشانم این خلق بی شمار را

دور حباب خاک بگردانم

تا با دو چشم خویش ببینند خورشیدشان کجاست

وباورم کنند .....

ایکاش میتوانستم

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

هنر بزرگترین جلوه احساسات خاص بشر است وموسیقی نقطه اوج آن . موسیقی مکمل همه هنرهاست و همه هنرها به موسیقی ختم میشوند وباآن به اوج میرسند .

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ توسط سجاد قنبری عدیوی نظرات () |

Design By : Mihantheme